چپتر 1225: یک تلاش
0لکس هیچجا نرفت و هیچ کاری هم نکرد. در واقع، دقیقاً همانجا که بود نشست، یکبعد صندلی و یک چراغِ کوچک احضار کرد تا مطمئن شود همه از دور و نزدیک میتواننداقدامی این نقطه را ببینند. لکس اعتقادی نداشت کاری را خودش انجام دهد که دیگران میتوانستند برایش بکنند.
او در این مکان دشمنانِ زیادی داشت. در واقع، آنقدر اینجا دشمن داشت که حتی مطمئن نبود آخرِ سر با چه کسی روبهروموج میشود. اژدهایان بودند، سانگویس پلوویا، شماری جایزهبگیر، گروهی که بهخاطرِ نقشِ لکس در جزیره عاشقان از دستش شاکی بودند، و غیره و غیره.میتوانست یک نفر به او فهرستی داده بود، اما لکس بعد از اینکه مطمئن شد خطرناکترینها چه کسانی هستند، دیگر حوصلهٔ بقیه را نداشت.
با توجه به ماهیتِ بهشدت بیثباتِ این مکان، لکسزیرکی انتظار نداشت بیشترِشان بهراحتی علیهِ او اقدامی کنند. فقطپیدا آدمهای خیلی جسور، یا خیلی احمق چنین حرکتی میکردند.
لکس ناگهان با صدای بلند گفت: «خیره شدن بیادبیه،» و به سمتِ خاصی نگاهاینکه کرد. انگار خودِ نگاهش برای کنترلِ دنیا کافی بود، نوری کمجان اما گرم درعلیهِ جایی که نگاه میکرد ظاهر شد و سایهای بلند و تاریک را نمایان کرد.
سایه در حالیجایزهبگیر که نزدیکتر میشدنقشِ گفت: «خیلی زیرکی.»
«من زمانِ زیادی رو تو سطح سایهمیشد گذروندم. وقتی بفهمی باید دنبالِ چی بگردی، پیدادنبالِ کردنِ یه سایه خیلی آسونه، حتی تو تاریکی.»
سایه پیش از آنکه موج بردارد، گفت: «خیلی هم مغروری.»زمانِ هیکلی تاریک از درونِ سایه بیرون آمد و خودش راآسونه پیشِ روی لکس نمایان کرد، هرچند هویتش همچنان پنهان بود.
با این حال، لکس بهعاشقان این توهین اهمیتی نداد. فقط باداده ناامیدی به آن هیکل نگاه کرد.
لکس گفت: «تو اون نیستی.» با اینکه هویتِ شخصِ روبهرو پنهان بود،نفر لکس میتوانست تشخیص دهد که او دامیان نیست. تنها کاری که بایدتوجه میکرد این بود که بررسی کند آیا تبارشان یکی است یا نه.
«بعد از اینهمه تلاشی که کرد تا منزیرکی رو تحریک کنه بیام بیرون، فکر میکردم حداقلبگردی از این فرصت استفاده میکنه تا من رو ببینه.»
هیکلِ تاریکسایهای فقط سرشنمایان را تکان داد.
«خیلی به خودت اهمیت میدی. تو مقیاسِ بزرگترِ همهچیز، تو فقط یه ذره گردوغبار محسوب میشی. کمی توجه ازحوصلهٔ طرفِ چند آدمِ مهم باعث شده فکر کنی مرکزِ جهانی. هیچکس نیازی نداره برای حذف کردنت اقدامِ خاصی بکنه.میکردند تو... داری چیکار میکنی؟» هیکلِ تاریک این را زمانی غرید که لکس ناگهان خمیازه کشید و نگاهش را برگرداند.
جهتِ جدیدی که به آنبهخاطرِ نگاه کرد نیز روشن شد وغیره هیکلِ یک مارمولک را نمایان کرد.
مارمولک در حالی که آرام ازنزدیکتر نور عقب میرفت گفت: «به منوقتی کاری نداشته باشید. فقط دارم رد میشم.»
لکس طوری که انگار موقعیتش راحالی درک میکرد، برای مارمولک سر تکان دادوقتی و دوباره رو به هیکلِ تاریک کرد.
«ببخشید، داشتی چی میگفتی؟ لطفاً ازدستش اونجایی که من مغرورم دوباره شروع کن.بعد متأسفانه بعد از اون دیگه گوش ندادم.»
هیکلِ تاریک دیگر حرفی نزد، چرا که مشخص بود لکس او را جدی نمیگیرد. با این حال اوخطرناکترینها قرار بود تاوانِ دستکم گرفتنش را بدهد. هیکلِ تاریک بهجای ادامه دادن به حملهٔ کلامی به لکس، قدرتش راجسور جمع کرد و با سریعترین تلنگری که از دستش برمیآمد، پرتابهٔ آتشینِ کوچکی را به سمتِ لکس شلیک کرد.
خیلی سریع حرکت کرد. لکس اصلاً نتوانست واکنشی نشان بدهد، یا شاید پیش از اینکه به او برخوردکردنِ کند و انفجاری عظیم به راه بیندازد، اصلاً متوجهش نشده بود. اما چطور ممکن بود یک انفجار درونِ آزمونِتوهین ابدیت، فقط یک انفجارِ معمولی باشد. انگار کبریتی درونِ بشکهای از بنزین افتاده باشد، کلِ منطقه ناگهان شعلهور شد.
موجِ انفجار در سراسرِ منطقه پخشحالی شد و نورش مثلِ فانوسی عملگذروندم کرد تا همه بتوانند اطرافشان را ببینند.
تا اینجا، هر کسی که به این مکان میآمد بینهایت مراقب بوداما با دیگران درگیر نشود تا دقیقاً از همین وضعیتی که پیش آمده بودانتظار جلوگیری کند. ستونِ آتش به آسمان رفت، تاریکی را شکافت و... و هیچ.
پیکرِ تاریک که کاملاً آماده بود این کلون را از دستغیره بدهد، حتی گرمای ناچیزِ آتشِ خروشان را هم حس نکرد، چهحوصلهٔ رسد به واکنشِ زنجیرهایِ عظیمی که قرار بود به راه بیفتد.
برای حذفِ شرکتکنندگانِ متعددِ تورنمنت، هیچجا راحتتر اززیرکی آزمونِ ابدیت نبود، با این حال به دلیلیبگردی عجیب، انفجار بسیار رامتر از انتظارِ سایه بود.
تازه میخواست آنجا را ترک کند و بررسی کندزیرکی که چرا انفجار اینقدر کوچکتر از حدِ انتظارش بوده،پیدا که از میانِ شعلهها شبحی دید و مکث کرد.
لکس بدونِ حتی ذرهای تغییر دردستش حالتِ چهرهاش نمایان شد؛ دقیقاً مثلِ قبلبعد نشسته بود و بیحوصله به نظر میرسید.
انگار پیکرِ تاریک بهاندازهٔ کافی گیج نشده بود که دید لکس دستش رافهرستی بالا آورد و مشت کرد، و با این کار شعلههای اطرافش مدام کوچکبهشدت و کوچکتر شدند. نهتنها انفجارهای بیشتری به راه نمیانداختند، بلکه داشتند آب میرفتند!
پیکرِ تاریک از کجا باید میدانستنزدیکتر که لکس برای جلوگیری از بزرگشدنِوقتی آتش، از کورهٔ آسمان استفاده کرده است.
لکس با لحنی سرگرم پرسید: «واقعاً فکر کردی میتونی با آتیش بهمگذروندم صدمه بزنی؟» با توجه به اینکه میتوانست آتشِ اژدها را فقط باموج چشمش رام کند، شعلههای معمولی اصلاً لیاقتِ سوختن در حضورش را نداشتند.
«ببین، کوچکتر، چرا برنمیگردی و نمیذاری ارشدهاتشاکی این قضیه رو حل کنن؟ کاملاً مطمئنماینکه این یکی تو سطحِ حقوقِ تو نیست.»
پیکرِ تاریک بیش از پیش خشمگین شد،جزیره اما دیگر دست به کار نشد. از هماناما اول هم هدفش فقط محکزدنِ قدرتِ لکس بود.
پیکرِ تاریک خیلی زود دوباره به سایه تبدیل و ناپدید شد و در عوض راه را باز کرد تا پیکرهای جدیدی بهسمتِ شعلههایموج در حالِ فروکشِ پشتِ سرِ لکس قدم بردارند. او را دیدند که مثلِ همان لحظهٔ اول با خیالِ راحت نشسته بود و از انفجارِتشخیص قبلی هیچ آسیبی ندیده بود. در واقع، به نظر میرسید از اینکه برای کشتنش اینقدر کم تلاش کرده بودند، کمی به او برخورده بود.
با انتظارِسایهای فراوان به آنسایه دو نگاه کرد.