چپتر 1273: از پشتِ لنز
0چه آبدیده کردنِ خودش، چه یادگیریِ قوانین، چه شناختِ انرژی،تنها یا عادت کردن به عالمِ جدیدش، همهٔ اینها از یکپهناور راه به دست میآمدند: اینکه خودش را وسطِ مهلکه بیندازد.
سیارههایی که درونِ سراب ظاهر شده بودند، در واقع حکمِ جزایرِ کوچکِ امنی را داشتند. از آنجا که سیارهها پر از مردمِنبرد بیگناهِ بیشمار بودند، نیروهای هنالی از هدف قرار دادنشان دوری میکردند. نیروهای سانگویس پلوویا هم بهطورِ خاص آنها را هدف نمیگرفتند، اماشعاعِ این لزوماً به آن معنا نبود که قرار است زنده بمانند. این فقط یعنی آنها امنترین مکانهای اطراف بودند؛ البته بهطورِ نسبی.
نه اینکه لکس لزوماً نیاز داشته باشد در جای امنی بماند.خروشانِ قلمرو جاودانه ظرافتها و پیچیدگیهایی داشت که هنوز درکشان نکرده بود،نمیدید و قلمروهای جاودانهٔ بالاتر بیشک بسیار قدرتمندتر از قلمرو جاودانه زمین بودند.
اما لکس هم برتریهای خاصِ خودش را داشت. حسِ خطرش حالا خیلیخیلی قویترالبته شده بود. انگار غرایزش دیگر خطر را حس نمیکردند، بلکه مستقیماً آن را غیبگوییدرکشان میکردند؛ چیزی که به او اجازه میداد راهِ فرار را با وضوحِ کامل ببیند.
از نگاهی دیگر، میشد گفت لکس تنها بهاندازهٔ یک تارِتنها مو با خطر فاصله دارد. اما برای لکس، با هدایتِ غرایزش،میانِ فاصلهٔ یک تارِ مو میتوانست بهاندازهٔ یک قلمروی کامل پهناور باشد.
در میانِ آشوبِ خروشانِ میدانِ نبرد، لکستنها مانندِ بادبادکی در باد به اینسو وفاصلهٔ آنسو میرفت و از کشتارِ اطراف گزندی نمیدید.
کنایهٔ ماجرا این بود که هر کدام از حملاتِ اطرافش کافی بود تا او را اگر به کشتن نمیدهد،میرفت دستکم فلج کند، و شعاعِ اثرشان بسیار بزرگتر از آن بود که در حالتِ عادی بتواند از آنها بگریزد.حالتِ اما تعدادِ این حملات آنقدر زیاد بود که پیوسته یکدیگر را خنثی میکردند، یا دستکم اثرِ هم را کاهش میدادند.
این وضعیت زمینِ بازیِ بینقصی برای لکس ساخت. او با شرورانِمکانهای بیشماری جنگید، آدمهای بیشماری را نجات داد—هرچند هنوز معلوم نبود واقعاًجاودانه نجات پیدا کردهاند یا نه—و با خواندنِ ذهنِ افراد، رازهای فراوانی فهمید.
همزمان، درکِ عمیقتریفرار از باورِ خودشببیند به دست آورد.
در اصل، نبردِ میانِ دو نیرو، فارغ از مقیاسش، تنها تقلایی برای برتری بود.فاصلهٔ مقیاسِ نبرد فراتر از درکِ لکس بود، با این حال صرفاً با حضور درمیرفت آن، میتوانست شکلگیریِ تعادلی ظریف و نامرئی را در نتیجهٔ این کشمکش حس کند.
دو نیروی بزرگ با هم میجنگیدند و تلاش میکردند یکدیگرآشوبِ را در هم بشکنند و به برتریِ نهایی برسند، و درگزندی کنارشان نیروهای کوچکترِ بیشماری هم میکوشیدند بر این تقلا اثر بگذارند.
این همان نبردِ بزرگتر برای برتری بود؛بمانند نبردی برای چیرگی بر یکدیگر. اما درنسبی کنارِ آن، بیشمار نبردِ دیگر هم جریان داشت.
نبردهای بینهایتی در جریان بود که هدفشان رسیدن به خواستهای بزرگتر نبود، بلکه صرفاًدارد برای بقا میجنگیدند. آن نبردهای کوچکتر مانندِ مبارزهٔ افراد با نیروی طبیعت بود. مثلِباد مورچههایی که با باران میجنگیدند، جایی که یک قطره آب میتوانست جانِ چندتایشان را بگیرد.
آن هم تقلایی برای برتری بود. آنها برای زنده ماندن میجنگیدند و دستِ نامرئیِ مرگ بهقلمروی آنها چنگ میانداخت تا درونِ پنجههایش بکشدشان. این نبردی برای برتری بود که از لحظهٔ تولدکنایهٔ آغاز میشد؛ نبردی میانِ زندگان و مرگ. اما در لحظاتِ خطرِ عظیم، این تقلا شدیدتر میشد.
چیزی درونِ لکس لرزید، انگار به چیزی دست یافتهمیانِ بود که هنوز برای درکش آمادگی نداشت. تنها شرایطِآنسو بینظیرِ سراب بود که اجازه میداد آن را ببیند.
در واقع، لکس حس میکرد آماده است تافقط با مصیبتِ دیگری روبهرو شود، اما تا وقتینیاز از سراب بیرون نمیآمد، این مصیبت آغاز نمیشد.
حتی اگر لکس نمیخواست به حسکردنِ نیروهای نامرئیِ جهانگفت ادامه دهد، چون در سراب گرفتار بود چارهای نداشت، چهقلمروی رسد به اینکه برای دانش و ادراک بهشدت حریص بود.
قوانینِ جهان از دریچهٔ باورش برای لکس نمایان بود و نبردِ آشکارِ میانِهدایتِ دو نیروی دشمن را به او نشان میداد. شمارِ عظیمِ جاودانههایی که در اطرافشآنسو جان میدادند، نبردی پنهانتر را آشکار میکرد؛ نبردی که تمامِ موجوداتِ زنده درگیرش بودند.
با دقتِ بیشتر، لکس متوجهِ نبردِ نامرئیِ دیگری برایمیانِ برتری شد. نبردِ تمامِ کسانی بود که از دشمنشان ضعیفترمیرفت بودند، اما دست از مبارزه برنمیداشتند و حتی جانانه میجنگیدند.
نبردِ برتریِ آنها... انگار در برابرِ چیزی بسیار مرموزتر از مرگ بود. لکس از آنلکس سر درنمیآورد، برای همین تصمیم گرفت مداخله کند. یکییکی کسانی را که در آستانهٔ مرگ بودندجاودانهٔ نجات داد، یا کوچکترین کمکی به آنها کرد و تغییرِ جریانِ نبرد را به چشم دید.
هرچه بیشتر نجاتشان میداد، ذرهذره ادراکِ بیشتری بهمیشد دست میآورد، تا اینکه سرانجام فهمید ماجرا چیستهدایتِ و چیزی درونِ لکس بارِ دیگر به لرزه درآمد.
لکس نالید. عالیببیند شد. حالا دوگفت مصیبت در انتظارش بود.
سرعتِ رشدش نجومی بود. حتی وقتی تزکیه را شروع کرد،آشوبِ به این سرعت پیش نمیرفت. انگار سطحِ ادراکی که فنِکشتارِ تزکیهاش به او میداد، بسیار بیشتر از جاودانههای زمینیِ معمولی بود.
از آنجا که رشد در عوالمِ جاودان بهشدت به ادراک وابسته بود، هرچه رازهای بیشتریلکس از جهان میآموخت، سریعتر رشد میکرد. خوشبختانه، یا شاید بدبختانه، هر رازی که لکس میفهمیدقلمروهای آنقدر عظیم بود که خودبهخود مصیبتی را آغاز میکرد و لایههای تزکیهاش را بالا میبرد.
نبرد برای برتری که با زحمتِ فراواننگاهی متوجهش شده بود، نبردِ کسانی بود کهدارد در برابرِ تقدیر، یا همان سرنوشت میجنگیدند.
سرنوشت، بسیار پنهانتر و نامحسوستر از مرگ، همچون دستی نامرئی بود که همه را هدایت میکرد وپهناور بهسوی رویدادی مقدّر میکشاند، حتی اگر مسیرِ رسیدن به آن مشخص نبود. با این حال میشد درکدام برابرش ایستادگی کرد، اما هرچه بود، لکس هرگز ندید حتی یک نفر در برابرِ سرنوشت پیروز شود.
هر پیروزیِ کوچکی که به دست میآوردند، تنها مسیر یا راهی رامیدانِ که سرنوشت در آن هدایتشان میکرد تغییر میداد، نه مقصد را. بیآنکهماجرا بدانند، همه بهمحضِ قدم گذاشتن در مسیری کمی مطلوبتر، دست از مبارزه برمیداشتند.
برای ضعیفترها، مسیری که در میانهٔ نبرد به آن قدم میگذاشتند، صرفاً اینالبته بود که در دم کشته نشوند. اگر به همین منوال ادامه میدادند، چهبساهنوز از کلِ این مهلکه جانِ سالم به در میبردند. اما آیا واقعاً زنده میماندند؟
برای بسیاری از آنها، مرگ و سرنوشتنگاهی در یک جهت میکشاندنشان و در آندارد نبردِ خاص برای برتری، دستِ بالا را میگرفتند.