چپتر 669: بدون عنوان
0برای یک بار هم که شده، لکسضعیف نتوانست جلوی تغییرِ حالتِ چهرهاش را بگیرد.دهد با دقت، یک بارِ دیگر اعلان را خواند.
اعلانِ جدید: میزبان واردِ فضایی شده که با قفلِ فضاییِ رتبهٔ سرنوشت مُهروموم شده است. قابلیتِ انتقالِ آنی در دسترس نیست.
در ذهنشفرعیای پرسید: «مری،ندارد صدام رو میشنوی؟»
«البته. چهولی کمکی ازدفعهٔ دستم برمیاد؟»
لکس بیدرنگ جواب نداد، چون در حالِ بررسیِ وضعیتش بود. هنوز به مهمانخانه متصل بود، اما باز هماصلی در وضعیتی گیر افتاده بود که نمیتوانست با انتقالِ آنی برگردد. ولی برخلافِ دفعهٔ قبل که بهخاطرِ ضعیف بودنِباعث سیستمش نمیتوانست بهراحتی انتقالِ آنیِ میانقلمرویی انجام دهد، این بار دلیلش چیزی بود که فضا را قفل کرده بود.
وضعیتش را کمی بیشتر تحلیل کرد و تنها به غرایزش تکیه نکرد،هرچه چرا که پیشتر ثابت شده بود در وضعیتِ فعلیاش قابلاعتماد نیستند. اووجود همراه با میلیونها نفرِ دیگر، بهطرزِ مرموزی به مکانی ناشناخته منتقل شده بود.
با اینکه بسیاری از نژادها را نمیشناخت، دلیل داشت باور کند که همهٔ آنها ازبرسد قلمروی بلور آمدهاند. هرچه باشد، با اینکه قلمروی بلور ۷ نژادِ اصلی داشت که بیشترِنزدیکِ قلمرو را کنترل میکردند، به این معنا نبود که هیچ نژادِ فرعیای در آن وجود ندارد.
ویژگیهای ظریفِ نژادی و همچنین ردپای نشانههای مختلفِ انرژی باعث شد لکسمیانقلمرویی به این نتیجه برسد که همه از سراسرِ قلمروی بلور به اینکرد مکانِ مرموز کشیده شدهاند، نه فقط از نزدیکیِ جایی که خودش حضور داشت.
همچنین متوجه شد که بیشترِ جمعیت انگار یا نزدیکِ برجِ وسط جمع شدهاند، یا لبههای دره. تازه،نژادِ فقط به این دلیل «نزدیکِ» این مکانها بودند که به نظر میرسید مانعی آنها را در فاصلهاینشانههای مشخص نگه داشته است. پس این یعنی نه میتوانستند از دره خارج شوند، نه به برج وارد شوند.
لکس جلوی حرکتِ «کشتی»اش را گرفت، وگرنه بیدرنگ به برج میرسید که اصلاً خواستهاشنژادِ نبود. از کشتی که بسیار برجسته و چشمگیر بود پیاده شد و روی زمین پرید.همچنین تا وقتی درکِ بهتری از وضعیت پیدا نکرده بود، نمیخواست هیچ توجهی را جلب کند.
حسِّ روحیاش را گسترش داد و بخشی از جمعیتِ نزدیکش را بررسی کرد. سطحِ تزکیهٔ جمعیت متغیر به نظر میرسید و از فانیهانزدیکیِ تا تزکیهگرانِ عالمِ نوزادِ روح را در بر میگرفت. اینکه هیچ جاودانهای به چشم نمیخورد مایهٔ دلگرمی بود، اما شاید هم فقط ازیعنی او دور بودند یا پنهان شده بودند. ترکیبِ تا این حد متنوعِ جمعیت نشان میداد که واقعاً ممکن است جاودانههایی در آن اطراف باشند.
به گفتوگوهای اطرافش گوش داد و بابتِ مترجمِ جهانی از سیستم تشکر کرد، چون تقریباًاین هر کسی داشت به زبانِ کاملاً متفاوتی حرف میزد. طولی نکشید تا فهمید که ظاهراًپیشتر مردم نهایتاً همین چند ساعت پیش به اینجا آورده شدهاند، با این حال هیچکس چیزی نمیدانست.
لکس در حالی که حس میکرد دارد یک شوخیِ بیمزه را زندگی میکند، گفت:آمدهاند «مری، انگار دوباره یهجا گیر افتادم.» آخه چرا اولین باری که به منطقهای برمیخوردندارد که میتوانست تمامِ انتقالهای آنی را مسدود کند، دقیقاً زمانی بود که عجله داشت؟
مری گفت: «عجیبه. تا جایی که منهمهٔ میتونم ببینم، تو هنوز باید تو قلمروی بلوراصلی باشی. نباید مشکلی واسه تلهپورت به بیرون باشه.»
لکس گفت: «یه مانعِ فضاییِ سطحِ سرنوشت جلوم رو گرفته. به یکی بگو هر جا که میتونه دنبالِ اطلاعاتِ مربوطکشیده بهش بگرده. ضمناً، منطقهای رو هم که توش هستم برات توصیف میکنم. به ولما بگو هر اطلاعاتی دربارهاش تو قلمرویمیرسید بلور هست رو بررسی کنه. حواستون باشه داستانهای قدیمی، اسطورهها و افسانهها رو هم چک کنید تا هیچ احتمالی جا نیفته.»
لکس منطقه را با جزئیاتِ فراوان توصیف کرد، هرچند واقعاً چیزِ دندانگیریمیانقلمرویی در آن نبود. تنها میتوانست امیدوار باشد گرفتارِ یکی از پدیدههای معمولکرد و شناختهشدهٔ قلمروی بلور شده تا بتواند بهسلامت راهی برای خروج پیدا کند.
اگر اصلاً هیچ اطلاعاتی دربارهٔ این مکان پیدا نمیشد، تا جایی که عقلِ لکس قدهرچه میداد تنها دو احتمال وجود داشت: یا این اولین باری بود که چنین اتفاقی میافتاد،ظریفِ یا هیچکس پس از ورود به این مکان هرگز نتوانسته بود از آن خارج شود.
با دادنِ اطلاعات به مری، او را به حالِ خود گذاشت تا برباشد جستوجو نظارت کند و خودش مشغولِ بررسیِ بیشترِ منطقه شد. غرایزش هیچ خطری راظریفِ در اطرافش حس نمیکردند، اما چهبسا دلیلش این بود که بهنحوی سرکوب شده بودند.
از تمامِ درگیریها فاصله گرفت و تصمیم گرفت در مدتینشانههای که منتظر است با کسی همکلام نشود. فنریر هم باکشیده کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد و هرازگاهی هوا را بو میکشید.
چند ساعت منتظر ماند، اما انگار قرار نبود اتفاقی بیفتد، جز اینکه هر لحظه موجوداتِ بیشتریدلیلش در دره ظاهر میشدند. سرانجام به این نتیجه رسید که هیچ اتفاقِ مهمی رخ نمیدهد مگروضعیتِ اینکه دره کاملاً پر شود، یا اینکه دره آنقدر پر میشود تا بالاخره اتفاقِ مهمی بیفتد.
از بس منتظر مانده بود خسته شد و تصمیم گرفت اول به لبهٔ دره برود تا مانعی را که آنها را گیرمیکردند انداخته بود بررسی کند. حرکت در محیط نباید مشکلِ چندانی میداشت، زیرا تا الان تمامِ درگیریها تمام شده و کریونها از پاکشیده درآمده بودند. هر کسِ دیگری هم که آنقدر عقل نداشت تا یکتنه با میلیونها موجود درنیفتد، به سرنوشتِ مشابهی دچار شده بود.
بدبختانه، انگار بدشانسیِ لکس تمامی نداشت،کند زیرا درست وقتی داشت به سمتِ لبهباشد میرفت، یک کریونِ جدید جلویش سبز شد.
بوی گندِ آشنا و زهرآگینِ لجنِ سیاهی که بدنشان را پوشانده بود لکس را آزار میداد، بنابراینسراسرِ درنگ نکرد و پیش از آنکه کریون حتی فرصتِ حمله پیدا کند، با استفاده از «شکافتن» اولبههای را از پای درآورد. کریون پیش از آنکه روی زمین بیفتد، تنها توانست یک جیغِ دردناک بکشد.
جمعیتِ اطراف از این اتفاق جا خوردند و سپس عقب کشیدند تامیانقلمرویی فاصله بگیرند. نمیشد دقیق فهمید که میخواهند از لجنِ سمی فاصله بگیرند، یاتنها از لکسِ رعبآور که یک کریون را تنها با یک نگاه کشته بود.