چپتر 1500: بدون عنوان
0وقتی شیرین حرف میزد، لکس با دقتِ تمام به او توجه میکرد.کدومشون حواسش فقط به کلماتِ او نبود. از لحن گرفته تا حالتِ چهرهخیلی و حتی زبانِ بدن، هر کدام میتوانست سرنخِ اضافهای به دست بدهد.
«اسمِ این دوران، دورانِ سپیدهدمه که به سپیدهدمِ این جهان اشاره داره. اما وقتیمحکوم به این دوران نگاه میکنیم، بر اساسِ روندِ کلیِ اتفاقاتِ اون زمان، خودش بهنداشته سه دوره تقسیم میشه که به هر کدوم از این سه دوره میگن یک عصر.
«عصرِ اول، همونطور که میشه حدس زد، عصرِ ازلی نام داره. زمانی بود کهقدرتِ ازلیها حکومت میکردن و هر کدومشون مستقیماً توی قلمروی دائو به دنیا اومده بودن. دورانِفلاکت آشوب و سردرگمی بود و در واقع اطلاعاتِ خیلی کمی دربارهٔ عصرِ ازلی وجود داره.
«اما چیزی که دربارهٔ عصرِ ازلی میدونیم اینه که خیلی از قدرتهای جهانی کهحملهٔ هنوز هم حکومت میکنن، توی همون روزهای اولیه به وجود اومدن. این موضوع در موردِمیفهمی اتحادِ انساننماها هم صدق میکنه که اون زمان یکی از نیروهای پیشرو توی جهان بودن.
«اما... اما وقتی عصرِ ازلی به پایان رسید و عصرِ روشنگری شروع شد، یه تغییرِ ناگهانی اتفاق افتاد. دلیلش برایآشوب بیشترِ مردم ناشناختهست، اما همه از تأثیرش خبر دارن. اتحادِ انساننماها ناگهان قدرتِ عظیمی رو از دست داد و هدفِ حملهٔاتحادِ خیلیهای دیگه قرار گرفت. همون موقع بود که پریها هم سقوط کردن و برای همیشه به زندگی توی فلاکت محکوم شدن.
«حالا میفهمی؟ شروعِ یک عصر با سقوطِ پریها رقم خورد. این اتفاقات رازهایی رومحکوم در بر میگیره که حتی سرورانِ دائو هم ممکنه ازشون خبر نداشته باشن، ونداشته قطعاً چیزهایی نیستن که ما بهعنوانِ موجوداتِ غیرِ دائو بخوایم خودمون رو درگیرشون کنیم.»
لکس اخم کرد و همهٔ حرفها را در ذهن سبکسنگین کرد. از قبل میدانستقدرتِ که کارِ آسانی در پیش ندارد، اما از آنجا که یکی از تنهایش پری بود،فلاکت قصد نداشت پا پس بکشد. از نگاهِ او، دو راه برای انجامِ کارها وجود داشت.
راهِ اول این بود که تنِ دومش را پنهان کند و آن راهدفِ در عالمِ تزکیهٔ پایینی نگه دارد، دستکم تا زمانی که تنِ اصلیاش به دائوشدن برسد. آنوقت تنِ اصلیاش میتوانست به این مشکل بپردازد و در نهایت حلش کند.
اما تنِ اصلیاش هم بهاندازهٔ کافی مشکلاتِ خودش را داشت و همین او را به راهحلِ دومدنیا رساند؛ اینکه قدرتِ تنِ دومش را افزایش دهد و متحدانِ قدرتمندی پیدا کند که شاید بخواهند کمکشمیکنن کنند. اتحادِ انساننماها بهوضوح هدف قرار گرفته بود، اما همین که هنوز پابرجا بود، از قدرتش حکایت داشت.
قطعاً آنها هم میخواستند قدرتشان را دوباره به دست بیاورند وهمیشه نیروهایی بودند که سخت برای این کار تلاش میکردند. احتمالاً متحدانِاتفاقات زیادی هم داشتند. او باید خودش را قاطیِ همهٔ این ماجراها میکرد.
پس در اصل، در حالی که تنِ اصلیاشناشناختهست بیطرف میماند، تنِ دومش باید موضعِ محکمی میگرفتداد و خودش را با این سازمانهای قدرتمند درگیر میکرد.
هنوز تصمیم نگرفته بود کدام گزینه بهتر است، هرچند خوشبختانه نیازی نبود فوراً تصمیم بگیرد. گذشته ازقرار اینها، هر مسیری را که انتخاب میکرد، جک اول باید دستکم به یک جاودانِ زمینی تبدیل میشداتفاقات تا به درجهای از جاودانگی برسد و تواناییِ زندگی برای مدتی بسیار طولانی را به دست بیاورد.
لکس بحثی را که مشخص بود والکریها را ترسانده است رهامیکردن کرد و گفت: «بسیار خب، پس بریم سراغِ سؤالِ دومم.» کاملاًواقع مشخص بود بیشتر از چیزی که میگویند میدانند، وگرنه آنقدر نمیترسیدند.
«مدتی پیش، وقتی داشتم راهنماییِ آسمانم رو میگذروندم، با یه نوعهمیشه نیلوفرِ خاص و کمیاب روبهرو شدم. میخوام اون نیلوفر رو ازاتفاقات استراحتگاه بخرم. میدونید اصلاً با یه همچین چیزی موافقت میکنن یا نه؟»
والکریها نفسِ راحتی کشیدند، انگار خیالشانبیشترِ راحت شده بود که این سؤال اصلاًناگهان به آن اندازه ترسناک یا خطرآفرین نیست.
«درخواستتون بیسابقه نیست. استراحتگاه باید باهاش موافقت کنه، مگه اینکه نمونهای که میخواید کاملاً منحصربهفرد باشه. بههرحال شما بستهٔ ویژه رو دارید.کردن با این حال، انتظار نداشته باشید خریدِ ارزونی دربیاد. هر چیزی که استراحتگاه استفاده میکنه خودش بالاترین کیفیت رو داره، و اگهنیستن بخواید چیزی ازشون بخرید، عملاً خودتون رو تو موقعیتی قرار میدید که ازتون سوءاستفاده کنن. اونا از بالا بردنِ قیمت هیچ ابایی ندارن.»
«باید روالِ خاصی روحدس طی کنم، یا میتونمبود همینطوری از پادوم بخوام؟»
«پادوی شما باید بهترین راه برای ترتیب دادنِ این معامله باشه. فقط از نظرمحکوم روانی برای قیمتی که میدن آماده باشید. اونا شما رو تا مرزِ روانیِ پولینداشته که میتونید بپردازید تحت فشار میذارن. تو پیدا کردنِ قیمتِ بینقص خیلی مهارت دارن.»
«خب، هیچکس نگفته بوددلیلش بهشت ارزونه. لیکاندروت، میشهناشناختهست یه لحظه بیای اینجا؟»
انگار که این نام مکانیزمِ خاصی راخبر فعال کرده باشد، پرتویی از نور جلوی لکسخیلیهای درخشید و لیکاندروت از درونِ آن بیرون آمد.
سرافیم مؤدبانه پرسید:همونطور «چه کمکی ازنام دستم برمیاد، مهمانِ عزیز؟»
«میخوام نیلوفرِ رؤیای لبریزی رو که تو راهنماییِ آسمانم دیدم بخرم.همیشه میشه برام با استراحتگاه تماس بگیری و ببینی اصلاً یه همچیناتفاقات چیزی ممکنه یا نه؟ اگه ممکنه، لطفاً قیمتش رو هم برام دربیار.»
او گفت: «حتماً. لطفاً یهبرای لحظه منتظر بمونید، الان برمیگردم.» وخبر در پرتویی از نور ناپدید شد.
چیزی که برای لکس جالب به نظر رسید اینناگهان بود که هنگامِ تلهپورتِ او هیچ استفادهای از فضاگرفت حس نکرد. لیکاندروت برای جابهجایی از روشِ دیگری استفاده میکرد.
لکس و شیرین در سکوت منتظر ماندند، چرا که والکریحکومت چندان اهلِ گپ زدن نبود. چند دقیقه بعد، سرافیم باآشوب حالتِ عجیبی در چهرهاش برگشت که لکس نمیتوانست دقیقاً تشخیصش دهد.
«مهمانِ عزیز، قیمتِ نیلوفر تو این پاکت نوشتهپریها شده. ازتون خواهش میکنم نگاهی بهش بندازید، اماحالا برای حفظِ محرمانگی قیمت رو به کسی نگید.»
لکس سر تکان داد و پس از اینکه خودش را از نظر روانیناگهان آماده کرد، دست دراز کرد، پاکت را گرفت و نگاهی به داخلش انداخت.کردن با وجودِ همهٔ اینها، قیمتی که آن تو دید باعث شد دهانش باز بماند.