چپتر 1543: جمعیتِ فزاینده
0دو روز در آرامش گذشت و لکس همزمان تزکیه میکرد، دربارهٔ کارما تحقیق میکرد،آنها جلسه میگذاشت و بسیاری از مشکلاتِ تلنبارشدهٔ مهمانخانه را حل میکرد. کارِ زیادی بهقریببهاتفاقِ نظر میرسید، اما لکس به خودش که آمد، دید دارد از این روند لذت میبرد.
در مقایسه با سفر در جهان، رویارویی با خطراتِ همیشگی و حلوفصلِ توطئههای فراوانی که در هرکارکنان اقدامِ تزکیهگرانِ سطحبالا به چشم میخورد، وقت گذراندن در مهمانخانه بسیار آرامشبخشتر بود. با اینکه از ترشحِاست آدرنالین و هیجانی که اغلب با آن روبهرو میشد لذت میبرد، اما این لذتی از نوعِ دیگر بود.
کار به جایی رسید که لکس دو بدلِ دیگر را احضار کرد وکرد دو شغلِ دیگر به آنها سپرد. حالا دیگر در حلقهٔ نزدیکانِ مهمانخانه، چه براینفرند مهمانها و چه برای کارکنان، کموبیش همه میدانستند که لئو و لکس یک نفرند.
اما اکثریتِ قریببهاتفاقِ افراد، شاید یکی از آنها را میشناختند، ولی قطعاً هر دو را نه.بگوییم تا الان، خیلیها میدانستند لکس کارمندِ مهمانخانه است، حتی اگر شغلِ دقیقش را نمیدانستند. در مقایسه، لئویرسماً برجستهتر و مالکِ پاتوقِ گیمرها، به کسی تبدیل شده بود که افرادِ بسیار کمی او را میشناختند.
با این حال، حالا هرنوعِ دو، یعنی لئو و لکس،بدلِ دوباره در مهمانخانه ظاهر شده بودند.
با نزدیک شدن به دو رویدادِ مهم، جمعیت درشغلِ مهمانخانه رو به افزایش گذاشت. پایانِ بازیهای نیمهشب اعلامکموبیش شده بود. یا اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، شرایطِ پایانِ بازیها.
تقریباً تمامِ میدانهای نبرد پاکسازی شده بودند و تنها کمی بیش از سی سیاره هنوز درگیرِ جنگ بودند.حلقهٔ با پایان یافتنِ تمامِ این نبردها، بازیها رسماً به پایان میرسید. چنین اعلانی توجهِ بیشتری را به آن چندخیلیها میدانِ نبردِ آخر جلب کرد و بینندگانِ بیشتری را به همراه آورد که نتیجهاش هدایای بیشتر برای جنگجویان بود.
همزمان، درآمدِ مهمانخانه نیز بهشدت بالا رفت وافزایش لکس بالاخره فرصت پیدا کرد تا آرامآرام کمی پساندازشرایطِ جمع کند تا بعد از پایانِ بازیها بیپول نماند.
اما رویدادی که خیلی زودتر از پایانِ بازیها رخ میداد، مسابقهٔ مرگکرد بین امپراتور یوتون و رهبرِ ماموتهای آتشین بود. چنین تقابلی تماشاگرانی از تمامِلئو قدرتها و نژادها را به آنجا کشاند، نه فقط از آن دو قدرت.
هر روز پیش نمیآمد که جاودانههای کیهانی نبردی باشغلِ قابلیتِ تماشای عمومی داشته باشند و به همین دلیل، اینهمه موضوع توجهِ قدرتهای بزرگِ بیشماری را به خود جلب کرد.
حتی کسانی که هنوز از وجودِ مهمانخانهٔ نیمهشب بیخبر بودند نیز از آن مطلع شدند، در حالی که کسانی که ازمهمانها پیش آن را میشناختند، در برنامههای شلوغشان وقت خالی کردند تا به آنجا سر بزنند. با نزدیکتر شدنِ مسابقهٔ مرگ، افرادِدقیقش بیشتری از امپراتوریِ یوتون به مهمانخانه هجوم آوردند و ناگهان باعث شدند شمارِ مهمانها در مهمانخانه از مرزِ میلیاردها نفر بگذرد!
تمامِ کارکنان مرخصیهایشان را لغو کردند تا به حجمِ عظیمِ کارها رسیدگی کنند، در حالی که لکس صدها میلیونتقریباً کارمندِ موقت از پنلِ رویداد استخدام کرد و همان پساندازِ ناچیزی را که توانسته بود جمع کند، به باد داد.میدانِ اما این تخلیهٔ مالی موقتی بود. با اینهمه مهمان، لکس انتظار داشت که خیلی بیشتر از هزینههایش را جبران کند.
در میانِ افرادِ بسیاری که برای تماشایکار مبارزهٔ امپراتور به مهمانخانه آمده بودند، خانوادهٔآنها فرماندارِ وگوس مینیما نیز بهوضوح حضور داشتند.
لیلا، رهبرِ پیشینِ جنگجویانِ طاووس، با نگاهی پیچیده به مهمانخانهٔ نیمهشب چشم دوخت، هیچ نگفت ومهمانها تنها در خاطراتِ فراوانِ کودکیاش غرق شد. هرچند، از نظرِ فنی، او هنوز فقط یک کودکخیلیها بود. تقریباً میتوانست صدای رفقای سابقش را بشنود که سوار بر طاووسها به نبردهای دلاورانه میرفتند.
اما حالا چیزی بیش از یک قلمرو او را از دوستانش جدا میکرد. زمانی که برایسپرد آنها گذشته بود، سه برابرِ زمانِ او بود. چشماندازِ مهمانخانه برایش هم آشنا بود و همیکی غریبه؛ با اینکه خیلی چیزها همانطور دستنخورده باقی مانده بود، چیزهای بسیار بیشتری هم تغییر کرده بود.
نو، مادربزرگِ لیلا گفت: «بیا دخترم. زندگی تو رؤیا قشنگه، اما ما باید تو واقعیت هم زندگی کنیم. باتقریباً اینکه وگوس مینیما دیگه درگیرِ بحرانِ زامبیها نیست، مردممون هنوز خیلی ضعیف هستن و پایههامون هنوز خیلی سست. رهبریچند هم امتیازه و هم مسئولیت. تو بهعنوانِ وارثِ پدرت، سرنوشتت اینه که زندگیِ متفاوتی نسبت به بقیه داشته باشی.
«این یه فرصتِ عالی برای شبکهسازیِ پدرته. پسگرفتنِ سه سیارهٔ وگوس کافی نیست. ما باید فراتر از این سهبرای سیاره پیش بریم و پایههامون رو تا جای ممکن قوی کنیم. واسه این کار، هم به منابع نیاز داریماست هم به حمایتِ سیاسی. بهعنوانِ تازهواردای امپراتوریِ یوتون، باید برای پیشبردنِ هر کاری خیلی بیشتر از بقیه تلاش کنیم.»
لیلا خودش راکار جمعوجور کرد وبدلِ گفت: «میفهمم مادربزرگ.»
مادربزرگ و نوه به راه افتادند و بهسمتِکار آلاچیقی رفتند که پدر و مادرِ دختر درسپرد آن با افرادِ همردهٔ خود مشغولِ معاشرت بودند.
حواسشان نبود که ازشدن دور، دو مردِ جوان رویگذاشت تپهای ایستادهاند و نگاهشان میکنند.
یکی از آنها بالذتی محبت گفت: «همینان که میخوایرسید بهشون کمک کنم، جیمیِ کوچولو؟»
جیمی گفت: «بله عمو ویل. قضیه فقط کمککردن به اونا نیست. یه سودِ دوطرفهست. خونوادهٔ لیلا بیکفایتکارکنان نیستن. اگه انجمنِ رُزِ شما از این فرصت که اونا هنوز در حالِ توسعهن استفاده کنه واست جای پای خودتون رو تو منظومهٔ در حالِ رشدشون محکم کنید، شما هم یه پایگاهِ قدرتمند گیرتون میاد.»
«آه، جیمیِ کوچولو. چرا خودت نمیری کمکشون کنی؟ سوای رهبریِ جنگجویانِ طاووس، با استفاده از ارتباطاتی که ساختی حسابی برایبرای خودت اسمورسم بههم زدی. کمککردن به یه منظومهٔ ساده برات بهآسونیِ یه اشارهست. با اینکه اون قدیما یه سوءتفاهمِ کوچیک بینِاگر تو و خونوادهٔ این دختر پیش اومد، ولی اگه الان خودت رو بهشون نشون بدی، با آغوشِ باز ازت استقبال میکنن.»
جیمی همچنان به لیلا که دورتر میشد نگاه میکرد؛ میتوانست او را مثلِ یک کتابِ باز بخواند.شرایطِ با اینکه سعی میکرد احساساتش را پشتِ نقابی از خونسردی پنهان کند، اما این کار در برابرِچنین کسی مثلِ جیمی که تجربهٔ زیادی در برخورد با آدمها به دست آورده بود، هیچ فایدهای نداشت.
«خاطراتِ بچگیمون قشنگ بودن، ولی همهش همون بود. پدر و مادرش راست میگفتن؛ ما آدمای دنیاهای متفاوتیحلقهٔ هستیم. اونا تو منظومهشون گیر میکنن، در حالی که من کلِ جهان رو برای گشتوگذار دارم. سوای اون،الان اون فقط یه دختربچهست و من الان یه آدمِ بالغم. ما دیگه هیچ نقطهٔ اشتراکی با هم نداریم.
«نه عمو ویل، دلیلِ اینکه بهتبدلِ گفتم کمکشون کنی اینه که میدونمحالا میتونی سودِ زیادی ازش ببری، فقط همین.»
ویل بنتام همانطور که به توجیههاینوعِ طولانیِ جیمی گوش میداد چیزی نگفت، اماکرد در چشمانش شیطنتی بود که پنهان نمیشد.
برگشت و دوباره به خونوادهٔ دختر نگاه کرد. با خود فکر کرد اگر میفهمیدندبخواهیم آن پسرِ کوچکی که همین چند سالِ پیش دستِ رد به سینهاش زده بودند...درگیرِ حالا قدرتی بیشتر از کلِ منظومهشان دارد، چه فکری میکردند. جنگجویانِ طاووس دیگر بچه نبودند.
خوشبختانه، نیازی به حدسزدنلذتی نداشت. میتوانست همین الانجایی جلو برود و خودش ببیند.