چپتر 1358: سؤال از بخشِ حقوقی
0لکس بیاختیار گفت: «یک روز، به سازِ من میرقصی.» حتی نمیدانست این را به چه کسی میگوید.سرنوشت چه سیستمش بود، چه شبکهٔ سیستمها، و چه هر موجودی که پشتِ لکس قرار داشت، سهمِ بزرگیسرگرمیِ در پیشرفتِ او داشتند، حتی اگر از اینکه با او مثل یک دلقک رفتار کنند خوشش میآمد.
او لطفِ این مرحمت را بدونِ هیچ فخرفروشی پذیرفت. اما این بدان معناطعمهایش نبود که روزی نمیتواند از آنها هم برای سرگرمی استفاده کند. زندگی غیرقابلپیشبینی بودخودش و او حالا جاودانه بود. اگر کشته نمیشد، عمرِ بسیار درازی در پیش داشت.
او تمامِ چیزهایی را که این زندگی برای نشان دادن داشت میدید، تمامِ طعمهایش را میچشید و در طولِ اعصار وزشِبارِ بادهای سرنوشت را روی پوستش حس میکرد. چه کسی میدانست زمان او را به کجا میبرد؟ خودش که قطعاً نمیدانست. اما اگرکلمه دستِ خودش بود... قطعاً دستکم یک بار نمایشی ترتیب میداد و سازندهٔ سیستمها را برای سرگرمیِ خودش در نقشِ اصلیِ آن میگذاشت.
اما حالا وقتِ این گلهگذاریها و افکارِ پراکنده نبود. تغییر را در قوانینِ سیستم اعمال کرد وفکر حس کرد جریانِ زمان به حالتِ عادی برمیگردد. تهِ دلش امید داشت تا وقتی آن یک دقیقهمیخورد تمام نشده بتواند قوانین را تغییر دهد، اما در واقع فقط به یک تغییرِ واحد محدود میشد.
لکس بلند شد و آماده بود تا سرِ کار برود، اما مکث کرد. در اعماقِ وجودش، لرزشِ سیستم را حسمیکرد کرد و دید روندِ تغییرِ قانون آنقدرها هم که فکر میکرد ساده نیست. لکس دوباره نشست و یک بارِ دیگرافکارِ روی سیستم تمرکز کرد و دید که چطور تغییراتِ بیشماری در هالهاش ایجاد میشود. شاید این در آینده به دردش میخورد.
اِربوت از این واقعیت که لوتر فوراً خودش را به سیارهلرزشِ نشان نداد کمی ناراضی بود، اما با هالهای از آن کلمهدیگر که مدام بهعنوانِ یادآوری در روحش رسوخ میکرد، جرئت نداشت کاری کند.
پس در عوض،میشد اِربوتِ سیریناپذیر خودش رفتکار و دنبالِ لوتر گشت.
پیدا کردنش چندان سخت نبود، اما تجربهٔ بعد از پیدامیدید کردنش چنان خشمگینکننده بود که نزدیک بود رگِ اِربوت باد کندمیدانست — یا همانطور که بومیهای سیارهاش میگفتند، باعثِ فورانِ آتشفشان شود.
هرچند لوتر کارمندِ مهمانخانهٔ مهمانخانهدار بود، اما همچنان ضعیف و ناچیز محسوبمیدید میشد. با این حال لوتر مستقیم در چشمانِ اِربوت — یا معادلِ چشمانشکجا — نگاه کرد و بدونِ ذرهای ترس یا وحشت با او حرف زد.
لوتر با آرامش گفت: «مهمانِ عزیز، مهمانخانهدار من رو در جریانِ خواستههای شما قرار داده. میتونید جزئیات رو با من هماهنگ کنید. طبقِ گفتهٔ مهمانخانهدار، ورودیِ ویژهای در نقاطِ مختلفشاید قرار میگیره که به مکانهای مشخصشدهٔ شما ختم میشه تا بتونید به مهمانهای مهمانخانه دسترسی داشته باشید. میتونید به من خبر بدید که چندتا از این نقاط رو میخواید تعیین کنید،سخت و بعد میتونیم روی محلِ قرارگیریِ این ورودیها کار کنیم. ضمناً باید بهتون بگم تا زمانی که مهمانِ مهمانخانه بخواد به مهمانخانه برگرده، شما نباید به هیچ وجه جلوش رو بگیرید.»
اِربوت برای اینکه در برابرِ یک انسانِ ناچیز که به او دستور میداد آرامشِ خودقانون را حفظ کند، نفسهای عمیقی کشید که طوفانهای بیشماری به پا کرد. اما مهمانخانهدار بهروشنیمیشود به او هشدار داده بود که دردسر درست نکند، بنابراین مجبور بود خودش را کنترل کند.
اِربوت با بزرگواری گفت و به انسان این افتخار را داد که صدایش رااعصار بشنود: «برای شروع، دسترسی به هفت مورد از عجایبِ جهان و هفت دانجن رودستکم باز میکنم.» اما لوتر فقط سر تکان داد، انگار اصلاً قدرِ عظمتِ او را نمیدانست.
اِربوت چشمانِ نداشتهاش را بست و تمرینِ تنفستمامِ کرد تا بتواند واکنشی را که فقط یکاعصار سر تکان دادن بود تحمل کند. سر تکان دادن!
اِربوت انسانها را زمانی خیلی بیشترکار دوست داشت که تکهگوشتهای ریزی بودنددید و میتوانست طبقِ میلِ خود بازیچهشان کند.
لوتر پرسید: «سطحِ دشواریِ توصیهشده برای اون مناطق چقدره؟ لطفاً در نظر داشتهدید باشید که سطحِ دشواری باید بازتابدهندهٔ سطحِ قدرتی باشه که بتونه فعالیتهای مربوطتغییراتِ به دانجن یا عجایبِ جهان رو با میزانِ دشواریِ معقولی به پایان برسونه.»
اِربوت به شکلِ انسانیاش درآمد فقط برای اینکه بتواند به لوتر چشمغره برود تااعصار این انسانِ رقتانگیز شدتِ خشمِ اِربوت را بفهمد، اما... اما لوتر داشت به تختهشاسیِدستکم توی دستش نگاه میکرد و اصلاً چشمغره را ندید. این کار کوچکترین اثری نداشت.
اِربوت گفت: «دشواری از فانی تا عالمِ جاودانِ زمینی متغیره، بهدادن این معنی که هرکدوم از هفت دانجن درجهٔ دشواریِ متفاوتی دارن.میکرد عجایبِ جهان عموماً امن هستن، اما تزکیهٔ هستهٔ زرین توصیه میشه.»
«بسیار خب. بگذریم، پیامی از بخشِ حقوقی دریافت کردم که میپرسید قوانینِ شما دربارهٔ اشیای پیداشده چیه؟ اگهنیست مهمانهایی که به مهمانخانه میان چیزی اونجا پیدا کنن، آیا بابتِ برگردوندنش جریمه میشن؟ در نظر داشته باشیدلوتر که این موضوع از هرگونه ثروتِ مادی که ممکنه خودشون در طولِ کاوش تو دانجنها به دست بیارن، جداست.»
«گمشده و... گمشده و... فکر میکنی من اینقدر حقیرم؟ برایاعماقِ من چه اهمیتی داره که با خودشون چی میبرن؟ آزادندوباره هر کاری دلشون میخواد بکنن. سرزمینهای اِربوت پر از گنجینهست.»
لوتر جوری به اِربوت نگاه کرد که انگار با یک تازهکار طرف است. پر از گنجینه؟بادهای بیشتر شبیه یک دعوتنامهٔ سرگشاده برای غارت شدن بود. لوتر روزهای گذشته را به یاد آوردمیداد که مهمانخانه هیچ قانونی در این باره نداشت. مهمانها رسماً خاکِ زمین را فقط بهخاطرِ ارزشش میدزدیدند!
میتوانست حدس بزند که قرار است اِربوت حسابی به دردسر بیفتد، امامیدید هشدار دادن به او وظیفهٔ لوتر نبود. همین که به او اجازهٔ دسترسیکجا به مهمانانِ مهمانخانه را داده بودند، خودش لطفِ بزرگی در حقش محسوب نمیشد؟
لوتر بیخبر از اینکه داشت فشارِ خونِ اِربوت را بالا میبرد، به حرفش ادامه داد: «تیمیفکر برای تضمینِ کیفیت از طرفِ مهمانخانهٔ نیمهشب تشکیل میشه تا دانجن و عجایبِ جهانِ شما رودردش بررسی کنه و مطمئن بشه پیش از باز شدن به روی عموم، با استانداردهای مهمانخانه مطابقت دارن...»
گرچه اِربوت خونی در بدن نداشت، اماکار فشارِ زیرِ سطحش بسیار زیاد بود وروندِ حالا داشت از این هم بالاتر میرفت.