چپتر 1028: هراس
0ارزیاب و هنری هر دو طوری به لکس نگاه میکردندآنها که انگار دیوانه است، اما به دلایلی کاملاً متفاوت. از سویمیآورد دیگر، لکس کاملاً خونسرد بود و داشت از نقشههایش لذت میبرد.
کمی دمغ بود که نه هنری و نه ارزیاب هیچکدام دقت نکردند کیسهای به آن عظمت چطور ازمربوط دری رد شد که اصلاً نباید از آن رد میشد. ترفندِ سادهای به کار برده بود؛ موقعِ ردندیده شدن از در، کیسه را آنقدر سریع به داخلِ النگوی فضاییاش فرستاد و بیرون آورد که کسی متوجه نشد.
اما ظاهراً کلِ این نمایشِ کمدیِ مردی که کیسهای بسیار بزرگتر از خودش راآدمهای به دوش میکشد، برای آدمهای اینجا هیچ جذابیتی نداشت. شاید چون همه تزکیهکنندهٔ بدنبرایشان بودند، هضمِ چنین قدرتنماییهایی برایشان خیلی راحتتر بود. باید این را به خاطر میسپرد.
ارزیاب با نارضایتی به سمتِ کیسه رفت وآدمهای درش را باز کرد. روی کیسه، تودهای تمیز وبدن مرتب از اعضای بدنِ جانورانِ محلی چیده شده بود.
ارزیاب نگاهی پرسشگرانه به لکس انداخت، سپس از اتاقک بیرون رفت و دستیاری را صدامربوط زد. ارزیاب یکییکی اعضای بدن را بررسی و کیفیتشان را تأیید کرد و دستیار همشکار آنها را مرتب کناری گذاشت و علامت زد که هرکدام مربوط به کدام سفارش است.
لکس و هنری در سکوت تماشا میکردند. مرد یکییکی اعضای بدن را بیرون میآورد و کیفیتِ تکتکشان را عالی ارزیابی میکرد، چراتماشا که در طولِ فرایندِ شکار و استخراج هیچ آسیبی ندیده بودند. اما کمی بعد، وقتی تعدادِ قطعاتِ خارجشده از کیسه آنقدر زیادسوزن شد که دیگر جای سوزن انداختن در اتاقک نمانده بود، هنری با نگاهی عجیب به لکس خیره شد. یعنی واقعاً کارِ خودش بود؟
منطق میگفت با توجه به اندازهٔ کیسه، قطعاتِ تهنشینشدهبزرگتر باید خرد میشدند یا دستکم کمی تغییرِ شکل میدادند، اماشاید اینطور نبود. تکتکِ قطعاتی که بیرون میآمدند کیفیتِ بینقصی داشتند.
در نهایت، فقط خودِ فرایندِ ارزیابی بیشبرای از یک ساعت طول کشید که از زمانِهمه رفتوبرگشتِ لکس برای انجامِ سفارشها هم بیشتر بود.
هنری که از حرفهای خودش مبهوت مانده بود، گفت: «همه... همهٔ سفارشهایی که گرفتید تکمیل شدن. درسفارش واقع، چند قطعهٔ اضافه هم آوردید. مجموعِ پاداشتون میشه ۳ سکهٔ طلا و ۳۱ سکهٔ نقره وبعد رتبهتون هم به چهار ارتقا پیدا کرده. میخواید پاداشتون رو الان بگیرید، یا تو حسابِ «زندگیِ ساده» بمونه؟»
«فعلاً تو حساب بمونه بهتره.اتاقک میشه بریم بیرون؟ میخوام چندکیفیتشان تا سفارشِ رتبهٔ ۲ بردارم.»
«صبر کنید، شما، چی؟» لکس با سر به ارزیاب اشارهای کرد و ازبرای اتاقک بیرون رفت و هنری هم به دنبالش راه افتاد. لکس به سمتِچنین تابلوی سفارشهای شکارِ رتبهٔ ۲ رفت و یک بارِ دیگر، همهٔ آنها را برداشت.
هنری که از سرعتِ لکس به ستوه آمده بود، گفت:هیچ «شما... شما که نمیتونید هی همهٔ سفارشها رو بردارید.» لکسچنین حتی به او مهلت نداده بود تا با مدیرش مشورت کند.
«خیلی خب، نظرت چیه فعلاً فقط چند تاشون رو بردارم؟آنها ولی من همهشون رو انجام میدم، بعدش در حالی کهمرد ارزیاب داره همهچیز رو بررسی میکنه، تو فقط ثبتشون کن.»
هنری که ناگهان هیجانزده شده بود، گفت: «امم، آره، فکر کنم بشه.» ناگهان به ذهنش رسید که بهجای نگرانی بابتِ زیر پا گذاشتنِ قوانین و اجازه دادن به لکس برای برداشتنِ اینهمه سفارش، بایداستخراج راهی پیدا کند تا از این قضیه سودی ببرد. حتی یک لحظه هم باورش نمیشد که لکس تمامِ سفارشها را در یک ساعت انجام داده باشد، اما در هر حال، ساختمانِ «زندگیِ ساده» فارغبینقصی از اینکه لکس چه نقشهای در سر داشت، از کارهای او سود برده بود. به این معنی که اگر میتوانست رابطهاش را با لکس بهتر کند، چهبسا از این ماجرا افزایشِ حقوقی هم نصیبش میشد.
لکس در حالیکلِ که بیرون میرفت، گفت:مردی «عالیه، پس زود میبینمت.»
هنری پشتِ سرش داد زد: «من... من یه اتاقکِ بزرگتر باجذابیتی چند تا ارزیابِ دیگه آماده میکنم!» لکس بهمحضِ خروج از ساختمانبرایشان انگار غیبش زد، اما حواسِ هنری اصلاً به این چیزها نبود.
بیدرنگ به سمتِ بخشِ ارزیابییکییکی دوید و پیشِ همان ارزیابی برگشتکناری که تازه کارشان تمام شده بود.
«یه اتاقکِ بزرگتر آماده کن و چند نفرِیکییکی دیگه رو هم بگو بیان. این مشتریه که الانهرکدام اینجا بود، قراره خیلی زود با چیزای بیشتری برگرده.»
«چیزای بیشتر؟ دیوونه شدی؟ احتمالاً یه ماهمردی طول کشیده تا همینا رو جمع کنه،آدمهای بعد تو میگی بازم قراره جنس بیاره؟»
«آخه... آخه اون تازه همین چند ساعت پیشآدمهای سفارشها رو برداشته بود. و همین الان هم،تزکیهکنندهٔ یه عالمه سفارشِ دیگه از رتبهٔ ۲ برداشت.»
ارزیاب گفت: «مسخرهبازی درنیار هنری. امکان نداره به این زودیها برگرده. گذشتهگذاشت از این، من امروز بیشتر از چیزی که معمولاً تو یه هفتهعالی ارزیابی میکنم، جنس ارزیابی کردم. فکر میکنی میمونم؟ استراحت میخوام! مغزم داغ کرده.»
هنری گفت: «اما...» ولی ارزیاب که اصلاً علاقهای به شنیدن نداشت، راهش را کشیدکناری و رفت. دستیار که اقلام را یکییکی میبرد، مکث کرد و به هنری چشمارزیابی دوخت. مشخص بود سرش شلوغ است، پس فایدهای نداشت از او بخواهد کاری انجام دهد.
هنری گفت: «به کارتاین برس.» و بعد بابسیار عجله پیشِ مدیرش رفت.
در این میان، لکس مأموریتها را تکمیل کرده بود. هرچه باشد تنها ۸۲ مأموریتِ رتبهٔ ۲تزکیهکنندهٔ وجود داشت و با اینکه قرار بود سختتر باشند، برای او توفیری نمیکرد. اما همچنان منتظر بودکرد تا یک ساعت تمام شود، برای همین اینطرف و آنطرف دویدنِ هنری در ساختمان را تماشا کرد.
مدیر با وجود اینکهصدا بهاندازهٔ هنری گیج شده بود،دستیار بسیار روشنبینتر از ارزیاب بود.
مدیر به هنری گفت: «ببین، مهم نیست چطور این کار رو کرده یا دلیلش چیه. تا وقتی داره مأموریتها روسفارش منصفانه تکمیل میکنه و اجناسی که میاره مشکلی ندارن، لازم نیست نگرانِ چیزِ دیگهای باشیم. برگرد سرِ میزت، من یهقطعاتِ ارزیابیِ جداگانه برای این شخص ترتیب میدم. چه امروز بیاد، چه هفتهٔ دیگه یا ماهِ دیگه، ما حرفهای باهاش برخورد میکنیم.»
لکس لبخند زد. بااین وجودِ حرفهای مدیر، میتوانستبسیار کنجکاویِ درونیاش را حس کند.
سرِ یک ساعت، لکس درحالیکه دوباره کیسهٔ عظیمی به دست داشت، به ساختمان برگشت. این بار توجهِ بیشتری به خودچنین جلب کرد. با اینکه بیشترِ مردم نمیدانستند او کیست یا چه کار میکند، خیلیها او را دیده بودند که پیشترجانورانِ هم آمده و به اتاقِ ارزیابی رفته بود. از این رو، ورودش برای بارِ دوم طبعاً نگاهها را به سویش کشاند.
در همین حال، جمعیتِ کوچکی گرد آمدهکیفیتشان بودند و دربارهٔ ناپدید شدنِ ناگهانی وهرکدام عجیبِ آنهمه مأموریتِ رتبهٔ ۱ بحث میکردند.
بهمحضِ اینکه هنری لکس را دید، بهسویشصدا دوید و او را به اتاقِ خصوصیای هدایتگذاشت کرد که شماری ارزیاب در آن منتظر بودند.
«هنری، چرا تو به ایننمایشِ رسیدگی نمیکنی؟ تو این فاصله، مندوش میرم به مأموریتهای رتبهٔ ۳ برسم.»
«بله! حتماً! میتونید به ما اعتمادمیکشد کنید که تمامِ وسایلتون رو بدونِ مشکلشاید ارزیابی میکنیم. تکتکِ اقلام قطعاً ثبت میشن!»
لکس تکخندهای کرد و از اتاق بیرون رفت. ارزیابها با بازکناری کردنِ کیسه مبهوت ماندند و ناپدید شدنِ ناگهانیِ تمامِ مأموریتهای رتبهٔکیفیتِ ۲ که به شکار مربوط میشد، کمکم توجهها را جلب کرد.
با احضار شدنِ پیدرپیِ دستیارها و کمشدنِ روزافزونِیکییکی کارکنان در محوطه، هم جمعیت و هم کارکنانعلامت کمکم متوجه شدند اتفاقِ عجیبی در جریان است.
حدود چهل دقیقه بعد، دومین دسته از غنایمِ لکسبزرگتر ارزیابی شد، اما آنها تنها استراحتِ کوتاهی داشتند، چراکهنداشت بیست دقیقه بعد، لکس با کیسهٔ عظیمِ دیگری برگشت.
یکی از مشتریانِ ثابتِ ساختمانِ زندگیِ ساده پرسید: «هی، داری چیکار میکنی؟ فکرشاید نکنم تا حالا اینجا دیده باشمت.» مردم کمکم شک کرده بودند که ناپدید شدنِمیسپرد مأموریتها چهبسا ربطی به لکس داشته باشد، اما آخر چطور چنین چیزی ممکن بود؟
لکس با لبخند جواب داد:یکییکی «آره، فقط امروز رو اینجام،آنها دارم به چندتا کارِ خردهریز میرسم.»
پیش از آنکه مرد بتواند سؤالِ دیگری بپرسد، هنری لکس را پیدا کردآنها و او را به اتاقِ خصوصی برد. دستیارها و ارزیابهایی که بیوقفه کارتکتکشان کرده بودند، با دیدنِ لکس که کیسهٔ دیگری به دست داشت، رنگشان پرید.
لکس کیسه را زمیناین گذاشت و گفت: «مثلِبسیار دفعهٔ قبل انجامش بدیم؟»
«اِه... آقای لکس... راستش، مدیرم بهم اطلاع داد که... اگه شما همین الانشاید تمامِ مأموریتهای رتبهٔ ۳ رو انجام دادید و برید سراغِ مأموریتهای رتبهٔ ۴، ممکنهمیسپرد نقدینگیِ کافی نداشته باشیم تا مبلغِ بدهی رو تو زمانِ کوتاهی بهتون پرداخت کنیم...»
«اِه، نگرانِ اون نباشید. مشکلی ندارم فعلاً بهعنوانِ اعتباردستیار پیشتون بمونه. تازه، شاید در عوض بتونم چیزی ازتون بخرم.تماشا اینطوری دیگه لازم نیست همهچیز رو یکجا بهم پرداخت کنید.»
«پس، اِه، یعنیانداخت هنوز دارید مأموریتهادستیاری رو انجام میدید؟»
لکس فقط به او لبخند زد،کمدیِ سپس به کارکنانِ رنگپریده نگاه کرد کهبرای میلرزیدند و با هراس منتظرِ جواب بودند.
«چرا به حسابِ من برای همهٔ بچههای اینجا یهاینجا چیزی نمیگیری تا خستگیِ کارِ سختشون در بره؟ یه چیزیهضمِ که انرژیشون رو ببره بالا. من یه ساعتِ دیگه برمیگردم.»