چپتر 732: بدون عنوان
0لکس در اولین قدم، سپرِ امپراتوری را بالای سرِبگذراند خودش و ژیزل برپا کرد. هرچقدر هم که قوی بودند،امیدوار لِهشدن زیرِ وزنِ عظیمِ کوهی از حشرات جانشان را میگرفت.
در قدمِ بعدی اوضاع را سنجید. انتظار نداشت آرایه به این ناگهانی تغییر کند. روی ورود به داخلِ آرایه حساب بازنداشتند کرده بود، چون اطمینان داشت که آرایه فقط جلوی حشرات را میگیرد، نه انسانها را. در غیر این صورت، بیدفاع درموقع چنگالِ حشرهٔ سطحِ جاودانه میماند. هرچند یکی از حملاتش را منحرف کرده بود، اما نمیتوانست دوباره این کار را تکرار کند.
با این اوصاف، حشرهٔ سطحِ جاودانه دیگر روی او تمرکز نداشت، چون حملهای ویرانگر از درونِ آرایه تمامِ حشراتِهمخوانی سطحِ جاودانه را هدف گرفته بود. آنچه در پی آمد، نبردی میانِ جاودانهها بود که در آسمانِ بالای پایگاهنمیرفتند جریان داشت. لکس شکی نداشت که امپراتوری پیروزِ این میدان میشود، چرا که قدرتِ امپراتوری فقط برای نمایش نبود.
با وجودِ تمامِ آن شجاعتنماییهای پیشین، لکس حالا فقط یک هدف داشت: رسیدن به مرکزِبهشدت پایگاه. میخواست از درگیری دور شود و ببیند درمانی برای زهر پیدا میکند یا نه.نشده اگر پیدا نمیکرد، در سریعترین زمانِ ممکن از آنجا بیرون میزد تا برود کمی بخوابد.
آسیبِ شدیدی که دیده بود بیشک باعث میشد دستکم یکیدو ماهِ دیگر را در خواب بگذراند،همخوانی و این موضوع برنامههایش را بهشدت مختل میکرد. اما برنامههایش با واقعیت همخوانی نداشتند؛ حالا فقطفعلی میتوانست امیدوار باشد گنجینهای که آن مردِ مرموز میخواست او پیدایش کند، هنوز کشف نشده باشد.
از بختِ بدِ لکس، حتی در وضعیتِ فعلی هم برنامههایش پابهپای واقعیت پیش نمیرفتند. درست همان موقعمختل که برای دور شدن از نبرد بهسمتِ عمقِ پایگاه راه افتاد، بِل به جاودانهٔ یوتون که درحتی آنجا مستقر بود اطلاع داد که دست از مراعات بردارد و با تمامِ قدرت و منابعش یورش ببرد.
درست بالای سرش فرصتی چنان گرانبها بود که موجوداتییکیدو از سراسرِ قلمرو بهسویش هجوم میآوردند. هر ثانیهای که هدرهمخوانی میداد، یعنی یک ثانیه از برتریاش را واگذار کرده بود!
دستورات در یک چشمبههمزدن صادر شد و نیروهای یوتون سرانجام یورش بردند! هرچند اینبرنامههایش یورشی یکپارچه بود و تمامِ نیروها هماهنگ با هم عمل میکردند، اما سرعتشان بههیچوجههنوز کم نبود. در دم دو جبهه با هم درگیر شدند و غوغایی به پا شد.
لکس و ژیزل کاملاً در محاصرهٔ حشرات بودند و گویی فشاری کهبهشدت تحمل میکردند کافی نبود، یورشِ نیروهای یوتون حشرات را به عقب راند وهنوز آن دو را که در این میان گیر افتاده بودند، عملاً مچاله کرد.
لکس که از فنِ سختسازی استفاده کرده بود تا مطمئن شود سمتِ راستِ بدنش فرو نمیریزد،بهشدت واقعاً در وضعیتی نبود که بتواند به نیروی پیشرو واکنشِ سریعی نشان دهد. از آنجا کهبختِ آرایههایش، هرچند بیفایده نبودند، اما قدرتِ موردانتظارش را تأمین نمیکردند، مجبور شد دست به خلاقیت بزند.
لکس در حالی که دستِ راستش هنوز در جیبش بود، دستِ چپش را بالابرنامههایش آورد و کفِ دستش را جلو برد، گویی از حشرات میخواست متوقف شوند. اماهنوز طبیعتاً قصدِ رعایتِ ادب نداشت. در عوض، داشت از تمایل فضاییِ بینهایت بیگانهاش استفاده میکرد.
برخلاف کارمندش، زی، هنوز یاد نگرفته بود قدرتِ آن را به شکلی ملموس به کاربهشدت بگیرد، اما در همان تمریناتِ کوتاه و نادرش، دستکم یک چیز را فهمیده بود: چهنشده نوع استفادهای نتایجِ ناخواستهای به بار میآورد. و الان، این دقیقاً همان چیزی بود که میخواست.
هوای جلوی کفِ دستش کمی چروک خورد و تمامِ حشراتی که به نزدیکیِ این چروکها میرسیدند، کُند شدند؛میتوانست انگار جریانِ زمان در اطرافشان تغییر کرده بود. اما ماجرا این نبود؛ در واقع، فضایِ ازپیششکنندهٔ پولبیتوی تابدرست برداشته بود. در برخی نقاط متراکمتر شده بود و در نقاطِ دیگر، بیش از حدِ معقول کش آمده بود.
حشراتی که واردِ این محدوده میشدند، حسِ ناخوشایندِ شکنندهشدنِ فضایی را تجربه میکردند کهموضوع بدنشان در آن قرار داشت. ناپایداریِ فضا آنقدر که روحشان را شکنجه میداد، بهپیدایش تنِ فیزیکیشان آسیبی نمیرساند؛ چرا که روح برای وجود داشتن به ثباتِ مطلق نیاز داشت.
هرچند لکس با یک حرکت جلوی عقبنشینیِ کلِ ارتش را گرفته بود، اما بابرنامههایش حسکردنِ افتِ شدیدِ ذخیرهٔ انرژیاش، در دم رنگش پرید. تمایل فضاییاش هرچه که بود، بازیکشف با فضا، آن هم در چنین مقیاسِ بزرگی، چیزی نبود که بتوان بهراحتی ادامهاش داد.
لکس دستِ چپش را عقب کشید و خودش را از نظرِ ذهنی برای یک مبارزهٔ واقعی از نزدیک آماده کرد. هرچند هنوز همباشد قصد داشت به استفاده از آرایهها ادامه دهد، اما غیرقابلاعتماد بودنشان در این لحظه به این معنا بود که هر آن ممکن است مجبورافتاد شود خودش دستبهکارِ دفاع شود. با وجودِ اینکه بدون شک دردناک میشد، اما اگر کار به جایِ باریک میکشید، با چنگ و دندان میجنگید.
اما درست در همان لحظهای که خودش را از نظرِموضوع ذهنی برای تحملِ درد آماده میکرد، پیوندی را حس کرد کهگنجینهای مدتها از او دور مانده بود و بیاختیار نفسِ راحتی کشید.
با متوقف شدنِ تداخلِ فضاییاش، چندصد حشرهای که تحتِتأثیر قراریکیدو گرفته بودند روی زمین افتادند، اما جانورانِ موذیِ بیشماری که پشتِنداشتند سرشان بودند بیهیچ مکثی، همچون موجِ جزرومد به سمتش یورش بردند.
ژیزل که مشغولِ دفعِ حمله از سمتِ مخالف بود،یکیدو متوجهِ رسیدنِ آنها شد و خودش را برای نجاتِواقعیت لکس آماده کرد، اما ناگهان لکس از حواسش ناپدید شد!
سراسیمه به عقب برگشت،دیده اما اصلاً برای چیزیدستکم که دید آماده نبود.
هرچند لکس قابلردیابی نبود، اما ناپدید هم نشده بود.بگذراند در عوض، اکنون سوار بر گرگِ سفید و غولآساییمیتوانست بود که آن هم توسطِ حواسِ ژیزل ردیابی نمیشد.
لکس از طریقِ حسِّ روحیاش گفت: «سوار شو.» و ژیزل بیهیچ تردیدیخواب اطاعت کرد. فنریر که بهتازگی آزمونِ بسیار طولانی و طاقتفرسایی را بهباشد پایان رسانده بود، آمادهٔ دیدار با دوستانی بود که مدتها ندیده بودشان.
با این حال، چیزی که انتظارشباعث را میکشید مهمانخانهٔ نیمهشبِ دنج و راحتموضوع نبود، بلکه یک میدانِ نبردِ بیرحمانه بود.
قوی، سریع و تازهنفس از نبرد برمیشد سرِ سرنوشتِ جنگل، فنریر درست بهموقع رسیده بودبهشدت تا لکس را از دردِ شدیدی نجات دهد.
لکس با لحنی صمیمی به همراهِیکیدو موردِاعتمادش گفت: «یهکم زخمی شدم. رسیدگیبهشدت به این اراذل رو میسپارم به تو.»