چپتر 767: رازها
0«ویلیام، اگه این سرنخ واقعی باشه، دیگه اصلاً نیازی نیست نگرانِ جمعخاندانِ کردنِ کردیت برای درمانت باشیم. میتونیم مستقیماً از هنالی بخوایم کمکت کننقدرتمند تا به حالتِ اوجت برگردی و تازه یهمقدار کردیت هم برامون باقی بمونه.»
ویلیام با چهرهای آشکارا ناباور گفت: «راستش، حتی خودماینگونه هم از این نتیجه جا خوردم. اون موقع همینطوریآنی یه کاری کردم، اما کی فکرش رو میکرد جواب بده.»
سه برادرِ دیگرشان، باتو، هنری و نیسار نیز همراهشان بودند. اینکه همهٔ آنها اینگونه بیرون از مهمانخانهٔ نیمهشب دورِ هم جمع شوند، جاییارتشِ که همگی میتوانستند به آن آنی منتقل شوند، اتفاقی نادر بود و نشان میداد این رویداد چقدر اهمیت دارد. اگر همهچیز خوب پیشتأثیر میرفت، این بار آنها نیز میتوانستند منافعی به دست بیاورند. اما مهمتر از آن، بعد از این ماجرا باید به مسائلِ مهمی رسیدگی میکردند.
امپراتوریِ یوتون به دلایلِ مختلفی تصمیم گرفته بود از کهکشانِ پندال نقلمکاناشرافیِ کند. آنها بهعنوانِ سرانِ امپراتوری باید اطمینان حاصل میکردند که پیش ازخدماتِ رفتنشان، مهمترین و حساسترین رازهای امپراتوری یا جابهجا شوند یا از بین بروند.
باتو گفت: «دیگه وقتش بود یکی از نوادگانمون یه کارِ بهدردبخور بکنه.» او رئیسِ خاندانِ اشرافیِ توگولدور بود که ارتشِ امپراتوری را اداره میکرد. هرچند او و دیگران نوادگانِ بسیاری داشتند و خیلی از آنها بسیار قدرتمند بودند ومیگذاشت خدماتِ زیادی کرده بودند، اما روشن بود که باتو از نتایج راضی نیست. دستاوردها و پیروزیهای آنها نسبتاً کوچکمقیاس بود و بهندرت روی کلِ امپراتوری تأثیر میگذاشت. هرچند شاید چنین خواستهای برای چند نواده بیش از حد سنگین بود، اماانتظار مگر خودِ این پنج نفر کلِ امپراتوری را اداره نمیکردند؟ آنها هم انسان بودند و در واقع وقتی کارشان را شروع کردند، شرایطِ بسیار بدتری داشتند. با این حال هنوز هیچیک از نوادگانشان شایستگیِ همرده شدن با آنها را نداشتند.
نیسار بهآرامی گفت: «اگه بزرگ بودن اینقدر آسون بود، همه انجامش میدادن.» بهعنوانِ رئیسِ خاندانِ بات و مسئولِ داراییهای امپراتوری، انتظار میرفت که او ازرویداد برادرش خوشخلقتر باشد. اما در واقعیت، ماجرا کاملاً برعکس بود. هرچند ذاتاً ملایم و بیتفاوت به نظر میرسید، اما دستهای نیسار بیش از هر برادرِتصمیم دیگری به خون آلوده بود. نمیشد او را سرزنش کرد؛ هرچه باشد ثروت طمع میآورد و او ثروتِ چند کهکشان را زیرِ نگینِ خود داشت.
پیش از آنکه گفتوگویشان ادامه یابد، سرانجام به مقصد رسیدند و واردِ اتاقی شدند کهنوادگانمون با آرایههای انزوا پوشیده شده بود. به نظر میرسید جانوری داخلِ اتاق منتظرشان است. بهمحضِ ورودشان،بسیار جانور هویتِ آنها را تأیید کرد و سپس با خرد کردنِ یک شیءِ کوچک ناپدید شد.
هیچکدام از برادران این موضوع را عجیبکارِ ندیدند و صبورانه منتظر ماندند. چند لحظه بعد،اداره شخصِ دیگری به داخلِ اتاق آنی منتقل شد.
با وجودِ اینکه بِل در چند هفتهٔ گذشته تحتِ درمان بود،رئیسِ اما بهشدت رنگپریده و ضعیف به نظر میرسید. با این حال، دربسیار چشمانش همان درندگیِ همیشگی شعلهور بود که معمولاً از او ساطع میشد.
او به پنج مردِ داخلِ اتاق نگاه کرد و همهٔ آنها را شناخت. قرارشوند بود با نیای مستقیمش، ویلیام، دیدار کند، اما برایش مهم نبود که او چنددارد نفرِ دیگر را هم با خود آورده است. هرچه باشد، آنها کلهگندههای امپراتوری بودند!
او به ویلیام نگاه کرد؛ دیگر به این واقعیت که او دقیقاً شبیهِ برادرش بود عادت کرده بود. هرگزرئیسِ دربارهٔ این موضوع نظری نداده و حرفی نزده بود، چون کاملاً بیاهمیت بود. در واقع، شبیهِ نیاکان بودن اتفاقِراضی کاملاً رایجی بود، بهویژه در میانِ تزکیهگرانی که آنقدر عمر میکردند تا نسلهای پیشینِ خود را از نزدیک ببینند.
ویلیام که از بِل بسیار راضی بود، گفت: «پنهان شدن تو ونتورا واسه پاک کردنِ همهٔهرچند ردپاهات، نقشهٔ فوقالعادهای بود. فقط امیدوارم زحماتت ارزشش رو داشته باشه. بهمحضِ اینکه بتونیم درستیِ اطلاعاتت روکوچکمقیاس تأیید کنیم، میتونیم تحویلِ آدمای مربوطه بدیمش. نیازی نیست نگران باشی، پاداشت به هیچکس جز خودت نمیرسه.»
بِل بیهیچ نشانی از احترام گفت: «هر جور دوست دارید میتونید تأییدش کنید. نگرانِ اینم نیستم که کسی پاداشم رو بدزده. هر چی باشه، بدونِخدماتِ من هیچکس نمیتونه این سرنخ رو دنبال کنه. مجبور شدم از تواناییِ تبارم استفاده کنم تا کشتیِ جفری رو قبل از اینکه تو یه کرمچالهنفر فرار کنه علامت بزنم. فقط بعد از اینکه اثراتِ فشارِ بیشازحد به تبارم از بین بره و بتونم دوباره ازش استفاده کنم، میتونم ردش رو بگیرم.»
ویلیام از قبل به طرزِبودند برخوردِ بِل عادت داشت وبیرون بقیه هم چندان اهمیتی نمیدادند.
جوتون دستش را بهسوی او دراز کرد و گفت: «بذار بهبودیت رو سرعت بدم.» اما لحظهای کهبهدردبخور دست روی شانهٔ بِل گذاشت، اخم کرد و دستش را پس کشید. برادرانش همگی برگشتند تا نگاه کنندکرده و دیدند پیش از آنکه سوراخِ ریزِ انگشتِ اشارهاش ناپدید شود، یک قطره خون از آن بیرون زد.
غافلگیری و شوک در چشمانشان موج میزد و طوفانی در دلشان بهاشرافیِ پا شده بود. جوتون قویترین انسان در آن قلمرو بود، آن همخدماتِ در بالاترین عالمی که قلمروی آغاز معمولاً اجازه میداد: عالمِ جاودانِ کیهانی!
اغراق نبود اگر میگفتند یک میلیون کهکشان هم نمیتواندبهدردبخور حتی یک متخصص همسطحِ جوتون پرورش دهد؛ او تادیگران این حد قدرتمند بود. اما حالا، واقعاً خون ریخته بود!
جوتون با صدایی پرهمراهشان از گیجی گفت: «کتیبههای...آنها غیرعادی تو بدنت هست.»
بِل با خونسردیامپراتوری جواب داد: «آره،رفتنشان بابام اونا رو گذاشته.»
«پدرت؟ چطور ممکنه؟ نیتِ شمشیری کهنوادگانمون برای حک کردنِ اون کتیبهها استفادهاشرافیِ شده، حتی به من هم آسیب رسوند!»
این بار، کسی که بیشتر از همه شوکه شدبهدردبخور جوتون نبود، بلکه ویلیام بود! نوادهاش تا این حددیگران قدرتمند بود، پس چرا هرگز نامش را نشنیده بود؟
«بابام رازهای خیلی زیادی داره. مادرم... حتی بیشتر از اون. آخرین باری که پدرمشوند رو دیدم، فقط تو عالمِ نوزادِ روح بود، ولی حتی منم جرئت نمیکردم باهاشدارد دربیفتم. نیتِ شمشیرش... نه، دائوی شمشیرش بیش از حد قدرتمنده. اون یه عجوبهٔ تمامعیاره.»
نفسِ عمیقی کشید و پیشحاصل از آنکه کسی بتواند چیزیجابهجا بپرسد، دوباره به حرف آمد.
«زحمتِ پرسیدنِ هیچ سؤالی رو به خودتون ندید. جوابش بهاحتمالِ زیاد اینه که نمیدونم، و گذشته ازدیگران اون، من اینجا نیستم تا دربارهٔ خانوادهام حرف بزنم. با هر کسی که لازمه تماس بگیرید وبهندرت بیاید کار رو شروع کنیم. همین الانشم وقتِ خیلی زیادی رو واسه ریکاوری از اون فشار هدر دادم.»
صدایی کرکننده در ذهنِ همگیشان طنین انداخت: «نیازی نیست.» و پیکری در اتاق کنارشان ظاهرارتشِ شد. «پنهان شدن تو ونتورا واسه پاک کردنِ ردپاهات هوشمندانه بود، اما همون لحظهای کهراضی برگشتی، کارمات هم برگشت. هر سرورِ دائویی که هنوز دنبالِ ردپای تروریستها باشه، بهراحتی پیدات میکنه.»
پیش از آنکه جوتون یا هر کسِ دیگری بتواند کاری کند، پیکر بههمراهِ بِل ناپدید شد. رنگ از چهرهٔمنتقل جوتون پرید و بیدرنگ با هنالی تماس گرفت. تنها میتوانست امیدوار باشد که پیکرِ ظاهرشده برای آنها کار میکند،مهمتر وگرنه نهتنها سرنخِ رسیدن به جفری را از دست میدادند، بلکه رازِ پیرامونِ شمشیرزنِ مرموز نیز حلنشده باقی میماند.
در همان حین که او مشغولِ این کار بود، ویلیام بارِ دیگر پروندههایوقتش موجود در خاندانش را که به بِل و خانوادهٔ درجهیکِ او مربوط میشد،دیگران بیرون کشید. شاید وقتش رسیده بود که توجهِ بیشتری به این گروه نشان دهد.