چپتر 1122: رؤیای واقعبینانه
0از آنجا که درگاهِ هنالی از کار افتاده بود — تا حدی بهخاطرِ هوشهای مصنوعیِ بسیاریاطلاعاتِ که به فوگان پیوسته بودند و تا حدی بهدلیلِ نابودیِ سیاراتِ رابطِ بیشماری که اساساً نقشِمیشد سرورهای درگاه را ایفا میکردند — جهانِ پهناور بارِ دیگر ارتباطش را از دست داده بود.
بهجز چند نیروی بزرگ که ابزارهایهنوز مستقلِ خود را برای تبادلِ اطلاعاتسراسرِ در محدودههایشان داشتند، بیشترِ مکانها منزوی شدند.
در نتیجه، تسلطِ نیروهای بزرگتر بر محدودههایشان کاهشآسان یافت. منظومهها مستقلتر شدند، که بسته به موقعیتِچالش هر کس، هم اتفاقِ خوبی بود و هم بد.
اما با این حال، هنوز چند راه برای انتقالِ اطلاعاتِ بسیارهنوز مهم در سراسرِ قلمرو وجود داشت. شاید اخبار به گوشهگوشهٔ قلمرواخبار نمیرسید، اما دستکم تمامِ سیارات و نیروهای مهم آن را دریافت میکردند.
مدتی میشد که هنالی از این ابزارها تنها برای تبلیغِ پیروزیهای متعددِ خودهنوز در سراسرِ قلمرو و همچنین تأکید بر تورنمنت قهرمانان که پیشِ رو بودنمیرسید استفاده میکرد. اما برای نخستین بار، خبرِ متفاوتی در سراسرِ قلمرو پخش شد.
اگر بخواهیم دقیق بگوییم، فقط سه جملهراه بود، چرا که ابزارِ پخشِ اخبار دروجود سراسرِ قلمرو نه آسان بود و نه ارزان.
لکسِ اژدهاکُش بازگشته بود. او کلِ قلمرو، بهویژه اژدهایانارزان را به چالش کشید تا در تورنمنت قهرمانان باروبهرو او روبهرو شوند. سپس اقدام به ربودنِ یک سیاره کرد.
اعتبارِ این خبر جای سؤال داشت، بهویژه از آنجا که هیچکس نمیدانست از کجا آمدهبسیار و چه کسی آن را پخش کرده است. اما برای اکثریتِ قریببهاتفاقِ مردم اعتبارِ خبر هیچابزارها اهمیتی نداشت. آنها فقط به پچپچها اهمیت میدادند و از این بابت هم هیچ کمبودی نبود.
در هر ثانیه، تریلیونها رمانِ فنفیکشن چاپ میشد که همگی بر لکسِحال اژدهاکُش و درافتادنِ او با جهان تمرکز داشتند. او همان مبارزِ ضعیفتری بودگوشهگوشهٔ که هم در برابرِ هنالی و فوگان میایستاد و هم در برابرِ اژدهایان.
او هم دلبرِ قدرندیده بود و هم شرورِ خبیثی که کمر بهسراسرِ نابودیِ تمامِ زندگی بسته بود. او میجنگید تا معشوقهاش را نجات دهد،مدتی و میجنگید تا از کسانی که در حقش ظلم کرده بودند انتقام بگیرد.
داستانهای پیرامونِ او پایانی نداشتند، اما حتیپخشِ این داستانهای بیشماری که ثانیهبهثانیه دربارهاش چاپ میشدنداژدهایان هم نمیتوانستند مخمصهٔ کنونیاش را بهدرستی ارزیابی کنند.
بهجرئت میشد گفت که لکس حرکتش را از پیش بهدقت برنامهریزی نکرده بود، هرچند که نقشهای در سر داشت. اوداشت سیاره را برای مدتی میربود، هری را آنی منتقل میکرد تا روحِ مون را تقویت کند و خودش به فروشگاه میرفتاستفاده تا راهی برای حملِ یک سیاره بههمراهِ یک شخص پیدا کند. یا اگر واقعبینانهتر بگوییم، راههایی برای سرعتبخشیدن به همجوشی بیابد.
با وجودِ تمامِ منابعی که دربسته اختیار داشت، شک نداشت که میتواندحال از پسِ این کارِ ساده بربیاید.
البته این کار شهروندانِ آرمانشهرِ ییلدیریم راراه برای چند روز به دردسر میانداخت، اماوجود در نهایت همهچیز به بهترین شکل پیش میرفت.
این نقشه فقط یک مشکل داشت. ازپخشِ نظرِ فنی حتی مشکل هم نبود، بلکهبهویژه شاید فقط احتمالی برای بروزِ یک مشکل بود.
و آن هم این بود که لکس هیچ مختصاتِ نزدیکی برای انتقالِراه آنیِ سیاره در دست نداشت. اما ایرادی نداشت. از آنجا که قصد داشتدستکم سیاره را پنهان کند، انتقالِ آنی به یک مکانِ تصادفی هم کفایت میکرد.
با توجه به اینکه فضا بهطرزِ مسخرهای پهناور و خالی بود، احتمالِ زیادی وجود داشت که سر از جای خالی ووجود دور از همهچیز درآورند. این کاملاً با نیازهایش جور درمیآمد. همیشه این احتمالِ ضعیف وجود داشت که نزدیکِ یک منظومهٔ دیگر،پیشِ یا یکجور جرمِ کیهانیِ دیگر ظاهر شوند. اما لکس فکر میکرد حتی اگر این اتفاق هم بیفتد، مسئلهٔ مهمی نخواهد بود.
مون به آسمان نگاه کرد و گفت: «لکس، فکر کنم دارم توهمسراسرِ میزنم. یا احتمالاً فقط دارم خواب میبینم. آره، منطقیه. دارم خواب میبینم. اینمیشد توضیح میده که چرا یهو پیدات شد و یه مشت اتفاقِ عجیبوغریب افتاد.»
لکس جوابی نداد.
«آخه چقدر احتمال داشت که من رو تصادفی پیدا کنی، اون هم بدونِ اینکه حتی بدونی اینجام؟سراسرِ همون یه مورد بهتنهایی غیرممکنه. بعدش هم آدمکشها، و از کار افتادنِ آرایهٔ من، و بعد اینکهپیروزیهای تو یه جاودانه رو کتک زدی... این چیزها همهشون خیلی مسخرهن. انگار از تو یه کارتون دراومدن.»
لکس ساکت ماند.
«تازه، چهجوری تونستی جلوی ورودِ سیزده تاراه جاودانه رو به سیاره بگیری؟ جایزهای به ارزشِداشت سیودو تا سیاره که دیگه بماند! کاملاً مسخرهست.»
لکس به خواهرش نگاه کردچرا و بعد دوباره چشم بهلکسِ آسمان دوخت. هنوز حرفی نمیزد.
مون خندید، چراکه داشتبسته واقعاً خودش را قانعاما میکرد که خواب میبیند.
«معلومه که خوابه. وگرنه چهجوری میتونستی یه سیارهٔ کامل رو تلهپورت کنی و ببری؟راه تو حتی یه جاودانه هم نیستی. مسخرهست. در مقایسه با همهٔ اینا، تماشای اینکهتمامِ یه سیارهٔ غولآسا درست جلوی چشمهامون داره یه ستاره رو میخوره، در واقع یهکم قابلباورتره.»
به خندیدن ادامه داد، به این امید که هر لحظهبسیار از خواب بپرد. به چپ و راست نگاه کرد، در اینتمامِ فکر که چه چیزهای مسخرهٔ دیگری در این خواب خواهد دید.
لکس بالاخره در حالی که به آسمان نگاه میکرد گفت: «اون سیاره نیست.» معلوم بود که میدانستکشید آن چیست. او در پانزده سالِ گذشته دقیقاً به همین دلیل مطالعه کرده بود تا از نظرِکرده دانش کم نیاورد، و به همین خاطر کاملاً و تماموکمال میفهمید که واقعاً چقدر بدبخت شده است.
«خواهرِ کوچولو، به اون میگن جهانخوار، هرچند این اسماین حقش رو ادا نمیکنه، چون یه ستارهٔ کامل رو خورد.وجود یه اسمِ دیگه هم داره که شاید برات آشنا باشه.»
لبخند روی صورتِ مون کمکم خشک شد. دلش میخواست باور کند که همهٔ اینها خوابانتقالِ است، پس چرا اینقدر واقعی به نظر میرسید؟ دستش را که بالا آوردنش انرژیِ زیادیدریافت میطلبید بلند کرد و با انگشت به لکس سیخونک زد تا ببیند واقعی است یا نه.
«در سالهای اخیر، بیشتر به اسمِ تخمِراه جورلام ازش یاد میشه. همون چیزیه کهوجود وقتی بشکنه، یه جورلام ازش متولد میشه.»
مون دوباره به لکس سیخونک زد و تماشاآسان کرد که چطور پوستِ برادرش زیرِ لمسِ او بهنرمیکشید فرورفت. این خواب خیلی واقعی بود. باید خواب میبود.
«البته، جای نگرانی نیست. تازه غذا خورده،خوبی برای همین احتمالِ خیلی زیادی هست کهاطلاعاتِ به سیارهٔ فسقلیِ ما علاقهای نداشته باشه.»
چیزی که مون بهخاطرِ سطحِ پایینش نمیتوانست ببیند، موجودِ تاریکی بود که در پسزمینهٔ فضای خالیِ پشتِ جهانخوارمهم حرکت میکرد. یا بهتر بود بگوید، موجودات. هر کدام آنقدر بزرگ بودند که لکس واقعاً نمیتوانست بزرگیشان راپیروزیهای تصور کند. چهبسا کلِ قلمروی نیمهشب هم برای جا دادنِ یکی از آن موجودات بهاندازهٔ کافی بزرگ نبود.