چپتر 1031: کوپن
0تاجهای آواتار سطحهای بسیاری داشتند و هر سطح هالهٔ خاصِ خودش رااما داشت. کلیث، بهعنوانِ مدیرِ منطقهٔ ساختمانِ زندگیِ ساده، خودش هالهٔ آواتارِ بسیار بالاییخود داشت و در معرضِ برخی از بالاترین هالههای این سرزمین قرار گرفته بود.
قدرتهای محلی، چه خاندانِ تورین و چه خاندانِ وود، بیرون از شهرِ خودشان عملاً هیچ اهمیتی نداشتند. در واقع، خودِ کلیث آواتاری باخارقالعادهای رتبهٔ نقره داشت که یکی از بالاترین رتبههای آن حوالی بود. بههرحال، باید در نظر داشت که هیچکس نمیتوانست رتبهٔ آواتاری بالاتر ازجایگاهش برنز-طلا به ارث ببرد. رسیدن از برنز-طلا به نقرهٔ زنگزده، بهخودیخود دستاوردِ عظیمی بود که بسیاری در تمامِ عمرشان از پسِ آن برنمیآمدند.
با رسیدن از نقرهٔ زنگزده به نقره، کلیث ثابت کرده بود که جنگجویِ خارقالعادهایبرابرش با دوراندیشی و شجاعتِ فراوان است. سطحِ تزکیهاش در اوجِ عالمِ بنیان چیزی نبود کهکند بشود دستکمش گرفت. او یکی از قویترین افرادِ شهر بود، هرچند مشخصاً قویترینِ آنها نبود.
با این حال، جایگاهش بهتنهایی نشان میداد که پشتوانهای فوقالعاده محکم دارد. در واقع، او حتی یک بار بهآنچه یکی از سه شهرِ نخستینِ محدودهٔ مهرومومشده رفته بود؛ شهرهایی که ورود به هرکدامشان دستکم آواتارِ رتبهٔ نقرهٔ زنگزدهافتخار میخواست. هرچند اهلِ خودنمایی نبود، اما پربیراه نبود اگر بگوییم کلیث بهاندازهٔ کافی هالههای قدرتمند را حس کرده بود.
اما با این وجود، هرگز هالهای شبیهِ آنچه لکس از خود ساطع کرده بود حسبگوییم نکرده بود. در برابرش مطلقاً هیچ مقاومتی نداشت. در عوض حس میکرد تمامِ زندگیاش در کفِنداشت دستانِ لکس قرار دارد و بهجای ترس یا وحشت از این حقیقت، باید احساسِ افتخار کند.
تزکیهاش کاملاً فروکش کرده بود و قدرتی بیش از یک فانی برایش باقی نگذاشته بود. این پدیدهای بودپسِ که با آن آشنایی داشت. جانوران در رویارویی با کسانی که آواتارهای بسیار بالایی داشتند، چنین میکردند. واکنشیدستکمش غیرارادی بود. اما هرگز نشنیده بود سطحِ هالهٔ کسی آنقدر بالا باشد که روی انسانها هم اثر بگذارد!
لکس پس از چند لحظه پرسید: «کلیث،هالهای حالت خوبه؟» مرد کاملاً بیواکنش مانده بود. لکسمطلقاً امیدوار بود او را از هوش نبرده باشد.
کلیث لرزید و سپس روی صندلیاش افتاد. دستاما و پایش تمامِ توانشان را از دست دادههرگز بودند، هرچند بهسرعت داشتند به حالتِ عادی برمیگشتند.
کلیث سعی کرد بلند شود، اما قادر به حرکت نبود و گفت: «من... چی؟ بله، معذرتبهاندازهٔ میخوام. من فقط... شما، شما کاغذ خواستید، درسته؟ میرم یهکم بیارم.» وقتی کلیث چند بار سعیعوض کرد بلند شود اما واقعاً نتوانست خودش را بالا بکشد، فضایی معذبکننده اتاق را پر کرد.
لکس بلورِ روحیای از النگویش احضاربرنز کرد، دستورالعملهایش را درونِ آن ریخت وبهخودیخود گفت: «میدونی چیه، یه فکرِ بهتر دارم.»
«بیا، این رو بگیر. اگه انرژیت رو بریزی تو بلور، میتونی دستورالعملهام رو راحت بخونی. میتونی تمامِ درآمدم رومیکرد طبقِ دستورالعملهایی که اینجا فهرست کردم استفاده کنی. در موردِ پاداشِ خودم هم، میرم از هنری میگیرمش. تو... احتمالاًپدیدهای بهتره یه لحظه وقت بذاری و یهکم استراحت کنی. راستش، بیا، یه نوشیدنی هم بخور. کمک میکنه حالت جا بیاد.»
لکس که بهشدت خجالتزده شده بود، یک معجونِ دارویی برای کلیث گذاشت و بهسرعت از اتاق بیرون رفت.شبیهِ دستکم حالا میدانست اگر هالهاش را به دیگران نشان دهد چه اتفاقی میافتد. اینکه تصادفی این کار را کردهاحساسِ بود خجالتآور بود، اما میتوانست چند موقعیت را تصور کند که در آنها این کار میتوانست بسیار جالب باشد.
پیشِ هنری رفت و از او چیزِ بسیار خاصی از موجودیِ ساختمانِ «زندگیِ ساده»اگر خواست. بهمحضِ اینکه آن را گرفت، درست از جلوی چشمِ هنری و بقیهٔ افرادِ داخلِمطلقاً ساختمان ناپدید شد. اصلاً قصد نداشت با آدمهایی که در لابی منتظرش بودند روبهرو شود.
اما تأثیری را که ناپدیدبالاتر شدن از جلوی چشمِ یکرسیدن جمعیتِ کوچک میگذاشت، دستکم گرفته بود.
برخی از مردمکافی بیاختیار فریاد زدند «روح!»هالهای یا درجا غش کردند.
اما برای لکس مهم نبود. به پاداشِ توی دستش نگاه کرد: یک کوپنکافی برای بهترین رستورانِ شهر. اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، این کوپن برای آن بود کهنداشت سرآشپز هر زمان که دارندهٔ کوپن اراده کند، یک وعدهٔ غذاییِ خصوصی برایش بپزد.
با خود فکر کرد که آیا سرآشپز آنقدر مهارت دارد که بااما موادِ اولیهای که لکس به او میدهد کار کند یا نه. بیصبرانهلکس منتظرِ امتحان کردنش بود. اما اول تصمیم گرفت لباسهایش را عوض کند.
هرچند از پوشیدنِ کتوشلوار لذت میبرد، اما این لباس با سبکِ پوششِ این منطقهدستاوردِ همخوانی نداشت. با اینکه لکس اصلاً قصد نداشت برای همرنگِ جماعت شدن طوری ظاهرسازیسطحِ کند که انگار استروئید تزریق کرده است، اما متناسب لباس پوشیدن مشکلی برایش نداشت.
تا الان دیگر شهر را مثل کفِ دستش میشناخت، به همین دلیل جای بهترین طراحِ لباسِ منطقه را هممیکرد میدانست. با اینکه تورینوود شهرتِ خاصی در زمینهٔ مد و لباس نداشت، چون بیشترِ ساکنانش کارگر و جنگجو بودندپدیدهای و تنها چند خانوادهٔ ثروتمند در آن زندگی میکردند، اما اینطور هم نبود که بهکلی از آن بیبهره باشند.
لکس واردِ ساختمانِ نسبتاً خوشساختی شد که انگار از یک تختهسنگِ مرمرِ بزرگ و یکپارچه تراشیده شده بود. در این ساختمان فقطساطع لباس نمیفروختند و شبیهترین جا به یک مرکزِ خرید بود که تا آن موقع پیدا کرده بود. از آنجا که بسیار «نحیف»فانی بود و لباسِ عجیبی به تن داشت، ورودش چند نگاهِ کنجکاو را به سوی او کشاند، اما کسی برایش دردسر درست نکرد. فعلاً.
لکس هم علاقهای نداشت منتظر بماند تا کسی حماقتی بکند. حتی بدونِاما هیچ تلاشی، تا همینجا هم چیزهای زیادی دربارهٔ سازوکارِ این شهر یادلکس گرفته بود، بنابراین دلیلی نداشت طوری رفتار کند که انگار هیچچیز نمیداند.
بهسوی یکی از کارکنان رفت و توکنِ ثبتنامِارث «زندگیِ ساده»اش را نشان داد که هویتش بهعنوانِتمامِ یک عضوِ رتبهٔ ۵ روی آن نوشته شده بود.
لکس با لبخند گفت:قدرتمند «میخوام برم بالاترین طبقه.شبیهِ میشه من رو ببرید اونجا؟»
دختر با دیدنِ توکنِ او با صدایی لرزان گفت: «بـ... بله! همین الان، قربان! دنبالموجود بیایید!» یک عضوِ رتبهٔ ۵؟ این رتبه با رئیسِ دو خاندانِ پیشرو برابر بود! او حتیکفِ نمیتوانست هویتِ این مردِ عجیب را که تازه به سراغش آمده بود در ذهنش تصور کند!