چپتر 1236: چشمها
0برتری. تنها یک کلمه بود و نیازی به توضیحِ چندانی نداشت. خودشحالت گویای همهچیز بود. باوری که لکس پس از در نظر گرفتنِ تمایلات، تواناییهاآغوشِ و نقاطِ قوتِ پرشمارش انتخاب کرد، باوری که در نهایت برگزید، برتری بود.
این بدان معنا نبود که لکس داشت از داشتههای فعلیاش دست میکشید؛تعریفش اصلاً و ابداً. دقیقاً بهخاطرِ این سراغِ برتری رفت که نمیخواست ازمسیری هیچچیز دست بکشد. مدتی به کمال فکر کرده بود، اما حسوحالِ مشابهی نداشت.
در هر کاری و هر چیزی که میخواست انجام دهد، برتریِبیفتد مطلق میخواست. برای اینکه کاملاً مطمئن شود این دقیقاً همان چیزی استکند که در سر دارد، حتی تعریفش را در لغتنامه هم چک کرد.
برتری، حالت یا وضعیتی بود که در آن شخص ازبرود نظرِ اختیارات، قدرت یا جایگاه از همه برتر باشد. لکسفضا در هر مسیری که میخواست در پیش بگیرد، برتری میخواست.
«آغوشِ شاهانه» او را در مسیرِ داشتنِ بهترین دفاع در جهان قرار میداد، اما لکسنظرِ خودش را در مسیرِ بسیار سختتری انداخت. او بهترین دفاع، بهترین حمله، بهترین سرعت و بهترینِجهان همهچیز را میخواست! به همین دلیل بود که در هر کاری که میکرد، میخواست برتر باشد.
میخواست «چیرگیاش» چنان قوی باشد که بهجای مقایسه شدن با قدرتِ اژدها، قدرتِ اژدها با آن مقایسه شود.اختیارات میخواست دفاعش چنان نفوذناپذیر باشد که تنها با فکر کردن به غلبه بر آن، تمامِ امیدها بر بادبسیار برود. لکس میخواست حملهاش چنان ویرانگر باشد که فقط فکر کردن به آن برای شکست دادنِ دشمنانش کافی باشد.
چه تواناییاش در دستکاریِ فضا، چه تواناییاش در شفا دادن،کار و چه تواناییاش در حرف زدن با یک دخترِ زیبا بدونآرامش اینکه مغزش از کار بیفتد؛ میخواست در همهٔ آنها بهترین باشد!
از آنجا که هدفش تبدیل شدن به قویترین فرد بود تا بتواند مهمانخانهاش را در آرامشدشمنانش اداره کند، که اساساً هدفی غیرممکن و دستنیافتنی به شمار میرفت، پس چرا باید هدفِ غیرممکنِ خودآنجا را محدود میکرد؟ چرا هدفی حتی غیرممکنتر را نشانه نمیگرفت؟ پس لکس دقیقاً همین کار را کرد.
خندهدار به نظر میرسید. بچگانه و دور از دسترسحتی به نظر میرسید. اما لکس از قبل به انجامِجایگاه کارهای غیرممکن عادت داشت، بنابراین دلیلی نداشت حالا متوقف شود.
او باورِ برتریِ خود را شکل داد و از آن پس، شیوهٔ نگاه و تعاملش با جهان برای همیشه تغییر کرد. هر قانون و هر جنبه از خودِ جهان، در چشمانش همچوندفاع نبردی برای برتری جلوه میکرد. میدید که چگونه تکتکِ قوانین با یکدیگر میجنگیدند، پس میزدند، میکشیدند و خود را نهتنها بر واقعیت، بلکه بر یکدیگر نیز تحمیل میکردند. هیچ محدودهٔ مشخصی برای هیچدادنِ قانونی وجود نداشت و هر قانونِ موجود در هستی، همزمان با تمامِ قوانینِ دیگر در جنگ بود و تمامِ تلاشش را میکرد تا خود را بر هر جنبهٔ دیگری از واقعیت تحمیل کند.
کنایهآمیز اینکه، از دلِ آشوبِ همین جنگ بودبدون که تعادل به دست میآمد و واقعیت بهجایتبدیل شکلی سیال و همیشهدرتغییر، در قالبی پایدار وجود داشت.
خاطرهای که در ذهنش مُهر شده بود، مبنی بر اینکه دنیا در واقع زنده است، از مُهر درآمد و لکس فهمید که حتی آنزدن هم بهنوعی نبردی برای برتری بود. درکِ او از قوانین ناگهان عمیقتر شد؛ چرا که ذهنش، که اکنون واقعاً قادر به نگهداریِ اطلاعاتی دربارهٔمیرفت سرشتِ بنیادینِ خودِ جهان بود، ناگهان شروع به درکِ ماهیتِ هر قانونی کرد که تا به حال لمس کرده و با آن تعامل داشت.
در حالتِ روشنبینیِ ناگهانی فرو رفت. درکش از قوانینحتی چنان بهسرعت رشد کرد که تنها چند لحظه پسجایگاه از پایانِ مصیبتِ اصلیاش، مصیبتِ دیگری را به جریان انداخت.
لکس رسماً به جاودانِ زمینیِ لایهٔ ۱ تبدیلهمان شده بود و پیش از آنکه این روندشخص تماموکمال طی شود، مصیبتش برای لایهٔ ۲ آغاز شد.
این بار، مصیبت شاملِ ۱۸ ضربه بود. ضربهٔ اول فرود آمد و توجهِ اژدهایی را که پیشِقویترین رویش زانو زده بود و وایورنی را که در دوردست بود، به خود جلب کرد. اما حواسشانخود چندان پرت نماند، چرا که دلیلِ نهاییِ لکس برای شکستنِ مرز درونِ آزمونِ ابدیت، خودش را نشان داد.
لکس هر بار که مرزِ بزرگی را میشکست، پدیدهای به راه میانداخت. حس میکرد پدیدهای کهدشمنانش این بار رقم میزند، بسیار استثناییتر و مهمتر از دفعاتِ پیش خواهد بود. بنابراین رخ دادنِآنها آن درونِ منطقهای مستقل و مُهرومومشده که از بقیهٔ قلمرو جدا بود، فکرِ بکری به نظر میرسید.
متأسفانه لکس وسعتِ پدیدهای را که این بار به راه انداخت، بهشدت دستکم گرفتهشخص بود. هرچه باشد، این بار مستقیماً به انرژیِ جاودانِ جهان که باورش را شکلداشتنِ میداد متصل بود و از این رو، دایرهٔ نفوذش در سراسرِ جهان گسترده شد.
در تاریکیِ آزمونِ ابدیت، فضای خالیِ قلمروی خاستگاه، آسمانِاست قلمروی نیمهشب، قلمروی بلور و تکتکِ قلمروهای دیگر در سراسرِقدرت جهان که انساننماها در آنها حضور داشتند، پدیدهای رخ داد.
شبحِ مردی نمایان شد که در هالهای از رنگهای طلایی و سیاه پوشیده شدهآنجا بود و چهرهاش بهکلی پنهان بود. تنها چشمانِ بستهاش بهوضوح دیده میشد و از آنجامیرفت که چیزِ دیگری برای دیدن نبود، همان چشمها توجهِ همه را به خود جلب کرد.
هر انسان، پریدریایی، فرشته، دیو، الف، کوتوله، غول، کیهانیباد و هر نژادِ انساننمای دیگری که وجود داشت، بهتواناییاش آن چشمها چشم دوخت و ارتباطی عمیق را حس کرد.
در قلمروی نخستین، درونِ گورستانِ گایا، موجودی که در اوجِ قدرتِ جهان ایستاده بود، سر بلنداختیارات کرد و آن چشمها را دید. اما پیش از آنکه بتواند رازهای نهفته در آنها راقرار ببیند، حس کرد چیزی آن رازها را پشتِ پردهای رازآلود میپوشاند و از دسترس دور نگه میدارد.
مردمکهایش گشاد شد و بهت تمامِ وجودش را فرا گرفت.دارد کسی که آنقدر قدرت داشت تا با او رقابت کند، تازههمه از خواب بیدار شده بود؛ اتفاقی که قاعدتاً باید غیرممکن میبود.
زمزمهای ملایم و زنانه در گوشش پیچید: «دیگر مزاحمِ فرزندانم نشو.» مردهمهٔ ناگهان دیدش را نسبت به تمامِ انساننماهایی که در سراسرِ جهان زیرِاساساً نظر داشت و همچنین برخی خاطراتش را از آنها، از دست داد.
هر اطلاعاتی که میتوانست او را به منبعِامیدها این پدیده برساند از ذهنش پاک شد ودشمنانش به این ترتیب، وجودِ لکس را بهکلی فراموش کرد.
با غُرشی خشمگین زیرِ لب گفت: «نو-وا.» اما لحظهای بعد سردرگمیلغتنامه در چشمانش دوید. برگشت و به جسدِ درونِ خزانهاش نگاه کرد.مسیری اگر نو-وا هنوز زنده بود، پس جسدِ چهکسی در خزانهاش بود؟
پاسخِ این سؤالات از اوکاملاً میگریخت، درست همانطور که تصویرِ آنحتی دو چشم از او گریخته بود.
برای لحظهای کوتاه، تقریباً تمامِ افرادِ مهم دربدون سراسرِ جهان به آن چشمها خیره شده بودند وقویترین انتظار میکشیدند تا اتفاقی بیفتد. سپس چشمها باز شد.