چپتر 1106: مکتبِ...
0لکس پس از راهی کردنِ استادِ کیمیاگر با چند نصیحتِ غیرمستقیم، بهسمتِ بار رفت. او امروز منتظرِهمیشه مشتریِ خاصی بود که نُقلِ محافلِ شهر بود، هرچند هیچکس هویتِ واقعیاش را نمیدانست. تنها دلیلی کهگفتوگوهای لکس هویتش را میدانست این بود که میتوانست مخفیانه کلِ شهر را با حسِّ روحیاش در بر بگیرد.
بیشترِ روزها، وقتی بیکار بود، روی پشتبام مینشست و شهر را با حسِّ روحیاش زیر نظر میگرفت. شاید به نظر میرسید بعدگرفته از مدتی خستهکننده شود، اما در واقع بسیار جالب بود. تعلیق و درامِ زندگیِ واقعی از بیشمار برنامهٔ تلویزیونی بیشتر بود، فقط مشکلبردن اینجا بود که هیچکسِ دیگری تماشا نمیکرد و افرادِ درگیر هم بهندرت از این تعلیق لذت میبردند. کمدیِ فراوانی هم در کار بود.
اواخرِ عصر، مشتریای وارد شد که موهای بلندش بیشترِ اجزای چهرهاش را پوشاندهتلویزیونی بود. لباسهایش معمولی به نظر میرسید و انگار هیچچیزِ خاصی در او نبود کهکمدیِ جلبِ توجه کند. به نظر میرسید برای محو شدن در پسزمینهٔ شهر بینقص است.
در گوشهای نشست و نوشیدنی سفارش داد و به نظر میرسید از اینکه به دستِ فراموشی سپرده شود، کاملاًهمیشه راضی است. اگر اینجا هر میخانهٔ دیگری بود، فنِ او که باعث میشد بهراحتی نادیده گرفته شود، معجزه میکرد. اماگوش در اینجا، خواهرانِ سهقلو هرگز هیچ مشتریای را نادیده نمیگرفتند و همیشه مراقب بودند که بهخوبی از آنها پذیرایی شود.
این توجهِ اضافه او را معذب میکرد، اما بههیچوجه آن رامیکرد بروز نمیداد. راضی بود که فقط در سکوت بنشیند و درپذیرایی حینِ لذت بردن از تنها نوشیدنیاش، به گفتوگوهای داخلِ اتاق گوش دهد.
گذشته از رسواییِ عروسی، مهمانها دربارهٔ چیزهای تصادفیِ مختلفی صحبت میکردند که یکی از داغترین موضوعات،میخانهٔ افزایشِ عناصرِ جنایتکار در شهر بود. اما بهعنوانِ مردمی عادی، تمامِ چیزی که معمولاً دربارهاش حرفبودند میزدند، همسایهشان بود که از او دزدی شده بود، یا چیزی که در خیابان دیده بودند.
پس از چند ساعت، وقتی نتوانست اخباری را که امیدوار بودبیشمار بشنود پیدا کند، مرد سرانجام بهسمتِ بار رفت. معمولاً رائون آنجاافرادِ بود، اما امشب، لکس خودش کار را به دست گرفته بود.
لکس بیآنکه توجهِ خاصیاگر به مرد بکند، با لحنیبهراحتی عادی پرسید: «نوشیدنیِ دیگهای میخواید؟»
مرد با صدایی گرفته گفت: «چیزی که یه مدتگرفته بیدارم نگه داره.» لکس سر تکان داد و برایشمراقب یک آیسکافی ریخت؛ نوشیدنیای که در این سیاره وجود نداشت.
مرد گفت: «ممنون.» و سکهای بهسمتِ لکس سُر داد.اینکه یک سکهٔ طلا بود که ارزشش برای نوشیدنیای که میخورد،میشد خیلی زیاد بود. لکس با کنجکاوی به مرد نگاه کرد.
«تازگیها خبری دربارهٔ... گم شدنِ بچههاجالب نشنیدی؟ چیزِ غیرعادیای، غیر از همونبرنامهٔ اتفاقاتِ معمولِ گم شدنِ بچهها تو بازار.»
لکس سرانجام سکه را برداشت و وانمود کرد که دارد فکر میکند. او بهخوبی میدانستسهقلو که این مرد پیشتر در جاهای مختلفی پرسوجو کرده و شانسی نیاورده بود. اما امروز،نمیداد به تنها میخانهٔ شهر آمده بود که میتوانست جوابی را که دنبالش میگشت به او بدهد.
صدایش را پایین آورد و گفت: «حالا که اشاره کردید، چیزِ عجیبی شنیدم. ربطی به بچههای گمشدههمیشه نداره، اما یه مدرسهٔ جدید تو مرکزِ شهر باز شده که مخصوصِ بچههای حومهٔ شهره. هر بار کهداخلِ اسمشون به گوشم میخوره، دنبالِ بچههای بیشتری میگردن، انگار هیچوقت کلاسهاشون پر نمیشه. به نظرم یهکم عجیب اومد.»
مرد سعی کرد چیزی بروز ندهد، اماسفارش لکس منقبضشدنِ بدنش را حس کرد. اینراضی دقیقاً همان چیزی بود که دنبالش میگشت.
مرد پرسید: «میدونید اسمش چیه؟»
«بله، اسمش مدرسهٔراضی قهرمانانِ ترنته، یافنِ بهاختصار مدرسهٔ تات.»
مرد گفت: «چه اسمِ جذابی.» سپس نوشیدنیاش را یکنفس سر کشید و از میخانههرگز بیرون رفت. لکس فقط لبخند زد. چند روزِ آینده بسیار جالب میشد، و این خوبسکوت بود. اگر اوضاع بیشازحد خستهکننده میشد، باید به فکرِ انتقالِ میخانهاش به سیارهای دیگر میافتاد.
درونِ مهمانخانهٔ نیمهشب، طوفانی از موادِ مذاب هفتهها در جریان بود. برخی مهمانها فکر میکردند این پدیدهای جدید است و برای تماشاافرادِ آمده بودند. بسیاری جلوی آن بساطِ پیکنیک پهن کردند و سرِ اینکه چقدر طول میکشد، شرطبندی راه انداختند. در حالتِ عادی، نزدیکشدن بهتوجه چنین چیزی بسیار خطرناک بود، اما ازآنجاکه طوفان از همان ابتدا عملاً از جایش تکان نخورده بود، همه با آن کاملاً راحت بودند.
این نهتنها منظرهای تماشایی بود، بلکه چه کسی میدانست، شاید گنجینهای هم از آن بیرون میپرید؟ در پانزده سالِ گذشته، مهمانانِ بیشماری گنجینههایی بسیارپذیرایی ارزشمند را درونِ مهمانخانهٔ نیمهشب کشف کرده و به آنها اطلاع داده شده بود که میتوانند آنها را برای خود بردارند. اما شرطش اینمختلفی بود که به محیطِ اطراف آسیب نرسانند و درصورتیکه گنجینهای بود که میتوانست پیوسته دوباره ظاهر شود، ریشهها یا نقطهٔ پیدایشِ آن را قطع نکنند.
مثلِ بازیِ گنجیابی بود، باباعث این تفاوت که گنجینهها واقعی بودندمیکرد و میتوانستند آنها را نگه دارند.
اما امروز، پس از هفتهها،نشست طوفان سرانجام کارِ متفاوتی کرد. درفراموشی کمالِ تعجب، شروع به کوچکشدن کرد.
برخی فکر میکردند طوفان پس از آنکه بهاندازهٔ کافی کوچک شد،بیشمار ممکن است منفجر شود، اما چنین اتفاقی نیفتاد. درعوض، موادِ مذابافرادِ رفتهرفته سرد شد و طوفان آرام گرفت تا اینکه سرانجام محو شد.
از میانِ آتش،راضی پیکری در حالِفنِ مراقبه نمایان شد.
لکس، پس از آنکه سرانجام جدیدترین سیستمِ تزکیهاش را تکمیل کرد، چشمانش را گشود. اخیراً، او مراقبه درونِ فنِّ کورهٔ آسمان را آغازتوجهِ کرده و از گلیفِ نفسِ اژدها برای پرکردنِ آن با آتش بهره برده بود. او داشت تحملش را در برابرِ آتشِ اژدهای خودشمختلفی بالا میبرد تا پیش از امتحانکردنِ آن با آتشِ اژدهای واقعی آماده باشد، چراکه پلِ جونیور در آستانهٔ تسلط بر تنِ اژدهاییِ غولآسایش بود.
باید اعتراف میکرد که این کار بسیار بیشتر از حدِ انتظار طول کشیده بود، زیرااگر آتشِ اژدها بسیار پیچیدهتر از آن چیزی بود که لکس در ابتدا حدس میزد. اماهمیشه امروز، سرانجام به سطحِ مصونیتِ کامل رسیده بود. فردا، آن را با آتشِ واقعی امتحان میکرد.