---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1297: یک‌جور عجیب‌الخلقه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1297: یک‌جور عجیب‌الخلقه

0

لکس خندید و الیزا را گرفت تا نیفتد. از آبیِ کوچولو خواست فرود بیاید‌فنریر​ و هم‌زمان فنِ بازیابیِ کوچکی را به کار بست تا فشارِ روی ذهنِ الیزا‌برنامه‌های​ را کم کند و توانِ تحملش را بالا ببرد تا بتواند به هوش بیاید.

حقیقتِ ماجرا این بود که الیزا برای آماده‌شدن جهتِ نجاتِ هریوت از آن کشتی روزها‌نظرِ​ نخوابیده بود، تا مرزِ اسارت به دستِ یک جاودانه پیش رفته بود و در نهایت برادری‌بهبود​ نجاتش داده بود که سال‌ها با او حرف نزده بود. تحملِ همهٔ این‌ها کمی سنگین بود.

وقتی از روی نهنگ پیاده شدند، لکس پرسید: «می‌خوای‌کنی​ اول یه‌کم استراحت کنی؟» با اینکه بروز نمی‌داد، لکس می‌فهمید‌است​ که چقدر از نظرِ ذهنی و جسمی تحلیل رفته است.

الیزا یک اسپریِ تنفسی ظاهر کرد، پافی از آن‌نهنگ​ زد و گفت: «نه، خوبم.» لحظه‌ای بعد انگار که‌اینکه​ کاملاً بهبود یافته باشد، به نظر می‌رسید آمادهٔ نبرد است.

لکس شانه‌ای بالا انداخت و به راهنماییِ او ادامه داد، هرچند در دلش یادداشت کرد که بی‌خیالِ بیشترِ‌گزینه‌ها​ خودنمایی‌هایی شود که برنامه‌ریزی کرده بود و یکراست برود سرِ اصلِ مطلب. همان‌طور که او را برای دیدنِ فنریر‌آن‌ها​ می‌برد، به‌سرعت بهترین گزینه‌ها را برای الیزا بررسی کرد تا اگر انتخابِ اولش جواب نداد، راهِ دیگری داشته باشد.

با اینکه بیشترِ برنامه‌های دیگرش برای خودنمایی را لغو کرده بود، اما باز هم‌چقدر​ باید الیزا را با فنریر آشنا می‌کرد. آن‌ها واردِ یک اتاق مراقبه شدند و‌بعد​ فنریر را در اندازهٔ واقعی و کاملش دیدند که وسطِ اتاق حلقه زده بود.

فنریر بدونِ اینکه خودش را کوچک کند، در‌استراحت​ واقع خیلی بزرگ‌تر از لکس بود. اندازه‌اش تقریباً‌ذهنی​ به بزرگیِ یک و نیم اتوبوسِ مدرسه بود.

صدای قدم‌هایشان توجهِ توله را جلب کرد. سرش را بالا آورد و با دیدنِ لکس از درد چهره در هم کشید. با اینکه مصیبت تمام شده‌تحلیل​ بود، فنریر در طولِ آن دچارِ سوختگی‌های متعددی شده بود. فارغ از اینکه چقدر قوی بود، برای نژادِ خودش هنوز یک توله به حساب می‌آمد و‌دلش​ از همین رو، زخم‌های وخیم باعث شده بود مثلِ یک کودکِ زخمی رفتار کند. سرش را چرخاند و به لکس نشان داد که کجایش را باید بخاراند.

لکس در هوا شناور شد تا دستش به وسطِ سرِ توله برسد و همان‌طور که‌می‌برد​ شروع به خاراندنِ او کرد، گفت: «الیزا، این فنریره. باز هم میگم، من قبلاً باهاش پیوند‌لغو​ بستم، پس نمی‌تونه با تو پیوند ببنده، ولی فکر کردم بد نیست با هم آشنا بشید.»

الیزا با فاصلهٔ کمی ایستاده بود و از دیدنِ‌کنی​ او مسحور شده بود. بدنش واکنشِ شدیدی به حضورِ‌تحلیل​ فنریر نشان می‌داد که نشان‌دهندهٔ قدرتِ تبارِ توله بود.

در حالتِ عادی فنریر بلند می‌شد و با الیزا سلام‌واحوال‌پرسی می‌کرد، اما هنوز‌می‌فهمید​ به تنِ جدیدش عادت نکرده بود و گذشته از آن، همچنان درد داشت؛‌خوبم​ بنابراین فقط یک بارِ دیگر چهره در هم کشید و نگاهش را دزدید.

الیزا با هیجان گفت: «خیلی باشکوهه. خلوصِ تبارش باورنکردنیه. اون یه تبارِ افسانه‌ای از یه ایزد داره! می‌دونی این‌بروز​ یعنی چی؟ یعنی جدش از اول ایزد به دنیا نیومده، بلکه یه موجودِ افسانه‌ای بوده که با پرستش‌شدن به‌کاملاً​ یه ایزد تبدیل شده! حالا که به یه جاودانه تبدیل شده، می‌تونه از بعضی از قدرت‌های ایزدیِ اجدادش استفاده کنه!»

لکس همان‌طور که به خاراندنش ادامه می‌داد،‌یکراست​ گفت: «همم، آره پسرِ خوبیه.» انگار این تمامِ‌می‌برد​ چیزی بود که از حرفِ الیزا فهمیده بود.

در حقیقت، لکس می‌دانست که این موضوع باید‌استراحت​ خیلی مهم باشد. اما از طرفی، به‌عنوانِ شریکِ لکس،‌جسمی​ کم‌وبیش از فنریر انتظار می‌رفت که کاملاً حماسی باشد.

«خیلی خب، انگار فنریر هنوز وقتِ بیشتری می‌خواد تا‌کنی​ با عالمش سازگار بشه. پس بیا بریم سراغِ بقیه.‌تحلیل​ برای تو، چند گزینه دارم. اولیش تالون‌های سایه هستن.»

لکس الیزا را به بیرون راهنمایی کرد و‌وقتی​ تازه داشت جانورانی را که برایش انتخاب کرده‌استراحت​ بود معرفی می‌کرد، که با ژیزل روبه‌رو شد.

ژیزل تازه از جلسهٔ مراقبهٔ کوتاهش بیرون‌یکراست​ آمده بود؛ جلسه‌ای که در آن تلاش‌فنریر​ کرده بود هرچه می‌تواند دربارهٔ قانونِ زمان بیاموزد.

هرچند این جلسه کوتاه بود، اما به‌طرزِ شگفت‌انگیزی پربار از آب درآمد. او نه‌تنها احساسِ قدرتِ بیشتری می‌کرد، بلکه حس می‌کرد آماده‌ظاهر​ است تا هر لحظه با مصیبتِ بعدی‌اش روبه‌رو شود. در راهِ رفتن به نزدیک‌ترین اتاقِ مصیبت بود که لکس را دید. تازه‌دلش​ برایش دست تکان داده بود که دید زنِ دیگری از همان اتاقِ مراقبه‌ای که لکس از آن بیرون آمده بود، خارج شد.

به دلیلی نامعلوم، با دیدنِ الیزا دستش در هوا خشک شد.‌بروز​ از طرفِ دیگر، الیزا داشت به توضیحاتِ لکس گوش می‌داد که‌ظاهر​ نگاهش در نگاهِ ژیزل گره خورد و او هم خشکش زد.

ناگهان تنشی ناگفته و خاموش میانِ آن‌سنگین​ دو شکل گرفت؛ تنشی که لکس هم‌اول​ آن را حس کرد، اما دلیلش را نفهمید.

لکس با لحنِ بی‌خیالش گفت و امیدوار بود‌برود​ این تنش را بشکند: «اوه، سلام ژیزل. جلسهٔ‌به‌سرعت​ مراقبه‌ات چطور بود؟ امیدوارم چیزی ازش یاد گرفته باشی.»

ژیزل در حالی که رگه‌ای از رسمیت در لحنش دویده بود، گفت: «واقعاً‌می‌فهمید​ پربار بود. تسلطم روی قانونِ زمان چند برابر شده. الان دیگه برای کسی‌خوبم​ تو عالمِ جاودانِ زمینی خیلی سخته که بخواد من رو به چالش بکشه.»

در حالتِ عادی، هرگز چنین اطلاعاتِ حساسی را فاش نمی‌کرد.‌اینکه​ اما در آن لحظه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و همان‌طور‌تنفسی​ که به الیزا نگاه می‌کرد، چشمانش پر از چالشی آشکار بود.

از طرفِ دیگر، الیزا تازه داشت با برادرش گرم می‌گرفت، که آن هم به‌سختی‌اول​ پیش می‌رفت، اما لحظه‌ای که چشمش به ژیزل افتاد، ناگهان حسِ محافظتِ شدیدی نسبت‌اسپریِ​ به لکس پیدا کرد؛ انگار دلش نمی‌خواست برادرش را با هیچ‌کسِ دیگری شریک شود.

هرچه باشد، لکس تنها کسی بود که در این سال‌های طولانی،‌مطلب​ ذره‌ای از گرمای خانواده را به او نشان داده بود. درست‌اولش​ وقتی می‌خواست خودش را به ژیزل معرفی کند، لکس به حرف آمد.

«اوه وای، قانونِ زمان. باید عالی باشه. من مجبور شدم قبل از اینکه جاودانه‌چقدر​ بشم، خاصیتِ زمانِ خودم رو مُهر کنم؛ زیادی قوی بود. ولی مطمئنم تا وقتی‌بعد​ که جاودانهٔ آسمانی بشم، می‌تونم مُهرش رو بشکنم. شاید اون موقع بتونی یه‌کم کمکم کنی.»

الیزا و ژیزل هر دو نگاهشان‌اول​ را به سمتِ لکس چرخاندند؛ انگار‌نمی‌داد​ داشتند به یک موجودِ عجیب‌وغریب نگاه می‌کردند.

ژیزل با پی بردن به چیزی،‌کمی​ چشمانش را ریز کرد. یعنی عالمِ‌پرسید​ او دوباره ارتقا پیدا کرده بود؟

ناولها | novelha.net