چپتر 998: گربههای درام
0وقتی لکس از آسمان پایین آمد، گربهسگهای آبی دورِ هم جمع شدند و تماشایشمشت کردند، اما با شنیدنِ معرفیاش همگی جا خوردند. جای تعجب هم نداشت. هرچه باشد لکسلبِ خودش را در سراسرِ قلمرو معرفی کرده بود، پس انتظار داشت همه مهمانخانهدار را بشناسند.
اما گربهسگهای آبی بهجای اینکه جوابِچیه سؤالش را بدهند، بیشتر در همسپس فرو رفتند و به پچپچ افتادند.
«ستوان جیکوب، هنوزسپس فرصت داری شرافتتراستش رو پس بگیری!»
جیکوب با سرسختی گفت:نگاه «ترجیح میدم از هفتسپس تجسمِ آتشِ ابدی رد بشم.»
بار دیگر، بحثی بینهایت دراماتیک میانِ ستوان و کاپیتان درگرفت،باشیم آن هم طوری که اصلاً حرفی از اصلِ مشکل نمیزدند. لکسحداقل میخواست کمک کند، اما اصلاً نمیدانست از کجا باید شروع کند.
لکس روی دیوار کنارشان رفت و گفت: «آقایان، شاید من بتونم کمکی بکنم.»نگاهش برایش خندهدار بود که این گربهسگهای آبی فکر میکردند میتوانند با پچپچ کردن حرفهایشانپیشِ را از او که اینقدر نزدیکشان بود پنهان کنند. شاید هنوز حسِّ روحی نداشتند.
«اما اولبرگرداند باید بفرماییدنگاهش مشکلتون دقیقاً چیه.»
هابوب به جیکوب نگاه کرد.کرد جیکوب رویش را برگرداند. سپسدوخت هابوب نگاهش را به مهمانخانهدار دوخت.
«راستش مهمانخانهدار، ما از میونِ تگرگ و خشمِ دوزخ گذشتیم تا مهمانِ مهمانخونهٔ شما باشیم، اما افسوس کهگرفتن جیکوب کیسهپولش رو پیشِ یه مشت یتیم جا گذاشته. وام گرفتن هم گناهِ کبیرهست، یا حداقل خودش اینطوراعلان فکر میکنه. برای همین تصمیم گرفته همون لبِ مرز منتظرِ ما بمونه و این فرصت رو از دست بده.»
تگرگ و خشمِ دوزخ؟ مگه از وقتی اعلان رو دادم هوای منطقه اصلاً تغییری کرده؟راستش شاید بیرونِ مهمانخونهام، چون داخلش که همچین خبرهایی نبود. تازه، همهٔ این بساط فقط بهخاطرِ اینهوام که پول نداره؟ واقعاً؟ حاضره از «هفت» تجسمِ دوزخ رد بشه ولی از کسی پول نگیره؟
لکس لبخندِ بزرگ و گرمی به گربهسگهای آبی زد و گفت: «اگه اینطورهمهمانخونهٔ که اصلاً مشکلی نیست. شما اولین مهمانهای جدیدِ من از زمانِ افتتاحِ مهمانخونه دراینطور این منطقه هستید. به همین مناسبت و برای جشن گرفتن، اقامتتون کاملاً رایگان میشه.»
لرزه بر تنِ گربهسگهای آبی افتاد و اشک در چشمانشان حلقه زد، انگارتگرگ لکس خیرخواهانهترین کارِ تاریخ را در حقشان کرده بود. سر بلند کردند و بهوام او خیره شدند. جیکوب خواست چیزی بگوید، اما بغض راهِ گلویش را بسته بود.
لکس با نگاه به آن موجوداتِ کوچکِ بینهایت دراماتیک و دوستداشتنی، بهزور جلوی خندهاش را گرفت. تصمیم گرفت دستکمگناهِ پیشِ خودش اسمشان را بگذارد «گربههای درام». مطمئن بود که نژادشان اسمِ درستوحسابی و کاملاً اصیلی دارد. اما برایهوای او، آنها همیشه همان موجوداتِ کوچک و پشمالویی میماندند که عادت داشتند همهچیز را بیش از حد جدی بگیرند.
لکس که دید واقعاً زبانشان بند آمده و چیزی نمانده بزنند زیرِ گریه، گفت: «نیازیراستش نیست چیزی بگید. بیاید یه دوری بزنیم تا اینجا رو بهتون نشون بدم. بعضی ازگذاشته خدماتِ دیگهمون هنوز فعال نشدن، اما میتونید تا هر وقت که دوست داشتید توی مهمانخونه بمونید.»
سیستم هیچ طرحِ تشویقیِ اینچنینی برای مهمانهای جدید نداشت، هرچند لکس شک نداشت کهشما اگر سیستم زیرِ اضافهبار نبود، همین الان سیلی از مأموریتها را بر سرش میریخت.میکنه در عوض، تصمیم گرفت خودش هزینهٔ اقامتِ آن دوازده گربهٔ درام را حساب کند.
یک لحظه همه بالای دیوار بودند و لحظهٔ بعد لکس آنها را آنیتگرگ به عمارت منتقل کرد. در این مرحله، معمولاً تور را به یکی از کارمندانشوام میسپرد، اما تصمیم گرفت گربههای درام فعلاً کمی بیشتر سزاوارِ خدماتِ شخصیِ او هستند.
«اینجا عمارتِ نیمهشب است، مرکزِ مهمانخانه. از اینجا میتونید با ماشینهای گلف تا خیابانِ اصلی یا هر سکونتگاهِ دیگهای که دوست داریداینطور برید. پشتِ عمارت یه خلیج هست، اگه دوست داشتید شنا کنید. غذا و نوشیدنی هم هر ساعتی از شبانهروز با سفارش درداخلش دسترسه. اینجا معمولاً شلوغتره، اما خیلی از مهمانهای ما در حالِ حاضر مشغولِ تزکیهاند و برای همینه که اینقدر خالی به نظر میاد.»
هابوب در حالی که به معدود مهمانهای انسانیِ درکرد حالِ قدم زدن نگاه میکرد، با صدای بلند پرسید:خشمِ «اینها چه جور موجوداتی هستن؟ ما واردِ سرزمینِ غولها شدیم!»
«ما از همهٔ نژادها مهمان میپذیریم، پس انتظار داشته باشیددوزخ که اینجا چیزهای جدیدِ زیادی ببینید. اما حالا که حرف ازگذاشته غولها شد، مگه موجوداتِ بومیِ اینجا همه بزرگتر از انسانها نیستن؟»
به نظر میرسید این موضوع نهتنها دربارهٔ حیوانات، بلکهنگاهش در موردِ گیاهان و حشرات هم صدق میکرد. درمهمانخونهٔ واقع، اندازهٔ کوچکِ گربههای درام در اینجا عجیب بود.
«ای میزبانِ بینهایت بخشندهٔ ما، ما وقتمون رو زیرِ زمین میگذرونیم و برای همین اندازهٔ بقیهٔ ساکنانِ خشکی رو نمیدونیم. یکی از دلایلی که به مهمانخانهتصمیم اومدیم اینه که ببینیم آیا مردمِ ما میتونن اینجا روی خشکی زندگی کنن، اون هم در امان از آزار و اذیتِ بقیهٔ ساکنانِ خشکی! خیلی وقته کهاینه سگهای شکاریِ تبعیض چشم به مردمِ ما دوختن و با ما مثل طعمه رفتار میکنن. ما چارهای نداریم جز اینکه تو زمین نقب بزنیم و پنهان بشیم.»
«خب، همگی به مهمانخانه خوش اومدید. کارمندانِ ما اینجاکرد حواسشون به امنیت هست، پس نیازی نیست نگرانِ هیچگونهخشمِ تبعیضی باشید. ما تو مهمانخانه قانونشکنها رو تحمل نمیکنیم.»
یکی دیگر از گربههای درام در حالیمیونِ که به مهمانخانه نگاه میکرد، گفت: «بخشندهشما 'و' نجیب، میزبانِ ما چه شخصیتی داره.»
لکس دربارهٔ تعریف و تمجیدهایی که میشنید چیزی نگفت و درراستش عوض تورِ عمارت را برایشان شروع کرد. به ذهنش رسید کهکیسهپولش اگر مهمانهایش فضاهای زیرزمینی را ترجیح بدهند، او امکاناتِ زیرزمینیِ چندانی ندارد.
دقیقتر اینکه، فضاهایی زیرِ زمین بود که برای مهمانهای زیرزمینی آماده کرده بود، اما این کار را سرسری انجام داده و آنهااینطور را به حدِ استاندارد نرسانده بود. تنها یک لحظه زمان برد تا یک سکونتگاهِ پیچیدهٔ زیرزمینی طراحی کند؛ مجهز به شبکهای ازداخلش جادهها، خانهها، مغازهها، اتاقهای مراقبه و خیلی چیزهای دیگر. سپس آن را در فاصلهٔ کوتاهی از عمارت، به سمتِ شرق قرار داد.
از روی سطح چیزی مشخص نبود، اما در همان مدتی که تورِ عمارت طول کشید، لکس بخشِتگرگ عظیم و کاملاً جدیدی در مهمانخانه ساخته بود. راستش را بخواهید، اینکه دلش میخواست واکنشِ گربههای درامکبیرهست را پس از شنیدنِ این خبر که آنجا را برایشان ساخته ببیند، انگیزهٔ قدرتمندی برای این کار بود.