---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1448: فضای داخلی کشتی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1448: فضای داخلی کشتی

0

فضای داخلِ کشتی خیلی با چیزی که لکس انتظار داشت فرق می‌کرد. با خودش‌پرس‌وجو​ فکر کرده بود حتماً اتاق‌هایی به آن‌ها می‌دهند و شاید یک فضای عمومی هم‌بکشه​ داشته باشند، و بقیهٔ کشتی هم دستِ کارکنان است تا آن را هدایت کنند.

اما معلوم شد تصورش کاملاً اشتباه بوده است. به نظر می‌رسید این‌راحت​ کشتی بیشتر برای جابه‌جاییِ کارمندان یا مهمان‌های خودِ بانک بین قلمروها استفاده‌احتمالاً​ می‌شود، برای همین بیشتر از هر چیزی شبیه یک مرکزِ خریدِ غول‌آسا بود.

مغازه‌ها متعلق به سازمان‌های وابسته به بانک، شرکای تجاری یا گروه‌هایی بودند که با بانک منافعِ مشترک‌جرارد​ داشتند. بانک با جا دادنِ این مغازه‌ها درونِ کشتی، یعنی جایی که مسافران مدتی در آن وقت‌هزاره​ می‌گذراندند، عملاً برایشان بازاریابیِ رایگان می‌کرد و آن‌ها را در معرضِ دیدِ مشتریانِ بالقوهٔ جدید قرار می‌داد.

در حالتِ عادی، وقتی کشتی سفرِ معمولی‌اش را در خلأ طی می‌کرد، مسافران ماه‌ها یا حتی‌جایی​ سال‌ها وقت داشتند تا همه‌جای آن را حسابی بگردند. اما حالا قرار بود کلِ کشتی از‌حالتِ​ طریقِ یک آرایهٔ عظیمِ انتقالِ آنیِ میان‌قلمرویی جابه‌جا شود، در نتیجه زمانِ سفر به‌شدت کوتاه می‌شد.

هر سه داشتند با خیالِ راحت در یکی از طبقه‌ها قدم می‌زدند که‌سنتی‌ترِ​ لکس گفت: «ایدهٔ بدی نیست. خیلی هم منطقیه. سفر تو خلأ برای آدم‌های معمولی‌هزاره​ احتمالاً خیلی طول می‌کشه. منطقیه که یه محیطِ دلپذیر بسازن تا وقتشون پر بشه.»

جرارد گفت: «من دربارهٔ روش‌های سنتی‌ترِ سفرِ میان‌قلمرویی پرس‌وجو کردم. ظاهراً این روش بیشتر به دلایلِ مختلف توسطِ جاودانه‌های کیهانی استفاده میشه‌آدم‌های​ و زمانِ سفر هم ممکنه از چند دهه تا چند هزاره طول بکشه. تا جایی که من فهمیدم، اونا بیشترِ این زمان رو‌میشه​ صرفِ تزکیه می‌کنن و امکاناتِ کشتی در واقع برای خدم‌وحشم و همراهانِ اون تزکیه‌گره که نمی‌تونن سال‌های متوالی رو یک‌بند به تزکیه بگذرونن.»

ولما اضافه کرد: «شنیدم بیشترِ این کشتی‌ها کارکنانِ ثابتِ خودشون رو دارن که همین‌جا به دنیا میان و کلِ عمرشون‌سنتی‌ترِ​ رو همین‌جا می‌گذرونن. مثلاً تو همین کشتی، حدودِ ۳۰۰ خاندانِ مستقل هستن که بیشتر از ۳۰ هزار ساله دارن این‌صرفِ​ تو زندگی می‌کنن! دور از محوطه‌های عمومی، کلی جامعهٔ مستقل، مدرسه، آکادمیِ تزکیه و امکاناتِ دیگه برای کارکنانِ کشتی وجود داره.»

«اعضای این خاندان‌ها از همون بدوِ تولد تنها هدفشون اینه که سطحِ تزکیه‌شون رو بالا ببرن و‌مسافران​ آموزش‌های خاصی ببینن تا بتونن پست‌های بالاتر و پردرآمدتری تو کشتی بگیرن. البته اگه بخوان آزادن کشتی‌وقتی​ رو ترک کنن، ولی از اونجا که کلِ زندگیشون حولِ کشتی می‌چرخه، کمتر کسی همچین کاری می‌کنه.»

به نظرِ لکس کلِ این ایده شگفت‌انگیز و در عین حال کاملاً باورپذیر بود. مهمان‌خانه هم احتمالاً تا حدی به همین مسیر می‌رفت، منتها در‌چند​ مقیاسی خیلی بزرگ‌تر. هر چه نباشد، او به کارکنان یک قلمروی کوچکِ اختصاصی داده بود تا در آن زندگی کنند و تشکیلِ خانواده بدهند. می‌توانست‌شنیدم​ تصور کند که وقتی کارکنان بچه‌دار می‌شدند و نسل‌های بعدی‌شان پا می‌گرفتند، آن‌ها هم تحت‌تأثیرِ پدر و مادرشان هدفشان این می‌شد که کارمندِ مهمان‌خانه بشوند.

البته اگر هر کدام از آن‌ها‌زمانِ​ روزی می‌خواست کارِ دیگری بکند یا از‌یکی​ آنجا برود، لکس هرگز جلویش را نمی‌گرفت.

آن سه همچنان به گشت‌وگذار در کشتی‌آدم‌های​ ادامه دادند و فقط با اعلامیهٔ کاپیتان بود‌وقتشون​ که تازه فهمیدند انتقالِ آنی شروع شده است.

برخلافِ انتظاراتِ لکس، در طولِ سفر هیچ حمله‌ای به کشتی نشد و‌داشتند​ او شرط را باخت. تنها اتفاقِ قابل‌توجه این بود که در نقطه‌ای‌رایگان​ از انتقالِ آنی، لحظه‌ای پیش آمد که جریانِ زمان ناگهان به‌شدت سرعت گرفت.

لکس می‌گفت «لحظه»، چون داخلِ کشتی به نظر‌وقتشون​ می‌رسید به‌زور یک ثانیه گذشته باشد. اما داخلِ‌ظاهراً​ مهمان‌خانه، خیلی بیشتر از دو ساعت گذشته بود.

این نوسانِ ناگهانی در جریانِ زمان باعث شد لکس فکر کند از بیخِ گوشِ یک قلمروی نوزاد‌گفت​ رد شده‌اند، اما راهی برای اطمینان از این موضوع نبود. هیچ‌کسِ دیگری متوجهِ این تغییر نشد و‌روش‌های​ از آنجا که پیامدِ خاصی هم در پی نداشت، لکس آن اتفاق را از ذهنش بیرون کرد.

حدود یک روز بعد، سرانجام‌نیست​ به قلمروی آرتیکا رسیدند؛ سفری‌طول​ که کاملاً دلپذیر و بی‌خطر بود.

لکس حتی قبل از اعلامیه متوجهِ‌شرکای​ رسیدنشان شد، و دلیلش هم تأثیرِ شدید‌دادنِ​ و تهاجمیِ قوانینِ قلمرو روی آن‌ها بود!

صدها زنجیر، که همگی قوانینی بودند که سازوکارِ قلمرو را‌جرارد​ دیکته می‌کردند، ناگهان به لکس وصل شدند و او را محکم‌جاودانه‌های​ سرِ جایش نگه داشتند تا جلوی هرگونه اقدامِ خودسرانه‌اش را بگیرند.

حس می‌کرد خیلی از این زنجیرها برای این وصل شده‌اند تا‌خیالِ​ مطمئن شوند او در سطحِ مناسبِ خودش می‌ماند؛ نه به سطحِ‌آدم‌های​ تزکیه‌گرانِ نوزادِ روح نزول می‌کند و نه واردِ سطح‌های بالاتر می‌شود.

اما در عینِ حال، حسِ ظریفی از نفوذ و کنترل را هم که ناگهان‌بسازن​ به او داده شده بود احساس می‌کرد. ذاتاً نمی‌دانست این نفوذ و کنترل دقیقاً روی‌کیهانی​ چه چیزی است و برای فهمیدنش باید خودش دست به کار می‌شد و بررسی می‌کرد.

اما با وجودِ زنجیرهای خاصی که به‌طور طبیعی به او متصل شده و نشانگرِ‌درونِ​ قوانینِ طبیعیِ قلمرو بودند، چند زنجیرِ مصنوعی را هم حس کرد. این زنجیرها مانع‌بالقوهٔ​ می‌شدند از نفوذی که به‌خاطرِ حضور در سطحِ جاودانه به دست آورده بود، استفاده کند.

نژادِ آرتیکا احتمالاً آن‌ها را تعبیه کرده بود تا مطمئن شود هیچ‌یک از‌سنتی‌ترِ​ مهمان‌ها در سازوکارِ قلمرویشان دست نمی‌برند. ناگهان درکِ عمیق‌تری پیدا کرد که چرا‌دهه​ به‌طورِ خاص نژادِ آرتیکا نسبت به هر مهاجری به قلمرویشان این‌قدر سخت‌گیر است.

اگر کسی می‌توانست از جایگاهِ خود در سطحی بالاتر‌کوتاه​ برای تأثیرگذاری بر سطح‌های پایین‌تر استفاده کند، آن‌وقت هر‌ایدهٔ​ کسی با نیاتِ نادرست می‌توانست خسارتی بی‌حساب به بار بیاورد.

در عینِ حال، لکس می‌توانست ارزشِ عظیمِ این قلمرو را برای دیگران ببیند. درونِ قلمروی نیمه‌شب،‌بشه​ لکس کنترلِ مطلقی روی قلمرو داشت اما ترجیح می‌داد از آن استفاده نکند. تا زمانی که‌چند​ کلِ قلمرو را درونِ محدودهٔ مهمان‌خانه جای می‌داد، می‌توانست همه‌چیز را همان‌طور که دوست دارد تغییر دهد.

اما او رشدِ طبیعی‌تر و خودجوش‌تری برای قلمرویش می‌خواست، برای همین چنین کاری نکرد. با این حال می‌دید که چطور داشتنِ‌عملاً​ کنترلِ دقیق روی نحوهٔ کارکردِ یک قلمرو، از جریانِ انرژی گرفته تا آب‌وهوا، خاک، موجودات و هر چیزِ دیگر، به او اجازه‌بگردند​ می‌داد محیطی بسازد که بتواند به‌طورِ خاص گنجینه‌های ارزشمندِ گوناگونی را پرورش دهد، یا بگذارد نژادهای خاصی رشد کنند و شکوفا شوند.

باورش سخت بود که دیگران به این قلمرو چشمِ طمع ندوزند. در واقع، لکس‌پرس‌وجو​ حاضر بود شرط ببندد که همین حالا هم توطئه‌های بی‌شماری در جریان است تا‌بکشه​ آرام‌آرام شرایطِ بی‌نقصی فراهم کنند که دیگران بتوانند این قلمرو را به چنگ بیاورند.

حفظِ مالکیتِ قلمرو کارِ آسانی نبود و دقیقاً به همین دلیل لکس می‌خواست اقداماتِ قلمروی آرتیکا‌می‌زدند​ را بررسی کند. برخلافِ آن‌ها که می‌توانستند دیگران را طرد کنند، لکس مجبور بود مهمان‌ها را‌جرارد​ در قلمروی خودش بپذیرد. باید می‌فهمید چه اقداماتی می‌تواند انجام دهد تا دیگران را دور نگه دارد.

برنامهٔ توسعهٔ نژادِ آرتیکا‌بدی​ برای ۵۰ هزار سالِ‌معمولی​ آینده برایش بی‌نهایت ارزشمند بود.

هر سه نفر در خروجی صف کشیدند، جایی که تمامِ مهمان‌ها سوارِ تعدادی وسیلهٔ نقلیهٔ‌یعنی​ خودران می‌شدند تا آن‌ها را از کشتی پیاده کنند و به بیرون از تأسیساتِ ورود‌قرار​ و شهرِ مجاوری ببرند که به‌طورِ خاص فقط برای استقبال از مهمانانِ تازه‌وارد ساخته شده بود.

جرارد، همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، از ایدهٔ‌بسازن​ وسایلِ نقلیهٔ خودران بیزار بود، هرچند می‌فهمید‌پرس‌وجو​ که در این شرایطِ خاص کاربرد دارند.

وسیلهٔ نقلیه چهار صندلیِ روبه‌روی هم داشت‌سفر​ و دیوارهای اطرافش از ماده‌ای شفاف ساخته‌طبقه‌ها​ شده بود تا بتوانند نگاهی به قلمرو بیندازند.

اما نخستین چیزی که گروه را به تحسین واداشت،‌احتمالاً​ منظرهٔ صدها سفینهٔ فضاییِ عظیم، شبیه به سفینهٔ خودشان‌دربارهٔ​ بود که در آرایه‌های انتقالِ آنی در دورتادورشان ظاهر می‌شدند.

در عرضِ تنها چند دقیقه، صدها میلیون جاودانه از سراسرِ جهان‌مشترک​ واردِ قلمرو می‌شدند و احتمالاً بی‌شمار جاودانهٔ دیگر هم در راه‌برایشان​ بودند، گذشته از افرادِ پرشماری که احتمالاً از قبل اینجا حضور داشتند.

منظرهٔ مسحورکننده‌ای بود، دست‌کم به این دلیل که لکس با‌جرارد​ یک نگاه، احتمالاً درصدِ عظیمی از سازمان‌ها و قدرت‌های بانفوذِ‌توسطِ​ جهان را دید — یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، نمایندگانشان را.

روزی، اگر همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، تمامِ‌سفر​ این سازمان‌ها هم فرصتی برای بازدید از‌طبقه‌ها​ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب پیدا می‌کردند. روزی، اگر همه‌چیز—

لکس ناگهان ایستاد و نگاهش که به پهنهٔ بیرون دوخته شده بود، روی یکی از سفینه‌ها در صدها مایل دورتر‌سنتی‌ترِ​ متمرکز شد. درست همان‌طور که آن‌ها با وسیلهٔ نقلیهٔ خودکارشان از سفینه خارج می‌شدند، ده‌ها هزار وسیلهٔ نقلیهٔ دیگر هم در‌تزکیه​ حالِ خروج از آن سفینه بودند و در میانِ آن‌ها، سفینهٔ خاصی وجود داشت که نگاهش را به خود جلب کرد.

درونش چهار موجود بودند که لکس هرگز پیش از آن ندیده بود. خودِ آن موجودات‌یعنی​ که جای خود داشتند، او حتی آن نژاد را هم تا به حال ندیده بود، با‌می‌داد​ این حال به دلیلی، از آن فاصلهٔ عظیم، نگاهِ لکس با یکی از سرنشینان گره خورد.

لکس نه می‌دانست این شخص کیست و نه از پیشینه‌اش خبر داشت، همان‌طور که مطمئن بود آن فرد‌دلایلِ​ هم لکس را نمی‌شناسد. با این حال با یقینی بی‌چون‌وچرا و حسِ شومی که بسیار شبیه به غیب‌گویی بود،‌واقع​ غریزه‌اش به او می‌گفت شخصی که تازه نگاهش با او گره خورده، تأثیرِ بسیار مهمی بر زندگی‌اش خواهد گذاشت.

این ارتباطِ چشمی کمتر از یک ثانیه طول کشید و بعد وسیلهٔ نقلیهٔ خودِ لکس دور شد و آن شخص‌نیست​ از دیدرس خارج شد، اما به دلیلی لکس حس می‌کرد این لحظه را تا مدت‌ها به یاد خواهد داشت. فقط امیدوار‌مختلف​ بود تأثیری که حس کرده مثبت باشد، چون غریزه‌اش، برای یک بار هم که شده، نوعِ آن را مشخص نکرده بود.

ناولها | novelha.net