چپتر 1445: قوانینِ مچاندازی
0در حالی که جک به دنبال راهی برای افزایش قدرتش بود، لکسقوی هم به این فکر میکرد که پیشرفتِ خودش چگونه خواهد بود. او بهعنوانِدست یک جاودانه از پیش یک باور داشت که آرام و پیوسته قویتر میشد.
همین حالا هم میتوانست قوانین را ببیند و درک کند و تا حدِ معقولی دستکاریشان کند. میتوانست در یک چشمبههمزدناصیل آرایههایی بسازد و نحوهٔ کارکردِ دنیا را کاملاً مطابقِ میلش از نو بنویسد. البته همهٔ اینها فقط تا حدِ معقولینداشت صحت داشت، اما با در نظر گرفتنِ اینکه این منطق در موردِ لکس صدق میکرد، خودِ مقیاس بسیار بزرگتر میشد.
به عبارتِ دیگر، او قوی بود و هیچ نقطهضعفِ آشکاری در خودش نمیدید. به همین دلیل،سلسلهمراتب برایش سؤال بود که با رسیدن به عالمِ جاودانِ آسمانی چه چیزی به دست میآورد. تا اینجایداشته کار، هر عالم نقشِ بنیادینی در پیشرفتش ایفا کرده بود که هر کدام با دیگری تفاوت داشت.
جواب در واقع کاملاً ساده بود.بسیار همانطور که انتظار میرفت، درست همانگونه کهآشکاری انرژیها سلسلهمراتبی داشتند، قوانین هم سلسلهمراتبی داشتند.
برخی از قوانین، قوانینِ سطحِ پایه بودند که همهجای جهان حضور داشتند. سپس قوانینِنقطهضعفِ بنیادین وجود داشتند که کمی پیچیدهتر بودند، اما در عینِ حال در همهجای جهانکار حضور داشتند و کارکردی را میساختند که امکانِ وجودِ قوانینِ پایه را فراهم میکرد.
قوانینِ بنیادین از نظرِ سلسلهمراتب برتر از قوانینِ پایه بودند. به همینبرتر ترتیب، مجموعههای دیگری از قوانین هم وجود داشتند که هر کدام جایگاهِزمینی خود را در سلسلهمراتبِ قوانین داشتند؛ مانندِ قوانینِ طبیعی، قوانینِ اصیل و غیره.
همانطور که مشخص شد، جاودانههای زمینی تنها میتوانستند به قوانینِ پایه دسترسی داشته باشند، در حالیسلسلهمراتب که جاودانههای آسمانی تواناییِ حس کردنِ قوانینِ عمیقتر و پیچیدهتر را به دست میآوردند، هرچند هیچدسترسی محدوده یا مرزِ مشخصی برای اینکه چه چیزی را میتوانند حس کنند یا نه، وجود نداشت.
گذشته از به دست آوردنِ تواناییِ حس کردنِ قوانینِدیگر عمیقتر، دستاوردِ دقیقِ هر جاودانهٔ آسمانی کاملاً فردی بود وعالمِ نمیشد آن را بر اساسِ نژاد یا گونه پیشبینی کرد.
مفاهیمی از جهان که تا به حال از درکش خارج بودند، مانندِ سرنوشت،هیچ تقدیر، کارما و غیره، سرانجام برای درک کردن در دسترسش قرار میگرفتند. قوانینیمیآورد با سلسلهمراتبِ بالاتر، طبیعتاً اثرِ سرکوبکنندهای روی قوانینِ سطحپایینتر و همچنین نفوذی خاص داشتند.
دلیلِ اینکه در این لحظه داشتمیساختند همهٔ اینها را بررسی میکرد، این بودترتیب که به غیرمنتظرهترین مشکلِ ممکن برخورده بود.
لکس به سمتِ چپش نگاه کرد و ولما را دید که برای دلگرمی شستش را برایش بالابرتر برد. ولما در دستِ دیگرش یک جعبهٔ کمکهای اولیهٔ اضطراری نگه داشته بود و پشتِ سرش چندباشند امدادگر ایستاده بودند. در سمتِ راستش جرارد ایستاده بود که صرفاً با تکان دادنِ سر تأییدش کرد.
گذشته از آن دو، صدها موجودِ دیگربزرگتر از همهٔ نژادها لکس را احاطه کردهنمیدید بودند و با اشتیاق و انتظار تماشایش میکردند.
درست روبهرویش الفِ زیبایی با موهای قرمزِ روشن نشسته بودعبارتِ که برقِ خاصی در چشمانش داشت. دقیقتر بگویم، برقِ چشمانشرسیدن بهخاطرِ هیجانی بود که در نتیجهٔ علایقِ نسبتاً غیرمعمولش حس میکرد.
لکس با بیحالی گفت: «آخهکارکردی چهجوری کارمون به اینجا کشید؟ منسلسلهمراتب که فقط اسمِ شما رو پرسیدم؟»
الفِ موقرمز در حالی که بازوی باریکش را منقبض میکرد، گفت: «چهامکانِ حرفها! وضعیتِ ما اینجا خیلی عادی و منطقیه. هر کسی که میخوادطبیعی به من ابرازِ علاقه کنه، باید اول دستکم تو مچاندازی من رو ببره.»
لکس داد زد: «اما... اما من فقط اسمِ شما رو پرسیدم.هیچ نگفتم که میخوام به شما ابرازِ علاقه کنم!» و الف درچیزی جواب فقط نگاهی به او انداخت که بهوضوح ناباوریاش را نشان میداد.
هیاهو، تشویق و هیجان در اطرافشان برپا بود، چرابزرگتر که همه مشتاق بودند ببینند لکس چقدر دوام میآورد. مشخصاًسؤال او اولین کسی نبود که در دامِ این الف میافتاد.
الف پرسید: «نگران نباش، چون سطحِ تزکیهٔامکانِ من از تو بالاتره، میتونم بهت آوانس بدم.جایگاهِ نظرت چیه اونیکی دستم رو پشتِ کمرم بذارم؟»
لکس که آنقدر از این وضعیت خجالتزده بود که نمیتوانستکارکردی با حرف زدن خودش را خلاص کند، سرانجام گفت: «بحثجایگاهِ این نیست—منظورم اینه که، من نمیخوام—اَه، باشه خیلهخب، قوانین چیه؟»
الف پیش از آنکه میزی بینشان احضار کند ودیگر دستِ راستش را روی آن بگذارد، گفت: «حالا شد.رسیدن الان داری مثلِ یه مردِ واقعی حرف میزنی. قوانین سادهست.»
«قانونِ اول، آرنجمنطق نباید از رویخودِ میز بلند بشه.»
لکس هم آرنجشعینِ را روی میز گذاشتامکانِ و جواب داد: «طبیعتاً.»
«قانونِ دوم، بهمحضِ اینکه پشتِ دستت به میزعینِ بخوره میبازی و نمیتونی میز رو دستکاری کنیسلسلهمراتب تا بهسمتِ دستت بالا بیاد. میز باید صاف بمونه!»
لکس طوری که انگارخودِ هرگز چنین فکری بهعبارتِ ذهنش نرسیده بود، گفت: «معلومه.»
«قانونِ سوم،اینکه نمیتونی بهموردِ حریفت حمله کنی.»
«آره، منطقیه.»
«قانونِ چهارم، اگهسپس بخوای میتونی با اونیکیپیچیدهتر دستت میز رو بگیری.»
«منصفانهست.»
«غیر از اینا، میتونی از هر قانون، فن، توانایی یاعبارتِ هر چیزِ دیگهای برای افزایشِ قدرتت موقعِ مچاندازی استفاده کنی.رسیدن من خودمو به قوانینِ پایه محدود میکنم تا نامردی نشه.»
لکس گفت: «نیازی نیست. چون تو یه جاودانهٔوجودِ بهشتی هستی، باید از همهٔ ابزارهایی که درخود اختیار داری استفاده کنی. منم همین کار رو میکنم.»
الف ابرویی بالاسپس انداخت، اما تنهاکمی سر تکان داد.
«فقط اینو بدون، لافزدن نمیتونه دلم رو بهعبارتِ دست بیاره. برای اینکه بتونی باهام باشی، بایدبرایش توی مچاندازی شکستم بدی. این یه معیارِ پایهست.»
لکس با نگاه به این الفِ زیبامقیاس نمیدانست بخندد یا گریه کند. آه، زیبایینقطهضعفِ واقعاً باعث میشود آدم قسر در برود.
لکس با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «در این صورت، قبل از اینکه شروعبرتر کنیم، منم باید یه چیزی رو روشن کنم. برای اینکه توجهِ عاشقانهمزمینی رو جلب کنی، باید حداقل مجبورم کنی از ۵۰ درصدِ قدرتم استفاده کنم.»
جمعیتِ اطراف که از این برخوردِ لکس خوششان آمده بود،کارکردی شروع به سوتزدن و هیاهو کردند. همهچیز فقط شوخی وجایگاهِ خنده بود و الف میخواست جواب بدهد که ناگهان اتفاقی افتاد.
لکس کمی از هالهاش را آزاد کرد. چیزی که از او ساطع میشدآشکاری چیرگی نبود که بتواند همه و هر چیزِ اطرافش را سرکوب کند. درکار عوض، هالهٔ طبیعیِ تنش بود که تمامِ جذابیتِ ذاتیاش را به همراه داشت.
این همان چیزی بود که لکس معمولاً سرکوبش میکرد، بیشترعبارتِ به این دلیل که عادت داشت از جلبِ توجهِ غیرضروری دوریعالمِ کند. اما حالا که به هر حال در مرکزِ توجه بود...
جمعیت ناگهان در سکوتی بهتزده فرو رفت و همه با نگاهی تازه به لکس خیرهجایگاهِ شدند. مردِ جوانی که بیخیال آنجا ایستاده بود، با تنی عضلانی اما تراشیده که لباسهایتواناییِ سفارشیدوز جلوهاش را بیشتر میکرد، حسی مرموز و در عین حال شیطنتآمیز به اطراف میپراکند.
انرژیِ روحیِ اطرافش باطراوت و درخشان بود،پیچیدهتر مانندِ باغی پرشکوفه در دلِ بهار، وفراهم هوای پیرامونش عطرِ دلپذیری به همراه داشت.
کسی در میانِ جمعیت آبِ دهانش را قورت داد و صدایهیچ آن همه را از عالمِ هپروت بیرون کشید. ناگهان همه به ایندست فکر افتادند که کدامیک از این دو دارد از دیگری دلبری میکند.
الف با لحنی ضعیفموردِ گفت: «استفاده از فنونِ جذابیت،بزرگتر حمله به حریف حساب میشه.»
لکس آستینش را بالا زد و گفت: «من از هیچنظرِ فنِّ جذابیتی استفاده نمیکنم.» ساعدِ تراشیدهاش نمایان شد که چناناصیل قدرتی از آن میبارید که ناخودآگاه همه را خیره میکرد!
وقتی آماده شد، با دستِ چپشکمی میز را گرفت و رو بهامکانِ الف نگاه کرد و منتظرش ماند.
برقی از علاقه در چشمانِ الفبسیار درخشید. دستِ لکس را محکم گرفتنقطهضعفِ و با دستِ دیگرش میز را چسبید.
داوری ظاهر شد وموردِ دستِ هر دو رابسیار محکم در میانِ دستانش گرفت.
داور با نگاه به هر دو پرسید: «آمادهاید؟»وجودِ وقتی هر دو سر تکان دادند، داور یکخود قدمِ سریع به عقب برداشت و فریاد زد: «شروع!»
هیچکدام حتی یک سانتیمتر هم تکان نخوردند، یا دستکم اینطورکارکردی به نظر میرسید، با این حال صدای انفجارِ بلندی ازجایگاهِ وسطِ اتاق به گوش رسید، گویی دیوارِ صوتی شکسته بود.
چهرهٔ لکس بیخیال بود و چهرهٔبسیار الف نیز همینطور، و با ایننقطهضعفِ حال دستِ هیچکدام از مرکز تکان نخورد.
الف با تحسین گفت: «همین الانش هم ازبسیار بیشترِ جاودانههای زمین بهتری، اینو قبول دارم. امانمیدید اگه میخوای شکستم بدی، خیلی بیشتر از اینا لازمه.»
منظرهٔ پشتِ سرِ الف شروع به تغییر کرد.وجودِ آسمانی پرستاره و پهناور پشتش ظاهر شد کهخود گویهای آتشینِ خروشان در گسترهٔ آن در حرکت بودند.
گویی خودش قدرتِ ستارگان را به دست آورده بود؛ نیرویی که واردامکانِ میکرد بهسرعت افزایش یافت و اتاق چند انفجارِ صوتیِ دیگر را همطبیعی تاب آورد، اما از ابتدا تا انتها، دستِ لکس ذرهای تکان نخورد.
این برای لکس تجربهای روشنگر بود، چرا که پیش از این فرصتینقطهضعفِ برای به چالش کشیدنِ جاودانههای بهشتی نداشت، دستکم نه به این شکل. ازاینجای نظرِ قدرتِ بدنی، افرادِ کمی بودند که بتوانند لکس را به چالش بکشند.
حتی اژدهایان هم تا زمانیصدق که همسطحِ او بودند، دیگرعبارتِ برتریای نسبت به او نداشتند.
با تنی که میتوانست مستقیماً از نیروی خالص برای دستکاریِ قوانینسلسلهمراتب استفاده کند و حتی نیازی به باورش نداشت مگر در مواقعِمشخص لزوم، میزانِ قدرتِ بدنیِ لکس چیزی نبود که بهراحتی قابلِ درک باشد.
لکس با لبخندی گرمبنیادین گفت: «تبریک میگم. منوعینِ رسوندی به حدودِ ۵ درصد.»