---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1419: واگذاریِ کارما • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1419: واگذاریِ کارما

0

طبیعتاً مون جوابی نداد. خواب بود، چون داشت با دنیایش که‌رفتارِ​ آن هم به یک قلمرو تبدیل می‌شد، پیوند می‌خورد. زمانِ زیادی‌محتاط​ می‌برد تا بیدار شود، و این راستش برای لکس کمی ضدحال بود.

اگر اتفاقِ غیرمنتظره‌ای نمی‌افتاد، بالاخره دوباره به هم می‌پیوستند، اما تا آن‌پیوندی​ موقع لکس عمرِ درازی را پشتِ سر گذاشته بود، در حالی که‌روزها​ مون هنوز فقط تجربهٔ چند دهه زندگی را داشت. فاصلهٔ بینشان عظیم می‌شد.

لکس گفت: «اخیراً یکی بهم گفت که بارِ عظیمی از کارما رو دوشمه.»‌الیزا​ حتی نمی‌دانست مون صدایش را می‌شنود یا این حرف‌ها را به یاد می‌آورد‌آن‌قدر​ یا نه. اما هر از گاهی می‌آمد و با مون و الیزا گپ می‌زد.

دست‌کم مون هنوز با او رفتارِ دوستانه‌ای داشت؛ یا حداقل بر اساسِ آخرین باری که حرف زده‌کرد​ بودند این‌طور بود. اما الیزا آن‌قدر محتاط بود که می‌خواست هرچه زودتر فرار کند. راستش را بخواهید، لکس‌درست​ مطمئن بود الیزا به‌محضِ اینکه پیوندش با نمو تمام شود، می‌گذارد و می‌رود، که البته ایرادی هم نداشت.

الیزا اینجا زندانی نبود و لکس هم زندانبانش نبود. حتی‌دست‌کم​ اگر می‌خواست کمکی بکند، نمی‌توانست آن را به کسی تحمیل کند.‌آن‌قدر​ قصد هم نداشت به‌زور رابطه یا پیوندی برادرانه با او بسازد.

مسئله فقط این بود که لکس با دیدنِ خواهرانش، بیشتر از هر زمانِ دیگری رگه‌ای‌مسئله​ از تنهایی را حس کرد. بیشترِ روزها چون سرش شلوغ بود چنین حسی نداشت؛ بماند‌برخلافِ​ که برخلافِ ملاحظاتِ سیستم، آدم‌های زیادی دور و برش بودند که می‌توانست آن‌ها را دوست بنامد.

درست است که بیشترشان اهلِ مهمان‌خانه بودند، اما مهمان‌خانه دقیقاً یک محلِ کارِ سنتی‌می‌زد​ نبود و پویاییِ بینِ کارمندانش شباهتی به شغل‌های روی زمین نداشت. آن‌ها واقعاً به یکدیگر‌هرچه​ اهمیت می‌دادند و رفتارشان با هم، از رفتارِ خیلی از خانواده‌های روی زمین بهتر بود.

از زاویه‌ای دیگر، رفتارِ آن‌ها با لکس قطعاً بهتر‌بسازد​ از رفتارِ خانوادهٔ خودش با او بود، پس ایرادی‌بیشترِ​ نداشت که او هم آن‌ها را مثلِ خانواده‌اش بداند.

با تمامِ این‌ها، وقتی به مون نزدیک‌می‌آمد​ می‌شد و او را در خواب می‌دید،‌اساسِ​ بی‌اختیار حس می‌کرد چیزی این وسط کم است.

زمانی از جدش هم متنفر بود، اما لکس بالاخره فهمید این تنفر بیشتر به این خاطر است که حس می‌کند باید از ویلیام‌بیشترِ​ متنفر باشد، نه اینکه واقعاً از او کینه‌ای به دل داشته باشد. آن مرد مشخصاً در دورانِ متفاوتی بزرگ شده بود و در حقِ‌کارِ​ خانواده‌اش کوتاهی نکرده بود. لکس واقعاً نمی‌توانست او را بابتِ کاری که یکی از نوادگانش در صدها نسل بعد انجام داده بود، مقصر بداند.

مهم‌تر از آن، پیوندی که ویلیام‌صدایش​ با برادرانش، از جمله امپراتورِ یوتون داشت،‌الیزا​ چیزی بود که لکس واقعاً تحسینش می‌کرد.

لکس آه‌کسی​ کشید. داشت‌قصد​ بی‌دلیل احساساتی می‌شد.

«این رو هم بهم گفتن که اگه نمی‌خوام این همه کارما رو به دوش بکشم، با اینکه کارمای مثبتیه، یه‌این‌طور​ راه برای خلاص شدن ازش اینه که بچه‌دار بشم. بچه اون کارما رو به ارث می‌بره و به جای من جذبش‌زندانی​ می‌کنه. این حرف برام یه‌کم عجیب بود، واسه همین تو چند هفتهٔ گذشته تا جایی که می‌تونستم دربارهٔ کارما تحقیق کردم.

«معلوم شد یه‌جورایی راسته. حتی اگه پدر و مادر کارمای اضافه‌ای هم نداشته باشن، هر بار که بچه‌دار‌بیشتر​ می‌شن، اون بچه بخشی از کارمای والدینش رو به ارث می‌بره. مقداری که به ارث می‌رسه متفاوته و‌می‌توانست​ به خیلی چیزها بستگی داره، ولی من تا جایی که از دستم برمیومد ته و توی قضیه رو درآوردم.»

«شکلِ رایجِ بروزِ کارمای مثبتی که بچه از پدر و مادر‌گاهی​ به ارث می‌بره، خودش رو به‌صورتِ کالبدِ خوب، استعدادِ تزکیه و‌حرف​ انواع‌واقسامِ چیزهایی نشون میده که کلاً برای بچه مثبت به حساب میان.»

لکس دوباره مکث کرد، انگار می‌خواست بگذارد حرف‌هایش کمی در فضای اتاق ته‌نشین شود. «حالا، دقیقاً نمی‌گم که همچین اتفاقی افتاده، ولی‌چنین​ آدم رو به فکر میندازه... پدر و مادرِ ما باید چه نوع کارمایی می‌داشتن تا بِل با قلبِ یه والکری به دنیا‌پویاییِ​ بیاد. اون کارما چقدر باید عظیم بوده باشه که من تباری داشته باشم که بتونه رسماً همهٔ نژادهای انسان‌نمای جهان رو تکامل بده؟»

حرف‌های لکس ساده بود، اما‌می‌آورد​ هرچه بیشتر می‌گفت، نگاهش سنگین‌تر‌دست‌کم​ می‌شد، هرچند لحنِ صدایش تغییری نمی‌کرد.

«پس معلوم میشه که مثبت و منفی اصطلاح‌های خیلی کلی‌ای هستن. حتی بینِ مثبت‌ها و منفی‌ها هم زیرگروه‌هایی وجود داره. برام‌تنهایی​ سؤاله که اگه واقعاً کارما باعث شده الیزا با خاصیتِ صددرصدی برای پیوند با جانوران به دنیا بیاد، دقیقاً از چه‌بیشترشان​ نوعی بوده. اگه واقعاً کارما بوده... برام سؤاله که چیکار کردن تا کسی با کالبدی به منحصربه‌فردیِ تو رو به دنیا بیارن.»

با یادآوریِ تمامِ کلون‌هایی که از مون پیدا کرده بود و تمامِ آن‌هایی که احتمالاً پیدا‌رفتارِ​ نکرده بود، مشت‌های لکس محکم گره خورد. طعنهٔ روزگار این بود که او کمترین زمان را‌کند​ با مون گذرانده بود، اما بلایی که سرش آمده بود، بیشترین تأثیر را روی احساساتش گذاشت.

لکس با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، انگار می‌ترسید مون واقعاً صدایش را بشنود، زمزمه کرد: «منطقیه. اگه‌بیشترِ​ هدفشون فقط این بوده که یه‌جوری کارماشون رو خالی کنن، منطقیه که بدونِ نگرانی از بابتِ اینکه نمی‌تونن‌است​ از بچه‌هاشون محافظت کنن، بچه‌دار شدن. اگه قضیه این باشه، اونا فقط بیشتر نگرانِ محافظت از خودشون بودن.»

مشت‌های لکس آن‌قدر محکم گره خورده بود که دستانش می‌لرزید، اما‌رفتارِ​ سرانجام مشت‌هایش را باز کرد و اجازه داد آرام شود. گویی‌محتاط​ دیگر اسیرِ احساسات نبود و به ذهنی کاملاً شفاف رسیده بود.

«راستش رو بخوای، این نظریه به نظرم یه‌کم مسخره‌ست، چون حتی نمی‌تونم تصور کنم که برای همچین چیزی‌بیشتر​ باید چه نوع کارمایی داشته باشن. با این حال، اگه واقعاً فقط داشتن از ما استفاده می‌کردن تا‌می‌توانست​ کارمای خودشون رو خالی کنن، هر چی که می‌خواد باشه، اون‌وقت خودم با دست‌های خودم مکافات رو بهشون میدم.»

اگر بخواهیم کاملاً صادق باشیم، اگر فقط پای خودش در میان بود، لکس می‌توانست به‌کلی قیدِ اهمیت دادن به‌اساسِ​ والدینش را بزند و ترجیح می‌داد به‌جای انتقام گرفتن، روی ساختنِ زندگیِ بهتری بدونِ آن‌ها تمرکز کند. اما نمی‌توانست‌نمو​ آن‌ها را به‌خاطرِ بلایی که سرِ مون آمده بود ببخشد. در چشمِ او، آن‌ها درست به‌اندازهٔ دیمیان مقصر بودند.

تنها تفاوت این بود که با وجودِ یک نیمه‌سرورِ دائو که‌دیدنِ​ از دیمیان محافظت می‌کرد، لکس مجبور بود فعلاً از نقشه‌های انتقامش از‌حسی​ او دست بکشد. این موضوع نباید در موردِ والدینش مشکلی ایجاد می‌کرد.

ناولها | novelha.net