چپتر 1371: تکامل
0زوری با فروتنی به لاکپشت گفت: «اعتراف میکنم کهمنظره ایدهآل نیست. اما وضعیتیه که باید باهاش سر کنم. اگهبخواهد بتونم قویتر بشم، شاید بتونم از این مخمصه خلاص بشم.»
خودِ لکس بهشدت دربارهٔ وضعیتِ زوری کنجکاو بود، اماباشد با دیدنِ اینکه شبدر حرفی از آن نمیزد ونمیگذاشت لاکپشت هم چیزی نمیپرسید، او هم بحث را پیش نکشید.
لاکپشت صادقانه گفت: «سطحت خیلی با منتغییرِ فاصله داره. نمیتونم تو مسیرِ تزکیه راهنماییتخبر کنم. فقط میتونم تو مسیرِ تکاملت راهنمات باشم.»
زوری جواب داد: «همین هم کافیه. هر تغییریچهبسا میتونه کمکم کنه تا الزاماتِ گلوگاهم رو تغییر بدمحتی و یه تغییرِ قطعی تو وضعيتم به وجود بیارم.»
لاکپشت سر تکان داد و تاساده جایی که لکس خبر داشت، برای اولینشروع بار کاری بهجز استفاده از پیچکهایش کرد!
هالهای سبزرنگ و تیره لاکپشت را در برچشمگیر گرفت، چشمانش درخشید و درحالیکه نگاهش روی شبدرِ چهاربرگمیکرد ثابت بود، چند فوت بالاتر از زمین شناور شد.
مو بر تنِ لکس سیخ شد؛ بدنش به او میگفت که اتفاقِتکان خارقالعادهای در نزدیکیاش در حالِ رخدادن است. با این حال، بهعنوانِ یکهالهای «فانیِ» ساده، کاری جز نشستن و تماشای این منظره از دستش برنمیآمد.
لاکپشت واقعاً شروع به ساطعکردنِ هالهای مهیببخواهد کرد و لکس را به این باور رسانددورتر که اگر لاکپشت بخواهد، چهبسا مبارزی چشمگیر باشد.
با این حال، هرچند هالهٔ لاکپشت به لکس میرسید، امادستش خیلی دورتر نمیرفت؛ مه حتی آن را هم جذب میکرد ومبارزی نمیگذاشت حتی یک موج از آن هاله به بیرون درز کند.
لکس بیاختیار در این فکر فرو رفت که چنین وضعیتی چطور به وجود آمده است. اگر کسی که زوریموج را اینجا به دام انداخته بود از او قویتر بود، پس چرا پایین نمیآمد تا پیدایش کند؟ اگر زورینمیآمد قویتر بود، چرا این وضعیت را تحمل میکرد؟ و اگر قدرتشان برابر بود، چرا زوری چنین حالتِ سرکوبشدهای را میپذیرفت؟
اما این سؤالات را نمیپرسید. بهتر بود فقط کارشان راوجود تمام کنند و از اینجا بروند. تا اینجای کار که تهدیدیاستفاده در کار نبود، پس بهتر بود همهچیز به همین شکل بماند.
هالهٔ سبز از لاکپشت امتداد یافت و شبدرِ چهاربرگِ کوچک و تقریباً نامحسوس رامیرسید در بر گرفت. هرچند لکس نمیفهمید چه اتفاقی در حالِ رخدادن است، اما حسفرو میکرد رسیدن به کمی شناخت از این وضعیت برای خودش هم مفید خواهد بود.
لکس واقعاً داشت میفهمید که چرا قویترشدنِنشستن جاودانهها اینقدر طول میکشد، چرا به جاودانگیساطعکردنِ نیاز دارند و چرا اینقدر تابآوریِ ذهنی دارند.
پیشتر فکر میکرد دلیلش این است که طرزِ فکرشان تغییر میکند تا دردورتر برابرِ گذرِ سالها مقاومتِ کمتری داشته باشد، اما حالا میفهمید دلیلِ دیگرش اینفرو است که بتوانند با تمامِ مشکلاتی که همراه با جاودانهبودن میآید، کنار بیایند.
باید باورش را مدیریت میکرد، قوانین را درک میکرد، بر مصیبتها چیره میشد، مصیبتهایش را خیلی سریعاولین از سر نمیگذراند، حواسش بود که تصادفاً به یک ایزد تبدیل نشود، کارمایش را مدیریت میکرد و خداثابت میداند چه چیزهای دیگری. حالا هم باید میفهمید چه خبر است تا بتواند خودش آن را تکرار کند؟
هرچند لکس در دلش غررساند میزد، اما حواسش را کاملاًچشمگیر به اتفاقاتِ پیشِ رو جمع کرد.
در ابتدا، لکس فکر میکرد لاکپشت فقط دارد شبدر رادستش تحلیل میکند، اما مشخص بود که به طریقی دارد کمکشچهبسا میکند تا قویتر شود، یا شاید برای تکاملِ نهاییاش آماده شود.
سرانجام، هالهٔ سبز رفتهرفتهاگر محو شد و لاکپشتچشمگیر به زمین فرود آمد.
گفت: «شبدرِ چهاربرگ، نویدبخشِ بختِ نیک. اما برای آوردنِ این بخت، اول باید چیده شوی. هر که تو راکاری از جایت بچیند، تمامِ بختی را که در طولِ زندگیات اندوختهای به دست میآورد. با توجه به اینکه تو بهجایزمین انرژیِ روحی، با بخت تزکیه میکنی، این واقعاً بختِ فراوانی است؛ آنقدر که حتی نیرومندترین موجودات را هم وسوسه میکند.»
لکس ناگهان وضعیتِ زوری را فهمید و بیاختیار با او احساسِ همدردیهرچند کرد. او حتماً بخشِ بزرگی از زندگیاش را صرفِ پنهان کردنِ حقیقتِدرز وجودش کرده بود، درست همان کاری که خودِ لکس مدتها انجام میداد.
چه فنِ تزکیهاش بود، چه سیستمش یا تبارش، اگر هر کدام فاش میشد در خطرِ جدیباور قرار میگرفت، برای همین خود را استتار میکرد. به همین ترتیب، حالا منطقی بود که چرانمیگذاشت زوری در تغییرشکل اینقدر مهارت داشت. او هم پنهان میشد، یا دستکم زمانی پنهان میشده است.
«اما نیازی نیست اینهمه بختِ اندوخته برای استفادهٔ دیگران نگه داشته شود.میرسید میتوانی از آن برای دگرگونیِ خودت استفاده کنی، هرچند با مصرفِ بختِ اندوختهاتفکر برای این دگرگونی، تزکیهات افت خواهد کرد. آیا این بها برایت پذیرفتنی است؟»
این بار، با وجودِ انگیزهٔ فراوانش، زوری بیدرنگ جواب نداد. کلِ دلیلِ اینکه لاکپشتخبر را به اینجا خوانده بود این بود که بتواند قویتر شود. لاکپشت نمیتوانست مسیریچشمانش برای رشدِ مستقیم در اختیارش بگذارد، اما میتوانست فرصتی برای تکامل به او بدهد.
در واقع، حتی اگر سطحِ تزکیهاش افتبخواهد میکرد، تکامل به این معنا بود کهمیرسید در مجموع قدرت و استعدادِ بیشتری پیدا میکرد.
تواناییاش برای عبور از گلوگاهها بیشتر میشد و سقفِ سطحِ استعدادش بالاترواقعاً میرفت. اما تمامِ این استعداد به بهای کاملاً واقعیِ از دست دادنِ قدرتِهالهٔ ملموس و حقیقیاش تمام میشد. با توجه به وضعیتِ پرخطرش، تصمیمِ آسانی نبود.
در حالی که زوری به انتخابهایش فکر میکرد، لکس متوجهِ چیزی شد. دلیلِ اینکه زوری به او کمک کرد این بودبیرون که داشت برایش نوعی بختِ نیک میآورد، یا کمکش میکرد از بدبیاری دور بماند. هر کدام که بود، این روشِ تزکیهاشقدرتشان محسوب میشد. این مفهوم که کسی بتواند با کمک به دیگران رشد کند، برایش مفهومِ تازهای بود؛ دستکم از نظرِ تزکیه.
مهمتر از آن، او تلاشهایش برای بهجا گذاشتنِ میراثوضعيتم را به همین کار ربط داد. امکان داشت بتواندبار با کمک به شخصی دیگر، وضعیتِ خودش را چاره کند؟
این فقط یک گزینه بود. بعداًاگر وضعیتش را با جزئیاتِ دقیق بررسیهرچند میکرد. فعلاً، تمرکزش روی زوری بود.
زوری سرانجام باحال قاطعیت در صدایشساده گفت: «انجامش میدم.»
«خوبه. از بخت به بخت، مسیری که برایت دیدهام، از شبدرِهالهٔ چهاربرگی که با نابودیاش برای دیگران بخت میآورد، به بختِ نیکدرز و بیداریِ روحی برای نزدیکانت میرسد. آیندهٔ تو درختِ بودی است.»