چپتر 843: لطف بوتلام
0لکس تکتکِ ثانیههای غیبتِ پاول را میشمرد، هرچند ذهنش مدام به او میگفت این کار را نکند.نفرین مگر اینکه پاول میتوانست چیزی از آن سیاره گیر بیاورد که هنوز هالهٔ سیاره را در خودربطی داشته باشد، وگرنه لکس در هر صورت باید زمانِ درازی را برای رسیدن به آنجا صرف میکرد.
لکس بهجای هدر دادنِ زمان و انرژی، یک بارِ دیگر بهپیش اصلاحِ نقشهاش پرداخت. در چند بخش چارهای جز بداههکاری نداشت، ازسرعتِ این رو به بررسیِ اقداماتِ مختلفی که از دستش برمیآمد مشغول شد.
با وجودِ حواسپرتی، لکس کاملاً حواسش بود که پیش از بازگشتِ پاول، نُه بار پایش را روی زمینکوبیده کوبیده است. بهدلیلِ بیقراریاش، سرعتِ ضربههایش بالا بود و به دو ضربه در ثانیه میرسید. رفتوبرگشتِ پاول ۴٫۵کارایی ثانیه طول کشید. هرچند لکس از او خواسته بود عجله کند، اما این حد از کارایی واقعاً چشمگیر بود.
پاول گفت: «من مزایای عضویتتون رو فعال کردم، برای همین بهترین خدماتِ ما رو دریافت میکنید. چند نفر از پاولها تو راهن و هر شیءِبیآنکه مرتبط با فضایی رو که داریم با خودشون میارن. یه فهرست هم از تمامِ سلاحهای راحتمصرفمون تهیه کردم. گزینهها شاملِ تفنگ، بمب، نفرین، طلسم و چیزاییانداخت مثلِ ایناست. متأسفانه ما اصلاً نمیتونیم به میدانهای نبردِ فوگان دسترسی پیدا کنیم و انجامِ هر نوع تجارتی که ربطی به اونا داشته باشه بهشدت قدغنه.»
پاول بیآنکه منتظرِ جوابی از لکس بماند، هولوگرامی از فهرستِ اشیاء را جلویگزینهها او باز کرد. در بالاترین بخشِ فهرست، اشیاءِ مختلفِ مرتبط با فضا که درفوگان آن لحظه موجود داشتند به چشم میخورد و سلاحها تازه بعد از آنها میآمدند.
لکس نگاهی به فهرست انداخت و توضیحاتِ هر شیء رابود با دقت خواند. این اشیاء نهتنها باید به کارش میآمدند،بهدلیلِ بلکه استفاده از آنها باید راحت و مختل کردنشان دشوار میبود.
در آن لحظه بیش از ۴۰۰ شیءِ مرتبط با فضابود در انبارِ فروشگاه موجود بود، اما تنها سه مورد بهبهدلیلِ دردِ لکس میخورد. ایدهآلترینشان یک طلسمِ پرقدرت و بهشدت کمیاب بود.
کارکردِ اصلیِ آن تقویتِ فضا در یک محدودهٔ خاص برای مدتی کوتاه بود. هرچند بیفایده به نظر میرسید، اما درربطی واقع شیئی تاکتیکی بود. با تقویتِ فضا برای مدتی کوتاه، جلوی انتقالِ آنیِ معمولی به داخل و خارج از آنلحظه محدوده را میگرفت. حتی کسی که تمایلِ فضایی داشت هم برای انجامِ هر کاری در آن محدوده به تقلا میافتاد.
اما لکس نگرانِ این موضوع نبود. مطمئنمیارن بود تا زمانی که فضا بهاندازهٔ کافیشاملِ قوی و پایدار باشد، کلیدها کار میکنند.
شیءِ دوم یک کاسهٔ بزرگِ شراب بود. کافی بود مایعِ خاصی به نامِنُه عصارهٔ خلأِ گرانش درونش ریخته شود تا کاسه بتواند شماری از تواناییهای مرتبطثانیه با فضا را نشان دهد. خوشبختانه فروشگاه این عصاره را هم موجود داشت.
آخرین مورد یک صفحهٔ آرایه بود. استفادهحواسپرتی از این یکی کمی زمان میبرد، چونبار باید برپا میشد، اما از همه پایدارتر بود.
چیزِ دیگری که با وجودِ شیء نبودنش توجهِ لکس را جلب کرد، کتابچهای دربارهٔ تمایلِپیدا فضایی بود. از آنجا که این بار پای فضا در میان بود و لکس نمیتوانستفهرستِ با اطمینان بگوید با چه چیزی روبهرو میشود، هر سه شیء را همراه با کتابچه خرید.
سپس نگاهش را به سمتِ سلاحها چرخاند. آنها را چشمبسته خرید. تا زمانیگزینهها که هنوز از جواهرِ فروختهشدهاش کردیت باقی مانده بود، فقط سلاح خرید. ازنبردِ قویترینها و راحتترینها برای استفاده شروع کرد و همینطور به خریدن ادامه داد.
بدبختانه یا خوشبختانه، هیچیک از سلاحهای ساده نمیتوانستند به جاودانهها آسیبیپیش برسانند، اما لکس اهمیتی نداد. وقتی بهاندازهٔ کافی انتخاب کرد، سفارششسرعتِ را ثبت کرد و منتظر ماند تا پاول آنها را تحویل دهد.
چهرهٔ بازرگان آمیزهای برابر از هیجان و نگرانی بود. بهروشنیبود میدید که لکس اصلاً حالوحوصله ندارد و با توجه بهبهدلیلِ اشیایی که میخرید، معلوم بود دارد خودش را به دردسر میاندازد.
با خودش کلنجار رفت که چیزی بگوید یامتأسفانه نه، اما بعد تصمیمش را گرفت. در آنکنیم لحظه، کمککردن از ابرازِ نگرانی مفیدتر به نظر میرسید.
پاول گفت: «شاید بد نباشه به این هم یه نگاهی بندازید.»راحتمصرفمون و جزئیاتِ شیءِ دیگری را به لکس نشان داد. در ابتدا، لکساصلاً فقط نگاهی گذرا انداخت، اما با دیدنِ آن شیء، چشمانش برقی زد.
شیء به شکلِ بالهای فرشته و از جنسِ سفال بود. طبقِ توضیحاتش، هالهٔ مقدسِ بسیار قدرتمندی از یککوبیده فرشتهٔ مقرب درونش نهفته بود که برای غیرِاهریمنها خواصِ شفابخشِ تقریباً جادویی بههمراه داشت. البته اگر علیه اهریمنهاکارایی به کار میرفت، به همان اندازه اثری سمی میگذاشت. جالبترین نکته... این بود که نامِ شیء «لطفِ بوتلام» بود.
لکس به منشأ شیء یا اینکه چراحواسپرتی دوباره نامِ بوتلام را میدید، فکری نکرد.بار چون به کار میآمد، آن را خرید.
تقریباً یک دقیقه طول کشید تا یک پاولِ دیگر با شتاب از در وارددسترسی شود؛ انگشتری فضایی و کوچک در دست داشت که حاویِ تمامِ اشیای خریداریشدهٔ لکسبماند بود. لکس همهچیز را به النگوی خودش منتقل کرد و بیدرنگ از آنجا رفت.
با بازگشت به مهمانخانه، لکس بیدرنگ به سراغِ آرایهٔ انتقالِ آنی نرفتتهیه تا او را به میدانِ نبرد ببرد. نه، در عوض راهیِ موزهنمیتونیم شد و تمامِ موشکهایی را که از گنجینهٔ اژدها جمع کرده بود، برداشت.
پل پیشتر کاربردِ هریک از موشکها را برایش توضیح دادهبود بود، بنابراین این بار هنگامِ استفاده از آنها غافلگیر نمیشد.بهدلیلِ درمجموع، لکس ۴۳ موشک از این نوع را در انگشترش گذاشت.
هریک از آنها توانِ کشتنِ یک جاودانهٔ زمینی را داشت وپیش برخی از قویترینهایشان حتی میتوانستند یک جاودانهٔ آسمانی را زخمی کنند. اگرضربههایش دستکم در این حد نبودند، ارزشِ اضافهشدن به مجموعهٔ اژدها را نداشتند.
هرچند درنهایت برای اژدها، آنها فقط خرتوپرتهایی برایمتأسفانه جمعکردن بودند. بههرحال، بهعنوانِ یک جاودانهٔ آسمانیِ اصیل،کنیم هریک از حملاتِ اژدها از آن موشکها قدرتمندتر بود.
پس از برداشتنِ سلاحها، نگاهی به کشتیِ عظیم انداخت. اگرسلاحهای میتوانست آن را از مهمانخانه بیرون ببرد، کارش خیلی راحتترمثلِ میشد. اما چون فعلاً امکانش نبود، باید با همینها سر میکرد.
لکس درحالیکه هنوز لباسِ میزبان راوجودِ به تن داشت، بهدنبالِ تنها عضوِ دیگرِنُه مهمانخانه گشت که قرار بود همراهیاش کند.
«سیرک، هر کاری میکنیبرمیآمد ول کن. یه مأموریت هستحواسش که به مهارتهات نیاز داره.»