چپتر 895: افزایشِ وزن
0با اینکه لکس وضعیت را اشتباه فهمیده بود و گمان میکرد فشاری که حس میکند واقعی نیست، ماتئو حقیقت راجای میدانست. بدون لباسی که به تن داشت، زیرِ آن فشار جان میداد. اما وضعیتِ لکس هرچقدر هم که عجیب بود،آنها ماتئو هم آدمِ معمولیای نبود. تجربیات و پیشینهاش به او فهم و ادراکی میبخشید که کمتر کسی از آن برخوردار بود.
تواناییها و خاصیتهای پرشمارِ لکس را به خاطر آورد و بیدرنگ همهچیز را کنارِ هم گذاشت. لکس خاصیتِمعبدِ نامتعارفی نسبت به قوانین داشت. نه یک قانونِ خاص یا حتی چند قانون، بلکه قوانین بهطورِ کلی. میتوانست چیزیمیشد را که شکلِ فیزیکی نداشت بهطورِ فیزیکی لمس کند و بر آنچه تاروپودِ واقعیت را شکل میداد، اثر بگذارد.
با این اوصاف، جای تعجب نداشت که قوانینِ جاذبه و فشارِ درونِ مایع نمیتوانستند لکسمیشد را مهار کنند. هرچه نباشد، تنِ او بهطورِ طبیعی داشت بر همان قوانینی که مهارشبرسد میکردند اثر میگذاشت. میتوانست بهراحتی آنها را کنار بزند، هرچند از نظرِ فنی سازوکارش اینطور نبود.
ماتئو زمزمه کرد: «باید برنامهٔ تمرینیاش رو دوباره ارزیابی کنم.» تصورش را هم نمیکرد که چطور کسی بیرون از معبد توانسته چنین عجوبهایبانو بسازد. معبدِ روزهداری یکی از مکانهایی بود که در دورانِ باستان، انسانها به آنجا میآمدند تا سختی بکشند و خودشان را ارتقا دهند.شود هرچه بیشتر تاب میآوردند، دستاوردهایشان بزرگتر میشد. برخی از انسانهایی که بانو نو-وا شخصاً راهنماییشان میکرد، حتی به صلاحیتهایی فراتر از لکس دست یافتند.
اما آن هم بهخاطرِ مداخلهٔ بانوچیزی بود. چطور کسی میتوانست بیکمک وآنچه راهنماییِ او به چنین جایگاهی برسد؟
لکس وکرد زی حتماًبرنامهٔ پیشینهٔ هولناکی داشتند.
همانطور که ماتئو داشت به برنامههایش فکر میکرد، لکس توانست واردِ حالتی شود و فشارِ خردکنندهای را که تمامِ وجودش راصلاحیتهایی لِه میکرد بهکلی نادیده بگیرد. این کار آسانتر از حدِ انتظار بود، بیشتر به این دلیل که لکس ذهنش را حسابیخردکنندهای تمرین داده بود. حالا حتی با وجودِ غرایزش که از نابودیِ قریبالوقوع فریاد میزدند، لکس میتوانست خودش را کاملاً آرام کند.
در واقع، تا زمانی که مایع جمع شود، وقتش را تلف نکرد. با سرعتِ فعلی، این کار چند ساعتی طول میکشید، برایانسانهایی همین لکس به تزکیه پرداخت. در حالتِ عادی، هر کس برای تزکیه به محیطی بسیار آرام نیاز داشت، اما برای لکس اینطورواردِ نبود. هرچه با موقعیتهای متنوعتری روبهرو میشد، فنش بیشتر به او اجازهٔ رشد میداد و او را برای شرایطِ گوناگون آماده میکرد.
درست در همین لحظه، در مواجهه با فشاری حتی عظیمتر از فشارِآنچه خلأ که هیچ آسیبِ واقعیای به او نمیرساند، لکس واردِ چنان حالتی شددرونِ که فنش شروع به آمادهسازیِ تنِ او برای تابآوردنِ چنین محیطهای طاقتفرسایی کرد.
افزون بر این، تنِ او شروع به جذبِ مقادیرِ ناچیزی از آن مایع کرد. گذشته از وزنِ اغراقآمیزش، این مایع حاویِ انرژیِ بیشتری نسبت به هر چیزی بودبکشند که لکس تا به حال با آن روبهرو شده بود. حتی جوهرِ بلورِ آبی که لوتوس مدتها پیش جذب کرده بود هم به پای آن نمیرسید. هرچه نباشد، اینهمانطور مایع سوختی برای ساختِ یک دنیای زنده و شکوفا بود! ارزشِ مایعی که او را در بر گرفته بود تنها با میلیونها امتی قابلِ اندازهگیری بود، نه حتی امپی!
البته این موضوع اهمیتی نداشت. مهمترین چیز این بود... با اینکه تنِ لکس کوچک بود، در همان لحظهای که حتی ذرهای میکروسکوپی ازدست مایع را جذب کرد، وزنش جهشی عظیم یافت! طبیعتاً دفاعِ او نیز بهشکلِ سرسامآوری افزایش یافت، تا جایی که با سطحِ دفاعیِ «آغوشِبهکلی شاهانه» در سطحِ تزکیهٔ فعلیاش رقابت میکرد، اگر نگوییم از آن فراتر میرفت. اما این فرایندی تدریجی بود و نمیشد در آن عجله کرد.
ماتئو طبیعتاً متوجه شد که لکس دارد مایع را جذب میکند و نگاهش متزلزل شد. این مایعمیآوردند برای اجرامِ کیهانی مثلِ سیارات و ستارهها بود، نه انسانها! اما با دیدنِ اینکه لکس منفجر نشد،جایگاهی چیزی نگفت. انگار معبد بیش از حد در خفا مانده بود و ماتئو از تزکیهٔ امروزی بیخبر بود.
چند ساعت بعد، تنِ کوچکِ لکس کاملاً زیرِ مایعنداشت غوطهور شده بود، هرچند وان اصلاً پر نبود. اما همیناوصاف فعلاً کفایت میکرد. لکس دستکم میتوانست کار را شروع کند.
حسِّ روحیاش تا پشتش امتداد یافت و آگاهیِ خفتهٔ لوتوس را لمس کرد. لکس بهآرامی سقلمهای بهبسازد لوتوس زد تا از خواب بیدارش کند. چند باری تلاش کرد تا اینکه بالاخره گرمشدنِ خالکوبیاش را حسدستاوردهایشان کرد. انگار لوتوس با بیدار شدن، خودبهخود مقداری از مایع را جذب میکرد تا انرژیاش را بازیابی کند.
لوتوس با صدایی پر ازسختی انرژی و نشاط به حرفبیشتر آمد: «وای، چه خبره؟ حالم عالیه!»
با شنیدنِ صدای لوتوس، تصویرِ پسرِباستان جوانی که با ذوق بازو گرفتهخودشان بود در ذهنِ لکس نقش بست.
«بدنم تو یه مایعِ خاص غوطهوره تا یهکمفیزیکی انرژی بهت برسونه. میخوام یه سؤالِ خیلی مهماثر ازت بپرسم، واسه همین این مایع برای آمادهسازیِ همونه.»
لوتوس پرسید: «موضوع چیه؟» هرچند حواسش کاملاً پرت بود. زیرِنمیکرد لباسِ چسبانِ لکس، خالکوبی بهآرامی روی پوستش حرکت میکرد، انگار بچهٔمکانهایی کوچکی بود که برای اولین بار در وانِ حمام بازی میکرد.
با این فکر، لکس به خودش آمد و دید از نظرِتاب فنی، بیشترِ کارمندانش نوزادانی تازهمتولدشده محسوب میشوند. با این حساب، کاملاًفراتر منطقی بود که خودش هم حالا شبیهِ یک نوزاد شده باشد.
این فکرِ گذرا رامکانهایی پس زد و دوبارهآنجا روی لوتوس تمرکز کرد.
«بهم گفتن که وقتی شکوفا بشی و یه سیاره تشکیل بدی، به خوابِ عمیقی میری و دربگذارد نهایت یه آگاهیِ جدید جات رو میگیره. اما اگه یه پیوند برقرار کنیم، میتونم کمکت کنم آگاهیتهمان رو حفظ کنی و از این مانع بگذری. اینجوری میتونی بهعنوانِ دنیای جدید به زندگیت ادامه بدی.»
لوتوس که تا یک لحظه پیش با هیجان میرقصید،تصورش از حرکت ایستاد. لکس فکر کرد این خبر لوتوس راروزهداری شوکه کرده، تا اینکه لوتوس گفت: «میدونم. قرار هم همینه.»
لکس سعی کرد لبش را گاز بگیرد، اما دندانهایدهند جدیدش تازه از لثه بیرون زده بودند و اینبانو کار سختتر از چیزی بود که به نظر میرسید.
«نمیدونم خبر داری یا نه، اما مهمانخانه تا یه سالِ دیگه یه قلمروی جدید میسازه. وقتی این اتفاق بیفته، اونجا پر از یه انرژیِشخصاً خارقالعاده میشه. من برنامه دارم که اون موقع اونجا باشم، پس تو هم احتمالاً مقدارِ زیادی ازش جذب میکنی. نمیدونم این چه تأثیری روتتمامِ میذاره، اما فکر کنم قطعاً روندِ شکوفا شدنت رو سرعت میده. اگه میتونی به زندگی ادامه بدی، دلیلی نمیبینم که به این راحتی تسلیم بشی.»
«اما... اما...» لوتوس بهسختی میتوانست افکارشچیزی را به زبان بیاورد. سرشار از شادیتاروپودِ و در عین حال ترسی مبهم بود.