---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1350: وقتِ قصه (۱) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1350: وقتِ قصه (۱)

0

حالا که لکس می‌دانست هدفِ اِربوت چیست، خیالش راحت شد. قدرت در دانستنِ خواسته‌های دیگران‌مهمان‌خانه‌دار​ نهفته بود. با این دانش، می‌توانست اوضاع را به نفعِ خودش هدایت کند. در ابتدا، تنها‌غیر​ دلیلِ اینکه در موضعِ ضعف قرار داشت این بود که هیچ‌چیز دربارهٔ اِربوت و نیت‌هایش نمی‌دانست.

حالا نه‌تنها دستِ بالا را داشت، بلکه نیتش را هم می‌فهمید؛ اینکه‌کارهایی​ می‌خواست خودش را برای او شیرین کند. لکس عملاً تمامِ برتری‌ها را‌می‌تواند​ در دست داشت، پس آرام گرفت و گذاشت اِربوت قدمِ بعدی را بردارد.

اوضاع را مثلِ خمیر شکل می‌داد و به نتیجه‌ای می‌رساند که برایش قابل‌قبول بود. به‌ویژه‌همین​ به سیستمِ اِربوت و کارهایی که می‌شد با آن کرد علاقه داشت. در واقع، حتی‌درک​ چند ایده هم به ذهنش رسیده بود که این سیستم چطور می‌تواند به کارش بیاید.

متأسفانه، لکس نمی‌توانست واقعاً این سیارهٔ شرور‌انسان​ را از پای درآورد و سیستمش را جذب‌رسید​ کند، پس باید به چیزِ دیگری رضایت می‌داد.

شاید اِربوت آدابِ معاشرت سرش نمی‌شد، اما نه احمق بود و نه بی‌تجربه. اگر‌ذاتشان​ هیچ‌چیزِ دیگری هم در بساط نداشت، دست‌کم زندگیِ تریلیون‌ها موجودی که زمانی ساکنِ سیاره‌اش بودند‌شاکی​ مثلِ خاطره در ذهنش ذخیره شده بود؛ مخزنی که می‌توانست در آن دنبالِ راه‌حل بگردد.

خاطراتِ میلیاردها انسان را مرور کرد،‌نتیجه‌ای​ ویژگی‌ها و ذاتشان را با مهمان‌خانه‌دار‌کارهایی​ سنجید و به نتیجهٔ مشخصی رسید.

همین که الان می‌توانست بنشیند و این‌طور با او حرف بزند،‌سنجید​ یعنی مهمان‌خانه‌دار زیاد از دستش شاکی نبود. اگر غیر از این بود،‌دستش​ مهمان‌خانه‌دار تا الان یا او را کشته بود یا طردش کرده بود.

با این درک، سیاره حس کرد که در خفا کمی جان گرفته است، چرا که سایهٔ مرگ از ذهنش محو شد.‌بزند​ سپس به بررسیِ زندگیِ آن انسان‌ها ادامه داد و به این نتیجه رسید که بهترین راه برای عبور از این وضعیت،‌سپس​ این است که با صداقتِ تمام به حسِّ همدلی و ترحمِ مهمان‌خانه‌دار متوسل شود. حتی ذره‌ای فریبکاری باعثِ شکستِ این نقشه می‌شد.

اِربوت تصمیمش را گرفت و بی‌درنگ‌دنبالِ​ دست به کار شد. با نگاهی‌مرور​ محزون به مهمان‌خانه‌دار خیره شد و پرسید:

«مهمان‌خانه‌دار، اشکالی نداره به قصه‌ام گوش بدی؟ این‌ها بهانه‌ای برای رفتارم نیست... اما شاید‌کرد​ توضیح بده که چرا این‌طور رفتار کردم، و چطور هیچ واقعیتِ دیگه‌ای رو نشناختم‌نمی‌توانست​ جز اینکه برنده‌ها بازنده‌ها رو می‌خورن. من هرگز نوعِ دیگه‌ای از رابطه رو ندیدم.»

برقی از ترحم در چشمانِ مهمان‌خانه‌دار درخشید،‌مرور​ انگار داشت از بالا به کودکِ گمشده‌ای‌رسید​ نگاه می‌کرد که نیاز به راهنمایی دارد.

گفت: «بسیار خب. به حرف‌هات‌خاطراتِ​ گوش می‌دم.» صدایش به همان حالتِ‌مهمان‌خانه‌دار​ آرام و خونسردِ قبلی برگشته بود.

اِربوت با چشمانی حسرت‌بار گفت: «من... اصلاً خودِ تولدم به سیستم گره خورده بود. همیشه می‌دونستم‌سنجید​ که یه چیزِ خارجیه و از دلِ ناشناخته‌های بزرگ سراغم اومده. اما هرگز زیرِ سؤال نبردمش، بیشتر‌طردش​ به این خاطر که تو یه میلیارد سالِ اولِ زندگیم، اصلاً تواناییِ چنین افکارِ پیچیده‌ای رو نداشتم.»

«وقتی به‌عنوانِ یه سیاره خودآگاه شدم، غرایزم من رو هدایت می‌کرد.‌سیستمِ​ می‌خواستم سیاره‌ام شکوفا بشه، انگل‌هایی رو که فقط می‌گرفتن و چیزی‌سیستم​ پس نمی‌دادن از بین ببرم، و تو انرژیِ روحی قوی‌تر بشم.

از قضا، سیستمم‌بگردد​ هم همین رو‌انسان​ می‌خواست. سیستمم... سیستمم...»

شک و تردید در تمامِ چهرهٔ اِربوت‌انسان​ موج می‌زد و برای فاش‌کردنِ جزئیات تقلا‌مشخصی​ می‌کرد، پس لکس به او کمک کرد.

مهمان‌خانه‌دار با لحنی که انگار‌مخزنی​ بی‌اهمیت‌ترین چیزِ هستی است، گفت:‌میلیاردها​ «سیستمِ سیستم، بله در جریانم.»

لرزه بر تنِ اِربوت افتاد، اما‌نتیجه‌ای​ چیزی در این باره نگفت و‌کارهایی​ در عوض داستانش را ادامه داد.

«سیستمِ سیستمم هم می‌خواست قوی‌تر بشم، اما با استفاده از سیستم. بهم مأموریت‌هایی می‌داد تا انجام بدم.‌بنشیند​ از اونجا که به‌هرحال غریزه بر من حاکم بود و به‌آرومی روندِ رشدِ گنجینه‌های طبیعی رو کنترل می‌کردم‌گرفته​ و رو جریانِ تاریخِ موجوداتِ خودآگاهِ درونم اثر می‌ذاشتم، به‌طورِ غریزی استفاده از سیستمم رو هم شروع کردم.

سیستمم اجازه می‌داد سیستم‌هایی رو به چند نفرِ دیگه بدم. اولِ کار، فقط می‌تونستم یه سیستم بدم و به این ترتیب اولین کاربرِ سیستم رو تنم‌نبود​ به وجود اومد. کاربرِ سیستم با کشتنِ بقیه تو سطحِ مشابه و با به‌دست‌آوردنِ چیزی به اسمِ تجربه قوی‌تر می‌شد. اما چیزی که نمی‌دونست این بود‌صداقتِ​ که نصفِ تجربه‌ای که به دست می‌آورد در واقع به من منتقل می‌شد و به‌آرومی سطحِ من رو هم بالا می‌برد و کمکم می‌کرد قوی‌تر بشم.

اولین کاربرِ سیستم تو مسیرِ جست‌وجوی قدرت مرد، و دومی و‌انسان​ سومی هم همین‌طور. اما چهارمی فرق داشت. اون نابغهٔ مرگ بود‌بنشیند​ و با دقت و راحتی می‌کشت، که باعث می‌شد سریع‌تر قوی بشه.

با رشدِ اون، من هم رشد کردم و قابلیت‌های بیشتری از سیستمم باز شد. به‌طورِ‌علاقه​ غریزی، مأموریت‌های بیشتر و بیشتری به چهارمین کاربرِ سیستم دادم و کمکش کردم قوی‌تر و قوی‌تر‌شرور​ بشه. اما بعد به جایی رسید که قوی‌ترین فردِ سیاره شد و رشدِ من متوقف شد.

خوشبختانه تا اون موقع، تواناییِ دادنِ سیستم‌های بیشتر برام باز شد و به این‌رسید​ ترتیب فرهنگِ کشتار شکل گرفت. شروع کردم به سریع‌تر قوی‌شدن، اما بعد مشکلی پیش‌طردش​ اومد - مشکلی که بیش‌ازحد قابل‌پیش‌بینی بود. سیاره‌ام تقریباً از هرگونه زندگی خالی شد.»

بارِ دیگر سکوت در اتاق حاکم شد. اگر واقع‌بینانه نگاه‌ذاتشان​ می‌کرد، لکس می‌توانست بفهمد که چطور بزرگ‌شدن در چنین محیطی می‌تواند‌بزند​ اِربوت را به سیاره‌ای شرور، تشنه‌به‌خون و تشنهٔ قدرت تبدیل کند.

البته، این بدان معنا نبود که کارش را توجیه کند یا حتی اجازه‌اش را بدهد. وقتی لکس از پتانسیلِ سیستمِ اِربوت‌الان​ باخبر شد، بی‌اختیار در دل اعتراف کرد که پتانسیلِ عظیمی در آن می‌بیند. نه اینکه بخواهد از کشتار چشم‌پوشی کند. نه،‌چرا​ لکس از قبل با نگاه‌کردن به پنل، سایرِ قابلیت‌های سیاره را دیده بود و حس می‌کرد می‌داند داستان به کجا ختم می‌شود.

قابلیتی از سیستمِ سیستم که بیش از همه توجهِ لکس‌به‌ویژه​ را جلب کرده بود، دانجن‌ها بود! او از همین الان‌ذهنش​ داشت نقشه می‌کشید که چطور در آینده به اِربوت کمک کند.

سیاره داستانش را ادامه داد: «این موضوع برای مدتی‌ذاتشان​ طولانی وقفه‌ای تو رشدم ایجاد کرد. تا اینکه بالاخره‌این‌طور​ تغییری رخ داد. رتبهٔ سیستمم به‌طورِ طبیعی بالا رفت.»

ناولها | novelha.net