چپتر 1442: فصل 1442
0یک اُلین به جلو خم شد، خطوطِ قدرت روی بدنش با رنگِ سبزِ ژرفی درخشید و پرسید: «مطمئنیم همین کافیه؟ چرااینکه این «مهمانخانهدار» رو که میگید ناخواسته باعثِ این تغییر شده، نمیاریم اینجا؟ با گزارشهایی که میگن اون دژِ جدیدی از استعدادِطلاییاش انسانی ساخته که از میراثِ نوادگانِ مستقیمِ شاهانِ نخستین هم فراتر رفته، دیگه کاملاً روشنه که داره انسانها رو پرورش میده.»
«شایعاتی هم شنیدم که استادِ دستکاریِ کارماست و طبقِ آخرین گزارشِ داخلیِ بانک ورسالیس، گمان میره که داره جایگاهِ قدرتی برای خودش دستوپا میکنه. چنین موجودی قطعاً شانسِ موفقیتمون رو خیلی بالا میبره. مخصوصاًابتدا با توجه به اینکه بالوم شک داره همون کسی باشه که داره این آشوب رو به پا میکنه، کسانی رو که کارما رو رصد میکنن گیج میکنه و سرنوشتِ نژادِ انسان رو در هالهای ازبیشماری ابهام فرو میبره. دربارهٔ مردی که چشمهای سیاه و طلاییاش، یکی برای دیدنِ رازهای جهان و دیگری برای کنترلشون، در سراسرِ جهان دیده شده، خیلی چیزها شنیدم. نمیفهمم چرا تا الان سراغِ همچین آدمی نرفتیم.»
ناگهان سکوت بر اتاق حاکم شد. این تا الان سؤالی ناگفته بود،بهنوعی اما بالاخره بهنوعی به زبان آمده بود. مهمانخانهدار، دانسته یا ندانسته، نهتنهاابتدا به نقشههایشان سرعت بخشیده بود، بلکه اصلاً از همان ابتدا امکانپذیرشان کرده بود.
در کنارِ چیزهای دیگر، با تحریکِ استعدادِ رشدِ نژادِ انسان، جایگاهشان را در طیفِ عروجِ هستی بالا بردهآمده و کارمای آنها را تغییر داده بود. ظاهراً سرنوشتِ قلمروی هنالی را هم عوض کرده بود. عدهای ادعاجایگاهشان میکردند پدیدهٔ ظهورِ چشمها در سراسرِ جهان در واقع همان چشمهای مهمانخانهدار بوده، هرچند هیچ مدرکی برایش وجود نداشت.
دیوهای بیشماری که در مهمانخانهٔ نیمهشب اقامت داشتند، رشدِ عظیمی در تواناییِ پایه و استعدادشان تجربهخیلی کرده بودند، چیزی که پروژهٔ افسانهایِ نفیلیم را به احتمالی واقعی و ممکن تبدیل میکرد؛ هرچندسرنوشتِ هیچکس نمیفهمید چرا دیوها و دیگر نژادهای انساننما در قلمروی نیمهشب ناگهان چنین تکاملی را تجربه کردهاند.
چیزهای ناشناختهٔ بسیار زیادی دربارهٔ این شخص وجود داشت و کارهای جهانلرزانِ فراوانی را به اوحاکم نسبت میدادند. اگر خودشان او را از نزدیک نمیدیدند، همگی حس میکردند چیزی از آنها پنهان ماندههمان است. در آن صورت، برای اجرای نقشهٔ بسیار خطرناکی که میخواستند به جریان بیندازند، دچارِ تردید میشدند.
تکتکِ موجوداتِ حاضر در این اتاق افسانههایی در سراسرِ جهان به پا کرده بودند و هیچکدامشان شخصیتی نبودند کهسرعت بشود نادیدهشان گرفت. بنابراین، اینکه موجودی ناشناس ناگهان پیدایش شود و در عرضِ چند سال، بهتنهایی و بدونِ اینکه حتیداده خودش را نشان دهد، مسیرِ نقشههایشان را در کلِ جهان تغییر دهد، باعث میشد حس کنند این ماجرا واقعی نیست.
یا خودشان آنقدرها که فکر میکردند بزرگ نبودند، یااتاق این مهمانخانهدار خیلی قدرتمندتر از چیزی بود که به نظردانسته میرسید؛ اما باورِ هیچکدام از این دو کارِ آسانی نبود.
حالا که بالاخره این سؤال پرسیدهقدرتی شده بود، همه برگشتند و به بالومقطعاً نگاه کردند. او با تفریح پوزخندی زد.
کلیدِ طلایی را میانِسراسرِ دستانش ظاهر کرد و آنسراغِ را به جلو هل داد.
«این کلیدِ مهمانخانهٔ نیمهشبه. چرا یکیتونحاکم نمیره اونجا تا مهمانخانهدار رو دعوت کنه؟زبان مطمئنم مشکلی پیش نمیاد، آدمِ خیلی خوبیه.»
حاضران در اتاق نگاهی به هم انداختند؛ از منظورِ بالوم گیج شده بودند.بود با این حال، اُلین دست دراز کرد و میخواست کلید را خرد کنداصلاً که ناگهان حالتِ چهرهاش عوض شد و کلید را به گوشهای پرت کرد.
با وحشت و ترسیمیره در صدایش غرید: «اونخودش دیگه چه کوفتی بود؟»
بالوم با صدایی معصومانهسراسرِ و گیج پرسید: «کلیدِ مهمانخانهٔسراغِ نیمهشب. مگه همین الان نگفتم؟»
«با من بازی نکن. دقیقاًاتاق میدونی منظورم چیه. آخه چرا بایدبالاخره از اون کلید اخطارِ مرگ بگیرم؟»
بالوم گفت، انگار تازه متوجهِ منظورِ اُلین شده بود: «آهان، اون. خب، از منبعِاما خیلی موثقی شنیدم که مهمانخانهدار یه مهمانِ جدید و خیلی جالب رو تو مهمانخانه پذیرشامکانپذیرشان کرده. بفرما، یکی از زیردستهام تو مهمانخانه این رو از طرفِ همون مهمان برام فرستاده.»
بالوم یک تار موی نارنجیرنگ را طوریبرای بالا گرفت که انگار هیچ اهمیتی نداشت،شانسِ اما ناگهان حالتِ چهرهٔ تقریباً همه عوض شد.
اُلین زمزمه کرد: «وو کونگ.»
«آره، فکر کنم حق با توئه. پس تا آیندهٔ قابلپیشبینی، یا دستکمبهنوعی تا وقتی که مهمانخانهدار تصمیم داره اون رو بهعنوانِ مهمان نگه داره،ابتدا مهمانخانهٔ نیمهشب احتمالاً هیچ سرورِ دائویی رو بهعنوانِ مهمان به خودش نمیبینه.»
اُلین با لحنی ضعیف گفت: «بازم میتونیمناگهان کسی رو بفرستیم تا دعوتش کنه.» امااما بالوم فقط نگاهی کنایهآمیز به او انداخت.
اولین باری را که به مهمانخانه رفته بود به یاد آورد. از اینکه مهمانخانهدار یک کیهانی را بهعنوانِ بادیگارد درتوجه اختیار داشت تحتتأثیر قرار گرفته بود؛ آنها معمولاً روی غرورشان خیلی حساس بودند و بیشترِ مواقع زیرِ بارِ چنین کارهاییچشمهای نمیرفتند. اما بالوم حتی در خواب هم نمیدید که مهمانخانهدار بادیگاردش را از یک کیهانی به آن میمونِ دیوانه ارتقا بدهد.
بیاختیار لبخندی زد و با خودش فکر کرد که مهمانخانهدار دقیقاً چه نقشهای درسکوت سر دارد. نقشهاش هر چه که بود، بالوم هنوز نتوانسته بود از آن سرنقشههایشان در بیاورد و بعید میدانست چیزِ سادهای باشد. فقط زمان همهچیز را مشخص میکرد.
جلسهٔ میانِ سرورانِ دائوسکوت ادامه یافت، هرچند دیگرناگفته هیچکس حرفی از مهمانخانهدار نزد.
در قلمروی اوزوز، در طولِ جلسهٔ توجیهی دربارهٔ قلمروی آرتیکا، لکس توجهش را بهاما مسائلِ مهمتری معطوف کرده بود. حالا که دیگر دغدغهای برای گذراندنِ وقتِ شخصیاش در نمایشگاهامکانپذیرشان نداشت، میتوانست دستبهکار شود و نقشهای را که از اول در سر داشت عملی کند.
قصد داشت هدفمند و با موفقیتقدرتی با یک دخترِ زیبا لاس بزندموجودی و پیشنهادِ قرار گذاشتن را تمرین کند.
تنها مشکل این بود که گزینههای زیادی در بانک وجود نداشت. جاینرفتیم تعجب نداشت که انسانها در چنین مکانهایی چندان پیدا نمیشدند. خوشبختانه الفها بهدانسته این اندازه کمیاب نبودند و لکس هم نقطه ضعفی برای موقرمزهای گوشتیز داشت.