چپتر 1448: فضای داخلی کشتی
0فضای داخلِ کشتی خیلی با چیزی که لکس انتظار داشت فرق میکرد. با خودشپرسوجو فکر کرده بود حتماً اتاقهایی به آنها میدهند و شاید یک فضای عمومی همبکشه داشته باشند، و بقیهٔ کشتی هم دستِ کارکنان است تا آن را هدایت کنند.
اما معلوم شد تصورش کاملاً اشتباه بوده است. به نظر میرسید اینراحت کشتی بیشتر برای جابهجاییِ کارمندان یا مهمانهای خودِ بانک بین قلمروها استفادهاحتمالاً میشود، برای همین بیشتر از هر چیزی شبیه یک مرکزِ خریدِ غولآسا بود.
مغازهها متعلق به سازمانهای وابسته به بانک، شرکای تجاری یا گروههایی بودند که با بانک منافعِ مشترکجرارد داشتند. بانک با جا دادنِ این مغازهها درونِ کشتی، یعنی جایی که مسافران مدتی در آن وقتهزاره میگذراندند، عملاً برایشان بازاریابیِ رایگان میکرد و آنها را در معرضِ دیدِ مشتریانِ بالقوهٔ جدید قرار میداد.
در حالتِ عادی، وقتی کشتی سفرِ معمولیاش را در خلأ طی میکرد، مسافران ماهها یا حتیجایی سالها وقت داشتند تا همهجای آن را حسابی بگردند. اما حالا قرار بود کلِ کشتی ازحالتِ طریقِ یک آرایهٔ عظیمِ انتقالِ آنیِ میانقلمرویی جابهجا شود، در نتیجه زمانِ سفر بهشدت کوتاه میشد.
هر سه داشتند با خیالِ راحت در یکی از طبقهها قدم میزدند کهسنتیترِ لکس گفت: «ایدهٔ بدی نیست. خیلی هم منطقیه. سفر تو خلأ برای آدمهای معمولیهزاره احتمالاً خیلی طول میکشه. منطقیه که یه محیطِ دلپذیر بسازن تا وقتشون پر بشه.»
جرارد گفت: «من دربارهٔ روشهای سنتیترِ سفرِ میانقلمرویی پرسوجو کردم. ظاهراً این روش بیشتر به دلایلِ مختلف توسطِ جاودانههای کیهانی استفاده میشهآدمهای و زمانِ سفر هم ممکنه از چند دهه تا چند هزاره طول بکشه. تا جایی که من فهمیدم، اونا بیشترِ این زمان رومیشه صرفِ تزکیه میکنن و امکاناتِ کشتی در واقع برای خدموحشم و همراهانِ اون تزکیهگره که نمیتونن سالهای متوالی رو یکبند به تزکیه بگذرونن.»
ولما اضافه کرد: «شنیدم بیشترِ این کشتیها کارکنانِ ثابتِ خودشون رو دارن که همینجا به دنیا میان و کلِ عمرشونسنتیترِ رو همینجا میگذرونن. مثلاً تو همین کشتی، حدودِ ۳۰۰ خاندانِ مستقل هستن که بیشتر از ۳۰ هزار ساله دارن اینصرفِ تو زندگی میکنن! دور از محوطههای عمومی، کلی جامعهٔ مستقل، مدرسه، آکادمیِ تزکیه و امکاناتِ دیگه برای کارکنانِ کشتی وجود داره.»
«اعضای این خاندانها از همون بدوِ تولد تنها هدفشون اینه که سطحِ تزکیهشون رو بالا ببرن ومسافران آموزشهای خاصی ببینن تا بتونن پستهای بالاتر و پردرآمدتری تو کشتی بگیرن. البته اگه بخوان آزادن کشتیوقتی رو ترک کنن، ولی از اونجا که کلِ زندگیشون حولِ کشتی میچرخه، کمتر کسی همچین کاری میکنه.»
به نظرِ لکس کلِ این ایده شگفتانگیز و در عین حال کاملاً باورپذیر بود. مهمانخانه هم احتمالاً تا حدی به همین مسیر میرفت، منتها درچند مقیاسی خیلی بزرگتر. هر چه نباشد، او به کارکنان یک قلمروی کوچکِ اختصاصی داده بود تا در آن زندگی کنند و تشکیلِ خانواده بدهند. میتوانستشنیدم تصور کند که وقتی کارکنان بچهدار میشدند و نسلهای بعدیشان پا میگرفتند، آنها هم تحتتأثیرِ پدر و مادرشان هدفشان این میشد که کارمندِ مهمانخانه بشوند.
البته اگر هر کدام از آنهازمانِ روزی میخواست کارِ دیگری بکند یا ازیکی آنجا برود، لکس هرگز جلویش را نمیگرفت.
آن سه همچنان به گشتوگذار در کشتیآدمهای ادامه دادند و فقط با اعلامیهٔ کاپیتان بودوقتشون که تازه فهمیدند انتقالِ آنی شروع شده است.
برخلافِ انتظاراتِ لکس، در طولِ سفر هیچ حملهای به کشتی نشد وداشتند او شرط را باخت. تنها اتفاقِ قابلتوجه این بود که در نقطهایرایگان از انتقالِ آنی، لحظهای پیش آمد که جریانِ زمان ناگهان بهشدت سرعت گرفت.
لکس میگفت «لحظه»، چون داخلِ کشتی به نظروقتشون میرسید بهزور یک ثانیه گذشته باشد. اما داخلِظاهراً مهمانخانه، خیلی بیشتر از دو ساعت گذشته بود.
این نوسانِ ناگهانی در جریانِ زمان باعث شد لکس فکر کند از بیخِ گوشِ یک قلمروی نوزادگفت رد شدهاند، اما راهی برای اطمینان از این موضوع نبود. هیچکسِ دیگری متوجهِ این تغییر نشد وروشهای از آنجا که پیامدِ خاصی هم در پی نداشت، لکس آن اتفاق را از ذهنش بیرون کرد.
حدود یک روز بعد، سرانجامنیست به قلمروی آرتیکا رسیدند؛ سفریطول که کاملاً دلپذیر و بیخطر بود.
لکس حتی قبل از اعلامیه متوجهِشرکای رسیدنشان شد، و دلیلش هم تأثیرِ شدیددادنِ و تهاجمیِ قوانینِ قلمرو روی آنها بود!
صدها زنجیر، که همگی قوانینی بودند که سازوکارِ قلمرو راجرارد دیکته میکردند، ناگهان به لکس وصل شدند و او را محکمجاودانههای سرِ جایش نگه داشتند تا جلوی هرگونه اقدامِ خودسرانهاش را بگیرند.
حس میکرد خیلی از این زنجیرها برای این وصل شدهاند تاخیالِ مطمئن شوند او در سطحِ مناسبِ خودش میماند؛ نه به سطحِآدمهای تزکیهگرانِ نوزادِ روح نزول میکند و نه واردِ سطحهای بالاتر میشود.
اما در عینِ حال، حسِ ظریفی از نفوذ و کنترل را هم که ناگهانبسازن به او داده شده بود احساس میکرد. ذاتاً نمیدانست این نفوذ و کنترل دقیقاً رویکیهانی چه چیزی است و برای فهمیدنش باید خودش دست به کار میشد و بررسی میکرد.
اما با وجودِ زنجیرهای خاصی که بهطور طبیعی به او متصل شده و نشانگرِدرونِ قوانینِ طبیعیِ قلمرو بودند، چند زنجیرِ مصنوعی را هم حس کرد. این زنجیرها مانعبالقوهٔ میشدند از نفوذی که بهخاطرِ حضور در سطحِ جاودانه به دست آورده بود، استفاده کند.
نژادِ آرتیکا احتمالاً آنها را تعبیه کرده بود تا مطمئن شود هیچیک ازسنتیترِ مهمانها در سازوکارِ قلمرویشان دست نمیبرند. ناگهان درکِ عمیقتری پیدا کرد که چرادهه بهطورِ خاص نژادِ آرتیکا نسبت به هر مهاجری به قلمرویشان اینقدر سختگیر است.
اگر کسی میتوانست از جایگاهِ خود در سطحی بالاترکوتاه برای تأثیرگذاری بر سطحهای پایینتر استفاده کند، آنوقت هرایدهٔ کسی با نیاتِ نادرست میتوانست خسارتی بیحساب به بار بیاورد.
در عینِ حال، لکس میتوانست ارزشِ عظیمِ این قلمرو را برای دیگران ببیند. درونِ قلمروی نیمهشب،بشه لکس کنترلِ مطلقی روی قلمرو داشت اما ترجیح میداد از آن استفاده نکند. تا زمانی کهچند کلِ قلمرو را درونِ محدودهٔ مهمانخانه جای میداد، میتوانست همهچیز را همانطور که دوست دارد تغییر دهد.
اما او رشدِ طبیعیتر و خودجوشتری برای قلمرویش میخواست، برای همین چنین کاری نکرد. با این حال میدید که چطور داشتنِعملاً کنترلِ دقیق روی نحوهٔ کارکردِ یک قلمرو، از جریانِ انرژی گرفته تا آبوهوا، خاک، موجودات و هر چیزِ دیگر، به او اجازهبگردند میداد محیطی بسازد که بتواند بهطورِ خاص گنجینههای ارزشمندِ گوناگونی را پرورش دهد، یا بگذارد نژادهای خاصی رشد کنند و شکوفا شوند.
باورش سخت بود که دیگران به این قلمرو چشمِ طمع ندوزند. در واقع، لکسپرسوجو حاضر بود شرط ببندد که همین حالا هم توطئههای بیشماری در جریان است تابکشه آرامآرام شرایطِ بینقصی فراهم کنند که دیگران بتوانند این قلمرو را به چنگ بیاورند.
حفظِ مالکیتِ قلمرو کارِ آسانی نبود و دقیقاً به همین دلیل لکس میخواست اقداماتِ قلمروی آرتیکامیزدند را بررسی کند. برخلافِ آنها که میتوانستند دیگران را طرد کنند، لکس مجبور بود مهمانها راجرارد در قلمروی خودش بپذیرد. باید میفهمید چه اقداماتی میتواند انجام دهد تا دیگران را دور نگه دارد.
برنامهٔ توسعهٔ نژادِ آرتیکابدی برای ۵۰ هزار سالِمعمولی آینده برایش بینهایت ارزشمند بود.
هر سه نفر در خروجی صف کشیدند، جایی که تمامِ مهمانها سوارِ تعدادی وسیلهٔ نقلیهٔیعنی خودران میشدند تا آنها را از کشتی پیاده کنند و به بیرون از تأسیساتِ ورودقرار و شهرِ مجاوری ببرند که بهطورِ خاص فقط برای استقبال از مهمانانِ تازهوارد ساخته شده بود.
جرارد، همانطور که پیشبینی میشد، از ایدهٔبسازن وسایلِ نقلیهٔ خودران بیزار بود، هرچند میفهمیدپرسوجو که در این شرایطِ خاص کاربرد دارند.
وسیلهٔ نقلیه چهار صندلیِ روبهروی هم داشتسفر و دیوارهای اطرافش از مادهای شفاف ساختهطبقهها شده بود تا بتوانند نگاهی به قلمرو بیندازند.
اما نخستین چیزی که گروه را به تحسین واداشت،احتمالاً منظرهٔ صدها سفینهٔ فضاییِ عظیم، شبیه به سفینهٔ خودشاندربارهٔ بود که در آرایههای انتقالِ آنی در دورتادورشان ظاهر میشدند.
در عرضِ تنها چند دقیقه، صدها میلیون جاودانه از سراسرِ جهانمشترک واردِ قلمرو میشدند و احتمالاً بیشمار جاودانهٔ دیگر هم در راهبرایشان بودند، گذشته از افرادِ پرشماری که احتمالاً از قبل اینجا حضور داشتند.
منظرهٔ مسحورکنندهای بود، دستکم به این دلیل که لکس باجرارد یک نگاه، احتمالاً درصدِ عظیمی از سازمانها و قدرتهای بانفوذِتوسطِ جهان را دید — یا اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، نمایندگانشان را.
روزی، اگر همهچیز خوب پیش میرفت، تمامِسفر این سازمانها هم فرصتی برای بازدید ازطبقهها مهمانخانهٔ نیمهشب پیدا میکردند. روزی، اگر همهچیز—
لکس ناگهان ایستاد و نگاهش که به پهنهٔ بیرون دوخته شده بود، روی یکی از سفینهها در صدها مایل دورترسنتیترِ متمرکز شد. درست همانطور که آنها با وسیلهٔ نقلیهٔ خودکارشان از سفینه خارج میشدند، دهها هزار وسیلهٔ نقلیهٔ دیگر هم درتزکیه حالِ خروج از آن سفینه بودند و در میانِ آنها، سفینهٔ خاصی وجود داشت که نگاهش را به خود جلب کرد.
درونش چهار موجود بودند که لکس هرگز پیش از آن ندیده بود. خودِ آن موجوداتیعنی که جای خود داشتند، او حتی آن نژاد را هم تا به حال ندیده بود، بامیداد این حال به دلیلی، از آن فاصلهٔ عظیم، نگاهِ لکس با یکی از سرنشینان گره خورد.
لکس نه میدانست این شخص کیست و نه از پیشینهاش خبر داشت، همانطور که مطمئن بود آن فرددلایلِ هم لکس را نمیشناسد. با این حال با یقینی بیچونوچرا و حسِ شومی که بسیار شبیه به غیبگویی بود،واقع غریزهاش به او میگفت شخصی که تازه نگاهش با او گره خورده، تأثیرِ بسیار مهمی بر زندگیاش خواهد گذاشت.
این ارتباطِ چشمی کمتر از یک ثانیه طول کشید و بعد وسیلهٔ نقلیهٔ خودِ لکس دور شد و آن شخصنیست از دیدرس خارج شد، اما به دلیلی لکس حس میکرد این لحظه را تا مدتها به یاد خواهد داشت. فقط امیدوارمختلف بود تأثیری که حس کرده مثبت باشد، چون غریزهاش، برای یک بار هم که شده، نوعِ آن را مشخص نکرده بود.