چپتر 1159: یک پیشنهاد (۱)
0وقتی جرارد از طریق مهمانانی که پیشتر به مهمانخانه آمده بودند با دزدانِسرمایهگذاری دریایی مذاکره میکرد، ولما پیِ مأموریتِ کوچکِ خودش رفته بود. کارش را ازسیاسیِ وگوس مینیما شروع کرد که در چند سالِ گذشته حسابی شکوفا شده بود.
سیاره عملاً غیرقابلشناسایی بود و نسلهای جدیدتر ازامپراتوری آخرالزمانِ زامبیها که صدها سال آنجا را ویران کردهبهدلیلِ بود، چیزی جز داستانی ساده در کتابهای تاریخ نمیدانستند.
اما مهمترین نکته این بود که چون این سیاره از همان ابتدا ازهدایتِ منظومهها و پایگاههای اصلیِ امپراتوریِ یوتون فاصله داشت، از سرمایهگذاری و هدایتِ امپراتوریمختلف بهره برده بود، ولی وقتی امپراتوری به دردسر افتاد، جانِ سالم به در برد.
بهدلیلِ واقعیتهای سیاسیِ مختلف و فاصلهٔ اینامپراتوریِ سیاره از نزدیکترین مناطقِ جنگی، عملاً حتیبهره از شرکت در جنگ هم معاف شده بود.
با کاهشِ نظارتها، فرماندارِ سیاره عملاً به یک شاه تبدیل شده بود، هرچند هنوز همامپراتوری جرئت نداشت چنین لقبی روی خودش بگذارد. پس از پشتسرگذاشتنِ مصیبتِ جاودانِ زمینیاش، حالا بهعنوانمناطقِ یک جاودانه، نهتنها سیاره را به سمتِ شکوفایی میبُرد، بلکه خاندانش هم روزبهروز پیشرفت میکرد.
ولما تهِ دلش بدش نمیآمد برود و لیلا رابهره پیدا کند؛ همان دختربچهای که قبلاً در مهمانخانه با جیمیسیاسیِ و بقیه بازی میکرد. اما ولما فعلاً اولویتهای دیگری داشت.
سِرک، اولین خلبانِ رسمیِ مهمانخانه، او را تا یکی از پایانهها همراهی کرد؛ در آنجابهره سفینهٔ «شبِ خاموش» را احضار کرد و منتظر ماند تا ولما سوار شود. از آنجاجنگی پرواز کردند و با سرعت بهسمتِ یکی از سیاراتِ خالی از سکنهٔ منظومه راه افتادند.
البته گفتنِ «خالی از سکنه» کمی اغراق بود، چون تمامِ سیاراتی که قابلیتِ پشتیبانی از حیات را نداشتند، برایجانِ استخراجِ موادِ معدنیِ کمیاب و ارزشمند، سنگِ معدن و سنگهای روح برای سه سیارهٔ وگوس استفاده میشدند. با اینتبدیل حساب، عملاً روی تمامِ سیاراتِ این منظومه یک کلنی وجود داشت، اما این موضوع هیچ ربطی به ولما نداشت.
با سرعتِ «شبِ خاموش»، خیلی طول نکشید که به سیارهٔ موردنظر رسیدند و سپس مسیرشان را بهسمتِ یکی از قمرها تغییرجانِ دادند. روی این قمرِ خاص هیچ استخراجی صورت نمیگرفت، چون اصلاً هیچ مادهٔ معدنیِ ارزشمندی نداشت و در نتیجه هیچچیزِ قابلتوجهیهنوز در آن پیدا نمیشد. یا دستکم اینطور به نظر میرسید، چون وقتی سفینه برای فرود پایین رفت، از دید ناپدید شد.
فقط ولما و سِرک که داخلِ سفینه بودند دیدند کهبرده سفینه ناپدید نشده، بلکه از میانِ یک آرایهٔ توهمِ بسیارمختلف قدرتمند عبور کرده است که خانهٔ کوچکی را پنهان میکرد.
خانه نه بزرگ بود و نه مجلل، اما بهلطفِ آرایههای مختلف، دنج و قابلسکونت شده بود. اتمسفری مصنوعی فضا را احاطهسالم کرده بود. چمن و درختان و گیاهان طوری رشد کرده بودند که انگار روی یک سیارهٔ معمولی قرار دارند. چند حیوانِ خانگینداشت با تنبلی در حیاطِ پشتی قدم میزدند یا در استخرِ همان حوالی شنا میکردند. اما اثری از ساکنِ خانه به چشم نمیخورد.
سِرک بعد از پارککردنِ سفینه به ولماامپراتوریِ گفت: «من همینجا منتظر میمونم.» چون شناختِبهره چندانی از هدف نداشت، نمیخواست مزاحم شود.
ولما فقطاین سر تکان دادابتدا و پیاده شد.
به اطراف نگاه کرد و گفت: «جایهدایتِ قشنگی دارین، اصلان. ولی باید یهوقت بهجانِ مهمانخانه هم سر بزنین. خیلی عوض شده.»
کسی جوابش را نداد، اما ناراحت نشد. با خیالِ راحت در آنجاسرمایهگذاری قدم زد و از تماشای تمامِ مناظر لذت برد، تا اینکه سرانجامواقعیتهای به خودِ خانه رسید. در خودبهخود باز شد تا به او خوشامد بگوید.
به داخل رفت و با اینکه با آنجا آشنا نبود، سرانجام به اتاقیامپراتوری رسید که مردی تنها جلوی یک یادبودِ سنگی زانو زده بود. عودهای روشنیفاصلهٔ جلوی یادبود گذاشته شده بود و به نظر میرسید مرد جلوی آن مراقبه میکند.
ولما عودی از همان نزدیکی برداشت، روشنش کرد و جلوی یادبودفاصله گذاشت. با این حال، بهجای مراقبه، فقط از روی احترام بهسالم یادبود تعظیم کرد و منتظر ماند تا مراقبهٔ مرد تمام شود.
کمی بعد، مرد چشم گشود وسرمایهگذاری به تکهسنگِ جلویش نگاه کرد. در چشمانشافتاد بهجای آرامش، تنها اندوهی عمیق موج میزد.
نشستنش نشان میداد که دلشمنظومهها نمیخواهد تکان بخورد، اما سرانجامفاصله برخاست و به ولما نگاه کرد.
«خانم ولما، از آخرین باریپایگاههای که دیدمتون عوض شدین. پختهترداشت به نظر میرسین. بهتون میاد.»
ولما لبخندِ شیرینی زد و گفت: «ممنون، خودم همامپراتوریِ همین فکر رو میکنم. ولی شما اصلاً عوض نشدین.ولی امیدوار بودم گذرِ زمان یهکم از دردتون کم کنه.»
اصلان، مردِ جاافتاده بافاصله موهای کاملاً سفید، تنهاامپراتوری لبخندِ تلخی به او زد.
«زمان نمیتونه همهٔ زخمها رو التیام بده، خانم ولما. زندگی کردنداشت یعنی تحملِ رنجِ نبودنش، و مردن یعنی محکوم کردنِ خاطرهش بهبرد اینکه برای همیشه از این جهان پاک بشه. نمیدونم کدومش شکنجهٔ بدتریه.»
ولما عاشقِ داستانهای عاشقانه بود، اما همهٔ داستانهای عاشقانه پایانِ خوشی نداشتند. مردِ جلویش مهمانی بود که تنها یک بار به مهمانخانه آمده بود و با اینکهنزدیکترین آن دیدار کوتاه بود، داستانِ عاشقانهٔ خودش را با ولما در میان گذاشته بود. راستش، ارتباطِ خیلی عمیقی با هم نداشتند. اما از آنجا که ولما آنقدرنهتنها باملاحظه بود که وقتی مرد هیچکسِ دیگری را برای درددل نداشت به حرفهایش گوش بدهد، او هم تا جایی که از دستش برمیآمد با ولما دوستی میکرد.
چون دوستش بود، هرچند دوستیابتدا دور، ولما واقعاً دلش نمیخواستیوتون از او استفاده کند، اما...
«اصلان، مشکلی برام پیش اومدهداشت که فکر کردم شاید براتون جالبولی باشه بشنوین. چند لحظه وقت دارین؟»
«خانم ولما، من چیزی جزمنظومهها وقتِ آزاد ندارم. بفرمایین بریمفاصله اتاقِ بغلی تا بتونیم راحت بشینیم.»
مرد او را به اتاقِ پشتی راهنمایی کرد که منظرهٔ زیبایی رو بهامپراتوری باغِ پشتِ خانه داشت، و روی تشکچههایی نشست که کفِ اتاق پهن شده بود.نزدیکترین قوریِ چایی احضار کرد و اول برای ولما و بعد برای خودش چای ریخت.
«بفرمایین، مشکلتوناین رو بههمان من بگین.»