چپتر 744: ویروس
0مهمانخانهدار نگاهی به جان انداخت و گفت:ساده «خروجت از زمینهای قتل رو تبریک میگم.» هرچنداینقدر در صدای گرمش رگهای از سرزنش حس میشد.
جان باوضعیت وجودِ وضعیتِ وخیمش،همانطور لبخندِ بیجانی زد.
«میدونم نباید چالش رو قبول میکردم. اگه میذاشتم مهمانخانه حلش کنه، اوضاع خیلی بهتر پیش میرفت. اما اون موقع، فقطبتواند از این بدم اومد که هر موجودِ ولگردی از تو خیابون میتونه همینطوری من رو به چالش بکشه. فکر کنم دلیلِکشیدنِ دیگهاش هم این بود که خیلی وقت بود تو یه محیطِ آروم بودم و دلم میخواست یهکم خودم رو خالی کنم.»
لکس پرسید: «الان اون هوسهمانطور چطوره؟» گرمای صدایش در آنحمله لحظه بهطرزِ کنایهآمیزی کاملاً نیشدار بود.
جان اعترافشده کرد: «حسابیمحدود درد میکنه.»
لکس سر تکان داد و غلاف بازیابی را باز کرد. از فنِ دستانِ نفوذناپذیر استفاده کردساده و حس روح خود را درونِ آنها جریان داد تا دستانش تواناییِ لمسِ روحها را پیدا کنند.گروه با ملایمت و بسیار آرام، روحِ جان را لمس کرد تا خودش از وضعیت درکی پیدا کند.
همانطور که چارلز گفته بود، به «گنجینهٔ روحی» حمله شده بود، اما درکِاصلاً او از وضعیت محدود بود. سیستمها اصلاً ساده نبودند و برای لکس سختدهد بود باور کند کسی بتواند یک سیستم را اینقدر مستقیم هدف قرار دهد.
هرچند اگر قرار بود کسی این کار را بکند، منطقیحمله بود که این گروه که مشخصاً سیستمها را هدف میگرفتند،باور از پسِ آن بربیایند. هنوز آنقدر که دلش میخواست دربارهشان نمیدانست.
با کشیدنِ دستانش روی ترکها، توانست هالهٔ بسیار آشنایی را از درونشان حس کند. سیستم واقعاً آسیبدیدههدف به نظر میرسید، اما تا جایی که او میدانست، سیستمها قادر به ترمیمِ خودشان بودند. جذبِ سیستمهایکشیدنِ دیگر قطعاً این روند را سرعت میبخشید، اما میتوانستند برای این کار تنها به انرژی معنوی تکیه کنند.
مهمانخانهدار خشک و بیحالت گفت: «سیستمت رو هدف گرفته.» هرچند این خبر هیچ تلاطمی در دلِ جان ایجادبرای نکرد. تا الان خودش هم همین حدس را زده بود. علاوه بر این، مهمانخانهدار قویترین موجودی بود که تابربیایند به حال دیده بود، برای همین خیلی وقت بود که دیگر سعی نمیکرد چیزی را از او پنهان کند.
«پنلت کاملاً غیبهمانطور شده، یا حداقلگنجینهٔ هنوز سرِ جاشه؟»
«قبل از اینکه کاملاً ناپدید بشه و تزکیهامگنجینهٔ رو هم با خودش بکشه، یه مأموریت بهمساده داد. آخه چهجوری باید همچین مأموریتی رو تکمیل کنم؟»
«مأموریت چی بود؟»
جان گفت: «ترمیمِ سیستم!» هرچند به نظرش این مأموریت تکرارِحمله مکررات بود. اگر تزکیهاش کاملاً از بین نرفته بود، درباور هر صورت این کار را میکرد، یا حداقل تلاشش را میکرد.
«بارها این رو گفتم، ولی آدم نباید زیاد به یه سیستم اعتماد کنه. رازهای زیادی دربارهشون هست. سیستمها میتونن با استفاده از انرژیِمستقیم روحی خودشون رو ترمیم کنن، یا اینکه میتونی با جذب و یکی کردنِ سیستمهای دیگه ترمیمشون کنی. با این کار حتی میتونی سیستمتآشنایی رو قویتر کنی، اما این لزوماً چیزِ خوبی نیست. آخرش اگه حواست جمع نباشه، سیستمها میتونن کلِ زندگیت رو کاملاً تو مشتِ خودشون بگیرن.
«مثلاً سیستمت احتمالاً تزکیهت رو جذب کرده تا روندِ ترمیمِ خودششده رو پیش ببره. براش اصلاً مهم نیست که تو میزبانش هستیبتواند یا یکی دیگه. فقط میخواد هرچه زودتر به حالتِ قبلیش برگرده.»
جان با لحنی که اندوه از آن میبارید، جواببرای داد: «تزکیهم رو از همون اول سیستم بهم دادهقرار بود. حالا که پسش گرفته، واقعاً نمیتونم شکایتی بکنم.»
مهمانخانهدار گفت: «خودت میتونی تصمیم بگیری که میخوای چیکار کنی. اگه میخوای سیستم رو ترمیم کنی، میتونینبودند بگردی ببینی راهی پیدا میکنی یا نه. اما اگه میخوای از شرش خلاص بشی، من میتونم ازمشخصاً بدنت درش بیارم. احتمالاً مجبوری دوباره از اول تزکیه کنی، ولی فکر نمیکنم برات خیلی سخت باشه.»
جان مدتی ساکت ماندچارلز و بعد بیرمق پرسید:حمله «میتونم سرِ فرصت تصمیم بگیرم؟»
«به خودت بستگی داره. ولی با توجه بهگنجینهٔ وضعیتت، فکر نمیکنم خوب باشه خیلی دستدست کنی.ساده اصلاً اون یارو چطوری سیستمت رو اینطوری داغون کرد؟»
«دستگاههای عجیبوغریبِ زیادی داشت که انگار مشخصاً سیستمها رو هدف میگرفتن. مدام تو همهٔ کارکردهای سیستمم اختلال ایجاد میکردن. آخرسر بالاخره کشتمش ومنطقی تا اون موقع حالم خوب بود. اما کاشف به عمل اومد که یه دستگاه هم تو بدنِ خودش قایم کرده بوده. وقتی قلبشمیدانست از تپش افتاد، بدنش خودتخریبی کرد. ولی چیزِ عجیب این بود که انفجار اصلاً به من آسیبی نزد، اما برای سیستمم بهشدت مخرب بود.
«ولی حتی اون موقع هم حالم خوب بود چون بهموقع واکنش نشون دادم. اما یه اتفاقِ غیرعادی افتاد. انگار یه ویروسکسی واردِ سیستمم شده بود؛ شروع کرد به رفتارهای خیلی عجیب و یهجورایی به خودش آسیب زد. آخرسر، سیستم تونست خودش رونمیدانست درست کنه، اما تا اون موقع آسیبی که ویروس زده بود خیلی سنگین بود. مأموریت رو بهم داد و خاموش شد.»
لکس تنها سر تکان داد و رفت تا به جان فرصت دهد به تصمیمش فکر کند. از سوی دیگر، خودشبتواند به فکرِ تدابیری افتاد که در صورتِ حملهٔ چنین افرادی باید به کار میبست. اما به دلایلی، این حس رانمیدانست هم داشت که مقابله با سیستمش، بههیچوجه بهآسانیِ سیستمهای ضعیفتری که تا به حال با آنها روبهرو شده بود، نیست.
درحالیکه به این موضوع فکر میکرد، آنی به دفترش منتقل شد و از مری خواست چیزهایی رانبودند که الکساندر برایش گذاشته بود بیاورد. گذاشتنِ نامه بسیار عجیب بود، چون الکساندر میتوانست بهسادگی یک پیامِ صوتیمیگرفتند یا تصویری بگذارد. اما به نظر میرسید شکوتردیدهایش بینتیجه است، چون نتوانست هیچچیزِ خاصی در نامه پیدا کند.
تنها کاری که باقی مانده بود خواندنِ نامه و بررسیِ انگشترِ فضاییای بود که جا گذاشته بود. بعد از آن، بایدکار به وضعیتِ جابهجاییِ پناهندگانِ پولبیتوی رسیدگی میکرد و سپس به کارهای خودش میرسید. در موردِ دیوهای متعددی هم که میخواستند باآسیبدیده او دیدار کنند، لکس صرفاً از آواتارش برای ملاقات با آنها استفاده میکرد. وقتِ اضافی نداشت که پای اینهمه جلسهٔ بیپایان بنشیند.