چپتر 846: چه خبره
0لکس در حالی که بهظاهراً قامتِ غولآسای روبهرویش نگاه میکرد،قویترش تکرار کرد: «اینجا چه خبره؟»
برخلافِ الفهای نسبتاً ضعیفی که در اینبلند اتاق کار میکردند، این شخص حتی بدونِ نشانپشتِ دادنِ تزکیهاش، هالهای قدرتمند از خود ساطع میکرد.
ظاهری شبیهِ الفها داشت، به این معنی که روی دو پا میایستاد و دو بازو، یک بالاتنه و یک سر داشت. اما شباهتها همینجا تمام میشد. این موجود بهجای چرم یااژدهازادگان پوست، فلسهای خاکستریِ تیرهای داشت که تقریباً انگار از جنسِ سنگ بودند. دمی بلند اما باریک از پایینِ کمرش بیرون زده بود و روی زمینِ پشتِ سرش کشیده میشد. دو شاخ ازتغذیه پیشانیاش بیرون زده بود، اما برخلافِ بسیاری از حیواناتی که لکس روی زمین دیده بود و شاخهایی تیز و نوکدار داشتند، شاخهای این موجود مثلِ یک نیمکلاهخود روی سرش پخش شده بود.
چشمانش سیاه با مردمکهای عمودیِ خاکستریِ روشن بود، و در این لحظه تماموکمالخونِ روی لکس تمرکز داشت. هالهٔ اوجِ عالمِ نوزادِ روحش با سنگینی آوار میشد،اژدهای هرچند به نظر میرسید این فشار فقط روی لکس و سیرک اعمال میشود.
با این حال، کلِ اتاق در سکوت فرو رفت و همهٔ نگاهها به سمتِ او چرخید. ظاهراً این شخص آوازهای داشت. متأسفانه، با وجودِ تزکیهٔ قویترش، در رویارویی با لکسجاودانِ در موضعِ ضعفِ مطلق قرار داشت. دلیلش این بود که این شخص، درست مثلِ زئون، رگوریشهای از اژدها داشت. لکس بهوضوح میتوانست خونِ رقیقشدهٔ اژدها را که در رگهای اینربطی موجود جریان داشت، حس کند. اما همین واقعیت که او بهجای جاودانِ زمینی، در عالمِ نوزادِ روح قرار داشت، برای لو دادنِ این موضوع کافی بود که یک اژدهای حقیقی نیست.
اژدهازادگان معمولاً بسیار قوی بودند و در بیشترِ مواقع، مقاومتِ اژدها را در برابرِ تقریباً تمامِ عناصرکشیده و انواعِ آسیبها به ارث میبردند. اما نقطهضعفِ بهشدت بارزی هم داشتند؛ آنها در برابرِ یک اژدهایسیاه حقیقی کاملاً مطیع میشدند. این موضوع ربطی به خواستن یا نخواستنِ آنها نداشت؛ در ژنهایشان برنامهریزی شده بود.
با اینکه لکس اژدها نبود، چیرگیاش تواناییای بود که از هالههای اژدهااژدها تغذیه میکرد. از نظرِ سلسلهمراتب، این توانایی عملاً بالاتر از هالهٔ اژدهاروح قرار میگرفت، هرچند در حالِ حاضر قدرتش حتی نزدیک به آن هم نبود.
لکس با همان لحنِ تهاجمیِ قبلیِ آن شخص گفت: «این دقیقاً همون چیزیه کهرقیقشدهٔ منم دارم سعی میکنم بفهمم! آخه چرا این گزارشِ لعنتی داره به من میگهنیست که بیجیوای-۹۸۷ کاملاً سالمه، در حالی که من با اطمینان بهت میگم اینطور نیست؟»
لکس این بار با صدای کاملاً بلندی حرف زد و رگهای از خشمضعفِ در صدایش به گوش رسید. چیرگی که پیشتر تنها به دو نفر ازجریان الفها محدود شده بود، منفجر شد و حالا کلِ اتاق را در بر گرفت!
با محو شدنِ تزکیهاش، چشمانِ آن شخصبلند تنگ شد؛ گویی بدنِ خودش جرئت نمیکردزمینِ در برابرِ این فردِ ناشناس خودنمایی کند.
«هنالی قراره اینجوری به مصافِ فوگان بره؟ اگه عملکردتون اینقدر رقتانگیزه که هر کسی هر زمانی میتونه توجریان عملیاتتون دخالت کنه، پس کلِ این جنگ چیزی جز یه مسخرهبازی نیست! اونایی که سربازهاشون رو فدای آرمانِمواقع شما میکنن، دارن جونِ آدمها رو دور میریزن تا شما بتونید بازی کنید و غرورتون رو ارضا کنید!»
لکس پیشتر فکر کرده بود اگر در این مرحله از نقشه بازخواست یاخونِ متوقف شد چه کند، اما سرکوبِ اژدهازاده به این شکل، در واقع خیلیاژدهای بیسروصداتر از نقشهٔ اصلیاش بود. همین خوب بود. هرچه کمتر جلبتوجه میکرد، بهتر.
آن شخص سعی کرد بگوید: «نه، نه، اطمینان میدم... اطلاعاتِ ما نمیتونه اشتباه باشه...» اما کلمات و لحنی کهرگوریشهای در ذهن داشت، موقعِ حرف زدن همانطور بیرون نیامد. در عوض، انگار بهجای مقاومت، ترسیده بود و التماس میکرد. میخواستاژدهازادگان بگوید اتهامِ لکس مضحک است، اما حالا انگار داشت تمامِ تلاشش را میکرد تا چیزی را برای مافوقش توضیح دهد.
«دیگه نیازی به تضمینِ تو ندارم. ما تا همینجا هم سطحِ لیاقتتون رو دیدیم. ما سربازهامونسرش رو فرستادیم تا به یه توافق عمل کنیم، اما سربازهای ما بهجای جنگیدن با دشمنها برایشده صلاحِ قلمرو، دارن قربانیِ یه کینهتوزیِ شخصی میشن. مهمانخانهٔ نیمهشب سربازهاش رو از این جنگ بیرون میکشه!»
آن شخص با لکنتموضعِ پرسید: «شما... شما... کی... هستید؟درست شما... شما... نمیتونید اینجا باشید...»
لکس اصلاً جوابش را نداد و فقط با تمسخر نگاهش کرد. باید تا زمانِرقیقشدهٔ رفتنشان اوضاع را آرام نگه میداشت. اگر کسی سعی میکرد جلویشان را بگیرد، آمادهٔ تلافیاژدهازادگان بود، هرچند بهتر بود کار به آنجا نکشد. بههرحال، از قبل انتظارِ تله را میکشید.
برای همین به خودش زحمت نداد تا اوضاع را درستوحسابی برای یکی از مافوقها یا فرماندهانِدلیلش اینجا توضیح دهد. هیچ تضمینی نبود که آنها با کسانی که مهمانخانه را هدف گرفته بودند،روح دست به یکی نکرده باشند. بهتر بود این موضوع خصوصی و تا حدِ امکان بیسروصدا حلوفصل شود.
سیرک که پشتِ لکس ایستاده بود، ناگهان گفت: «مسیر رو یاد گرفتم. رسیدن بهزمینِ اونجا نباید مشکلی داشته باشه، هرچند تو راه ایستبازرسیهای زیادی هست. اگه بتونیم مجوزشاخهای بگیریم، رد شدن خیلی راحتتر میشه. وگرنه مجبوریم دور بزنیم که خیلی بیشتر طول میکشه.»
لکس سر تکان داد، دست در جیبِ کتش برد و پاکتی بیرون آورد و آن را بهسمتِ مردِ قدبلند پرتهمین کرد. اژدهازاده درست قبل از اینکه پاکت به صورتش بخورد، آن را روی هوا گرفت. با وجود اینکه از لکسعناصر قدبلندتر بود، بهنحوی نمیتوانست از این حس که در تمامِ این مدت از بالا به او نگاه شده، خلاص شود.
«ما از طرفِ مهمانخانهٔ نیمهشب اومدیم و میخوایم سربازهامون رو برگردونیم. اینمیتوانست رو به بالاترین مقامِ مافوقت تحویل بده و حواست باشه موقعِ عبورموضوع بهمون مجوز بدی. تو، برلین، من رو ببر به آشیانه. داریم پرواز میکنیم.»
به راهنماییِ الف که هنوز گیج بود، آن دو از اتاق بیرون رفتند و سرانجام همه توانستند اززئون زیرِ بارِ چیرگی خلاص شوند. همه نفسِ راحتی کشیدند، اما هیچکس بهاندازهٔ اژدهازاده دستپاچه نبود. در دستش پاکتیاژدهای داشت که هالهای ترسناکتر از هالهٔ مردِ نقابدار از خود ساطع میکرد. چیزی نمانده بود به زانو بیفتد.