چپتر 882: معبد روزهداری
0پنهان کردنِ خبرِ معبد غیرممکن بود. نهتنها عظیم بود و بهراحتی به چشم میآمد و میانِ خلأیی که مدام بزرگتر میشدشکلی و مثلِ خندقی غیرقابلعبور عمل میکرد معلق بود، بلکه فعالانه انرژی را به درون میکشید. در حالتِ عادی این موضوع اهمیتینظریهپردازی نداشت، اما مقدارِ انرژیای که جمع میکرد آنقدر عظیم بود که تمامِ جاودانههای درونِ کهکشانِ سوئیرا میتوانستند آن را حس کنند.
اما عجیبترین چیز این بود که ابرِ هستی که کلِ منطقه را در بر گرفته بود، رو به ناپدید شدن گذاشت. این رویدادِ مهمیداده بود، چون ابرِ هستی آنقدر پیچیده بود و اثر گذاشتن بر آن غیرممکن به نظر میرسید که فوگانها آن را بهعنوانِ مخفیگاهِ بینقصِ خودخاستگاهِ انتخاب کرده بودند، و هنالیها هم به قوانینش تن داده بودند و بهجای اینکه سعی کنند آن را به هر شکلی تغییر دهند، درونش میجنگیدند.
اما حالا، داشت ناپدید میشد. افزون بر این، هرچه معبد انرژیِمحیطِ بیشتری جذب میکرد، بخشِ بیشتری از ابرِ هستی ناپدید میشد. طولی نکشیدقویتر که بسیاری متوجهِ این ارتباط شدند و دربارهٔ خاستگاهِ معبد نظریهپردازی کردند.
بسیاری از جاودانهها خلأ را محاصره کردند و کوشیدند برای رسیدن به معبد ازشده آن عبور کنند، اما با روشهای معمولی غیرممکن بود. تنها ساکنانِ خلأ میتوانستند محیطِمیداد غیرعادیِ درونِ خلأ را تاب بیاورند، فارغ از اینکه بیرون از خلأ چقدر ضعیف بودند.
طعنهٔ روزگار دربارهٔ آنها این بود که درونِ خلأمخفیگاهِ بسیار قویتر بودند، اما میخواستند به هر قیمتی که شدهاینکه از آن بگریزند. در شرایطِ کنونی، این بها مرگ بود!
جاودانههایی که خلأ را محاصره کرده بودند، ساکنانِ خلأ رااثر دستهدسته قتلعام کردند و از لاشههایشان برای دوختنِ لباسی استفاده کردندبودند که به آنها اجازه میداد از نیستیِ سهمگینِ خلأ عبور کنند.
جاودانههای کیهانی برای مهارِ گسترشِ خلأ پیدایشان شد، چون هیچ منبعِ دیگری نمیتوانست جلویبیاورند پخش شدنِ آن را بگیرد. متأسفانه در آن لحظه نمیتوانستند روندش را معکوس کنند، هرچندکنونی اگر هم میتوانستند، تمایلی به این کار نداشتند. رازِ معبد بیش از حد وسوسهانگیز بود.
نمایندگانِ هنالی شخصاً حضور یافتند، هرچند هیچکس نمیدانست بعد از آن چه کردند. خیلیهاشده حدس میزدند که مخفیانه واردِ معبد شدهاند، یا دارند روشی برای ورود به آنمیداد را بررسی میکنند چون غیرقابلنفوذ به نظر میرسید، اما هیچکس نمیتوانست با اطمینان حرفی بزند.
روزها بهکندی گذشت و تقریباً نیمی از ابرِ هستیمخفیگاهِ ناپدید شده بود که شایعهای درگاهِ هنالی را درنوردید.بهجای شخصی ناشناس ادعا میکرد معبد را شناسایی کرده است!
این معبد، معبدِ روزهداری نام داشت و قدمتش به میلیاردها سال پیش از ورودِ هنالیهابهعنوانِ به قلمروی آغاز برمیگشت. هدفِ معبد نامعلوم بود، اما شخصی که شایعه را پخش کردهدهند بود ادعا میکرد که معبد به یکی از سه ایزدِ نخستینِ قلمروی آغاز تعلق دارد.
دیگر کسی نمیدانست این سه ایزدِ نخستین چه کسانی بودند، و در هیچکجای قلمروی آغاز سندی نبودچقدر که به حضورِ چنین موجوداتی اشاره کند. یا شخصی که شایعه را پخش کرده بود همهچیز راقتلعام از خودش درآورده بود، یا تمامِ شواهدِ مربوط به چنین ایزدانی در سراسرِ قلمرو بهکلی پنهان شده بود!
البته نظریههای بسیارِ دیگری هم بود، اما به دلایلیآنها نامعلوم، این نظریهٔ خاص بیشترین طرفدار را پیدا کرد. انگارمرگ نیرویی مرموز مردم را به باورِ چنین چیزی سوق میداد.
روزهای بیشتری گذشت و تنشها در منطقه بالا گرفت. فوگانهابینقصِ ظاهر شدند. نه نیروهای فوگان، یا متحدان و خادمانِ بسیارشان. نه،شکلی خودِ فوگانها ظاهر شدند و در خلأ با هنالی درگیر شدند.
زمانِ بیشتری گذشت و ابرِ کیهانی در آستانهٔ ناپدید شدنِ کامل بود. شایعهٔ دیگری مثل آتش در خرمن پیچید که همان شخصِ قبلی پخششداده کرده بود. به گفتهٔ او، ایزدان از سراسرِ قلمرو مخفیانه دورِ معبد جمع میشدند. انگار میتوانستند چیزِ بسیار ارزشمندی را درونش حس کنند. افزون برنظریهپردازی این، شایعه میگفت وقتی ابرِ کیهانی بهکلی ناپدید شود و معبد انرژیاش را کامل بازیابد، دوباره ناپدید میشود. هنوز زمانِ فاش شدنِ رازهایش نرسیده بود.
نیروهای بیشتری بیرون جمع شدند و بسیاری سعی کردند به درون راه یابند،تاب اما هیچکدام موفق نشدند. با این حال منتظر ماندند. امیدوار بودند با جذبِشده انرژیِ کافی، معبد بهجای اینکه طبقِ شایعه ناپدید شود، درهایش را باز کند.
حتی فوگانهابیاورند هم نتوانستندبیرون وارد شوند!
در آن زمان شایعهٔ دیگری پخش شد. ظاهراً پیدایشِ اینبینقصِ معبد ربطی به مهمانخانهٔ نیمهشب داشت. هر چه باشد، نمایندهٔ مهمانخانهشکلی بود که اتحاد را از ناهنجاریِ روی آن سیاره باخبر کرد.
بیشترِ اهالیِ قلمروی آغاز هنوز نامِ مهمانخانهٔ نیمهشب را نشنیده بودند، اما حالا همه برای شناختنش سرودست میشکستند.خود با این حال، کسانی که از قبل آن را میشناختند، حس میکردند چهبسا حقیقتی در این شایعات نهفتههرچه باشد. هر چه باشد، کلیدهای طلایی که همیشه مهمانان را بیبروبرگرد به مهمانخانه میبردند، از کار افتاده بودند!
هیچکس نمیتوانست واردِ مهمانخانه شود، هرچند افرادِ داخل هنوز میتوانستند خارج شوند. با وجود اینکه بسیاری ازچقدر مهمانخانه دفاع میکردند و میگفتند از شش ماه پیش تعطیلیِ مهمانخانه را اعلام کرده بودند، شمارِ زیادی همچنانلاشههایشان گمانهزنی میکردند و با طمع به مهمانخانه چشم دوخته بودند. فقط کسانی پنهان میشدند که چیزِ ارزشمندی داشتند.
اما بیفایده بود. بدون اینکه مهمانخانه خودش مهمانان را بهبسیار داخل بیاورد، هیچکس نمیدانست چطور باید وارد شود یا ازجاودانههایی کجا پیدایش کند. ولی این موضوع فقط بر رازآلودگیِ پیرامونش میافزود.
در حالی که همهٔ این اتفاقات بیرون رخ میداد، درونِ معبد، پیکریانتخاب کتکخورده و درهمکوبیده نالید. لکس برای میلیونمین بار چشمانش را باز کرد،درونش اما دید هنوز نمیتواند تکان بخورد. چارهای نداشت جز اینکه دوباره بخوابد.
هر چه باشد، در طولِ خواب، روندِ بهبودیاش بهطورِ تصاعدی سرعت میگرفت. پیش از اینکه چشمانشمخفیگاهِ را یک بارِ دیگر ببندد، لکس بیاختیار شکرگزار بود که با ساقهٔ علفی که حاویِ قوانینِمیجنگیدند بازسازی بود یکی شده است. وگرنه چهبسا سالها همانجا میماند و بهخاطرِ وخامتِ حالش نمیتوانست تکان بخورد.
به تودهای گوشت تبدیل شده بود که بیشترمعمولی به اسلایم شباهت داشت تا انسان. فقط سرسختیِبیرون غیرانسانیاش بود که او را زنده نگه داشته بود.
ذهنش که بیش ازبیرون حد خسته بود، یکروزگار بارِ دیگر تسلیمِ خواب شد.