چپتر 1326: باغها
0«من هم از دیدنت خوشحالم، باغبان.» لکس این را گفت و نگاهی به اطراف انداخت. آنجا زمینِمیکنن کشاورزی نبود. نه، باغبان خاک را زیرورو کرده بود، بوتههای توت کاشته بود، همهچیز را وجین کردهفتح بود و چند ردیف گلِ مینا پاشیده بود. لکس لابهلای علفها پیچکهایی دید که فهمید پیچکِ سیبزمینیاند.
در دوردست، چند درختِ بادامِ پوشیده از گلهای سفید دید وهمین چند گونه درخت که بهجای برگ، بلور میدادند و آنها همخیلیا تماماً سفید بودند. انگار باغبان تمِ رنگیِ خاصی در نظر داشت.
لکس گفت: «کاش میتونستم بگم این یهمسئلهای دیدارِ دوستانهست، اما متأسفانه اینطور نیست. بایدمیگن دربارهٔ یه موضوعِ فوقالعاده مهم باهات حرف بزنم.»
باغبان با لحنی شوم گفت: «باغها.» انگار داشت موضوعِ بحثی را که لکس میخواستمیکنم پیش بکشد، بیان میکرد. نگاهِ باغبان از لکس به چشماندازِ پهناورِ پیشِ رویش منحرفهیچ شد. دستانش که از سالها زحمت پینه بسته بود، روی دستهٔ کجبیلِ عظیمش قرار داشت.
با لحنی جدی گفت: «با بارهایی اومدی که روی روحت سنگینی میکنه.» صدایش ناگهانزمزمهٔ گرفته بود، انگار روزها آب نخورده بود. «توی هوا حسش میکنم، توی لرزشِ برگهارسیدگی و زمزمهٔ خاک. سؤالاتی که روی قلبت سنگینی میکنن، سرنوشتِ همین سرزمینها رو تغییر میدن.
«اما این رو بدون؛ تو این دنیا هیچ مسئلهای خطیرتر از رسیدگی به یه باغ نیست. خیلیا تو حماقتشون ازرسیدگی جنگ میگن، از فتح، از قدرتِ فولاد و طلسم. اما خطرِ واقعی رو که تو دلِ زمین نهفتهست نمیشناسن. چونهولناک توی این خاکِ ساده، نیرویی هولناک و ژرف در جریانه؛ و منظورم اون کدو تلخهایی نیست که نزدیکِ مهمانخانه کاشته شده.»
ساکت شد، هرچند لکس متوجه شد که چنگش دورِرسیدگی دستهٔ کجبیل محکمتر شد. فکِ باغبان قفل شد، انگارطلسم داشت به وحشتهای بیشماری که تجربه کرده بود فکر میکرد.
«میدونی، باغبانی فقط یه سرگرمی نیست، یه تفریحِ ملایم برای گذروندنِ ساعتهای زودگذر نیست. یه عملِ خلقکردنه، شکلدادن به زندگی از دلِهمین آشوبِ طبیعته؛ یه هنره! تسلیمکردنِ ارادهٔ طبیعت به خواستههای انسانه. و توی همین تسلیمکردن، خطرِ بزرگی نهفتهست. چون باغ مگه چیه جز مکانینهفتهست از نظم که به طبیعتِ وحشی تحمیل شده؟ و نظم مگه چیه جز یه چیزِ شکننده که همیشه تو لبهٔ فروپاشی تلوتلو میخوره؟»
اشک از گونههای آفتابسوختهٔ باغبان سرازیر شد و چشمانش را بست. «پس مراقبِ هنرِ باغ باش، چون تهدیدش تو سادگیش نهفتهست. ریشهها عمیق میشن و با اونا، تاریکیِ زمین به حرکت درمیاد. بذرها وقتی کاشته میشن، نه فقط خاک، بلکه روح رو هم تسخیر میکنن.خاکِ شخمزدنِ زمین یعنی بیدارکردنِ نیروهای باستانیِ زیرش، نیروهایی که حتی داناترین افراد هم جرئت نمیکنن کامل درکشون کنن. برای همین ازت میپرسم، لکس، واقعاً خطری رو که با ورود به چنین مباحثِ خطرناکی باهاش روبهرو میشی درک میکنی؟ چون اینجا، نبرد از جنسِ گوشت وطبیعت خون نیست، بلکه از جنسِ زندگی و مرگه، از جنسِ رشد و پوسیدگی. جنگی کهنتر از هر پادشاهی، که با تیغهٔ کجبیل و سپرِ بذر جنگیده میشه. شاید شاخبهشاخ با یه اژدها روبهرو شده باشی، اما تا حالا تو گرمای تابستون به یه گلِ ادریسی رسیدی؟»
باغبان سعی کرد باز هم حرف بزند، اما بغض راهِ گلویش راسرزمینها بست و نتوانست ادامه دهد. لکس سکوتِ سنگینی را که میانشان حاکمجنگ شده بود نشکست و منتظر ماند تا باغبان به حالِ عادی برگردد.
«اگه موضوع فوریمیدن و تا این حدمسئلهای جدی نبود، مزاحمت نمیشدم.»
باغبان سر تکان داد.
«در نهایت، خوب عمل کردی. من برای چی با دردِ خردکنندهٔ شکست روبهرو شدم،زمزمهٔ جز اینکه بتونم به هممسیرام کمک کنم تا ازش در امان بمونن؟ بیا، دنبالمرسیدگی بیا و بارِ غصههات رو زمین بذار. کشیدنِ بارِ این رنجها کارِ آسونی نیست.»
پیش از آنکه لکس بتواند بیشتر توضیح دهد، دید موجودِ کوچکیهمین سرش را از سوراخی در زمین بیرون آورد. با دیدنِ آن، لکسحماقتشون ناگهان فهمید چرا باغبان آنقدر پرطمطراق حرف میزد. یک گربهٔ دراما بود!
گربه در حالی که با چشمانِ اشکبار بهخطیرتر لکس نگاه میکرد و دستانش را از شادیقدرتِ به هم فشرده بود، ناگهان فریاد زد: «ای خدا!»
«ای خدا! بنگر که پیشِ چشمام، یه روحِ دیگه... آره، یه روحِ متبرکِ دیگه... مسیرِ مقدسبرگها رو دیده! مسیرِ خاک، بذر، ساقه! تو رو شکر میکنیم، ای خدای بخشنده، که این فانیِ ناچیزخیلیا راهِ باغبان رو انتخاب کرده، راهِ خودِ زندگی رو! چرا اینقدر با من خوبی خدا؟ آخه چرا؟»
گربهٔ دراما زد زیرِ گریه و چشمانش را با دست پوشاند، انگارلرزشِ خجالت میکشید کسی او را در این حال ببیند. باغبان خم شد وهیچ دستش را روی شانهٔ گربه گذاشت، انگار میخواست به او قوتِ قلب بدهد.
لکس سرفهای کرد و پیش از آنکه سروکلهٔ گربههای درامایسرنوشتِ بیشتری پیدا شود، سریع بحث را عوض کرد. هر جا یکیباغ از آنها بود، حتماً چندتای دیگر هم همان پشتوپناهها پنهان بودند.
«شنیدم لاکپشت داره یه باغِ خاصهیچ میسازه و توش گلهای ایزدی میکاره.حماقتشون چی میتونی در این باره بهم بگی؟»
«پیشِ آدمِ درستی اومدی. من وقتِ زیادی گذاشتم تا درکمنخورده رو از مسیرِ عمیق و بیپایانِ باغبانی بالا ببرم و خیلیسرنوشتِ از رازهاش رو یاد گرفتم. میدونستی باغها هم رتبه دارن، لکس؟»
«نه دقیقاً، ولی میتونم حدس بزنم. بالاخره باغِ یه فانیحسش و یه جاودانه که نمیتونه یکی باشه. شک ندارم بینشون سطحهایتغییر زیادی هست، سطحهای بالاتر از اونا که دیگه جای خود داره.»
باغبان سر تکان داد.
«آره، درست مثل سطحهای تزکیه، باغها هم سطح دارن. باغهایی هست که مناسبِ فانیهاست،میگن یا مناسبِ تزکیهگرانِ پرورشِ چی، تزکیهگرانِ بنیان، هستهٔ زرین و بقیه. طبیعتاً باغهای جاوداننیرویی هم وجود دارن. ولی فکر میکنی بالاتر از باغِ جاودان چیه؟ ممکنه باغِ دائو باشه؟»
چهرهٔ لکس ناگهان از حالتِ بیخیال به چهرهای کاملاً جدی تغییرتوی کرد. چیزی که با یک پرسشِ ساده شروع شده بود، حالاهمین به سطحهایی از قدرت کشیده میشد که جرئت نمیکرد با آنها دربیفتد.
هرچه قویتر میشد، بیشتر میفهمید که فاصلهٔنخورده بینِ موجوداتِ سطحِ دائو و بقیه چقدرزمزمهٔ عظیم است. حتی فکر کردن به آن...
او دیگر مثلِ گذشته کورکورانه مغرور نبود وقلبت لزومِ احتیاط را یاد گرفته بود. دائو چیزی نبودهیچ که در سطحِ فعلیاش بتواند به آن فکر کند.