چپتر 1242: عبور از یک آستانه
0اگر کسی لکس را میدید، به نظرش میرسید که بهشدت عصبانی است، اما این بااستفاده حقیقت فاصلهٔ زیادی داشت. حتی وقتی داشت جفری را کتک میزد، لکس کنترلِ کاملی روی خشمشخودِ داشت و آن را کاملاً مهار کرده بود. او اینجا نبود تا خشمش را خالی کند.
نه، او اینجا بود تا دامیان را بکشد، سانگویس پلوویا رادست نابود کند و کاری کند هر کسی که به مون آسیبخطری رسانده، بهای سنگینی بپردازد. برای این کار، به دقتِ مطلق نیاز داشت.
به همین دلیل بود که در ظاهر، احساساتِ مختلفی را تجربه میکرد. هیجانِ ورود به یک عالمِ جدید، کنجکاویمایعِ دربارهٔ اینکه جهان چه چیزهایی برای ارائه دارد و حسِّ انتقامگرفتن با کتکزدنِ جفری را حس میکرد. اما در باطن،جدیتر لکس کنترلِ کاملی روی تکتکِ کارهایش داشت و مطمئن میشد که هرگز زیادهروی نکند و نقشه را به هم نریزد.
به همین دلیل، وقتی تکتکِ ضرباتی که به جفری میزد آرامآرام و پیوسته قویتر میشدند، اینقلمروی در واقع کاری کاملاً عمدی بود. میخواست اینطور به نظر برسد که دارد بیشتر و بیشتربسیار با عالمِ جدیدش اخت میشود، و کاری کند جفری حس کند مرگ دارد به سمتش میخزد.
جفری بعد از اینکه لکسکرد یک بارِ دیگر درست تویسمِّ صورتش سیلی زد، غرید: «کافیه!»
وایورن به هوا برخاست و صدها بشکه احضار کرد کهجاههل هر کدامشان حسِّ شومی به لکس میدادند. به یادِ سمِّحساب بهشدت کشندهای افتاد که جفری پیشتر در پولبیتوی استفاده کرده بود.
لکس فهمیده بود که آن سم در واقع چیزی به نامِ مایعِ جاههاپیشتر است که از مکانی به نامِ قلمروی باتلاقِ جاههل به دست میآید. این سمنهتنها نهتنها برای افراد کشنده بود، بلکه برای خودِ قلمرو هم خطرناک به حساب میآمد.
خطری که لکس از این بشکهها حس میکرد، بسیاراستفاده جدیتر بود؛ بشکههایی که آنها هم مثلِ همان بشکههایجاههل حاویِ مایعِ جاهها، از چوبِ خلأ ساخته شده بودند.
جفری حتی بشکهها را بهسمتِ لکس پرتاب نکرد. در عوض،سمِّ آنها را در هوا و دورِ خودش منفجر کرد و گازِمکانی بنفش و غلیظی را که درونشان حبس شده بود، بیرون ریخت.
لکس حسِّ خطرِ شدیدی کرد و چشمِ چپش بیدرنگ به درونِ گاز خیره شد. نمیدانست آنبلکه چیست، اما میتوانست ببیند چه کار میکند. سمی نبود. بلکه روی هر انرژیای که لمس میکرد تأثیرخلأ میگذاشت و بهسرعت باعث میشد به نوعِ دیگری از انرژی تبدیل شود؛ انرژیای که بهشدت ناپایدار بود.
چشمِ چپش همزمان راههای زیادیکرد برای مقابله با آن میدید،سمِّ بنابراین مخربترین راه را انتخاب کرد.
در دورانی که یک فانی بود، از گلیفها برای بازسازیِ آتشِ اژدها استفاده میکرد. حالا بهعنوانِ یکباتلاقِ جاودانه، دیگر فقط به استفاده از آتشِ اژدها راضی نبود. درست همانطور که اقتدارِ اژدها را مهاربشکههایی کرده و آن را به چیرگی تبدیل کرده بود، میخواست شعلهای برای خودش بسازد که بسیار قویتر باشد.
چشمِ راستش فعال شد و بهجای اینکه یک گلیف در دهانش شکل بگیرد، صدها میلیون نویسهٔ آرایه، آرایههایی میکروسکوپی در گلویش تشکیل دادند، در حالی که خون، عضله و سایرِ اجزای سازندهٔ بدنش خود را بازآرایی کردندبشکهها تا یک آرایش بسازند. او حسِّ جمع شدنِ فشاری عظیم در بدنش را تجسم کرد و این حس محقق شد. لحظهای که حس کرد تواناییِ چشمِ راستش متوقف شده، لکس دهانش را باز کرد و یک دوزخِ طلاییمیتوانست را رها کرد؛ نه، او فنِّ «دوزخِ طلایی» را به کار بست. شعلههای درخشان و طلایی از دهانش فوران کردند و در حالی که در فضا و بهسمتِ جفری پخش میشدند، ردی از چیرگی را در فضا میپراکندند.
شعلههای زرین همهچیز را فروبلعیدند و تنها خود را قویتر کردند. انرژیِ ناپایدارینهتنها که گازِ بنفش تولید میکرد، درست مثلِ خودِ گاز، در لحظهٔ برخورد منفجربشکههایی شد. جفری سعی کرد به عقب پرواز کند، اما نتوانست از شعلهها بگریزد.
با اینکه تنِ خودش هم از شعلههای قهوهای ساخته شده بود، نتوانستافتاد از سوختن در امان بماند. فریادی گوشخراش در سراسرِ منطقه پیچید، اماجاههل وقتی لکس جلوی او ظاهر شد و سرش را برید، ناگهان قطع شد.
درست مثلِ هر بار، تنِ جفری با فاصلهایپولبیتوی دوباره شکل گرفت، اما این بار چیزی فرق میکرد.باتلاقِ لکس که متوجهِ تغییر شده بود، چشمانش سوسو زد.
تنِ جفری شفا یافته بود و حتی سرش بعد از بریدهکشندهای شدن دوباره رشد کرده بود. با این حال، جای سوختگیها هنوزقلمروی روی تنش بود و فلسهای قهوهایاش را از ریخت انداخته بود.
از دوردست، اژدهای بنفش همهچیز را دید و کمی احساسِ خطردست کرد. لکس هر چیزی را که یک اژدها داشت میگرفت وخطری آن را بازتولید میکرد، اما بهتر. او واقعاً برازندهٔ نامِ اژدهاکُش بود!
در همین حال، مبارزه ادامه داشت. حالا دیگر حالتِ چهرهٔ لکس عوض شده بود، انگار ازفهمیده بازی کردن خسته شده بود و میخواست جفری را بکشد. اما مجبور شد تعقیب را متوقف کند،خطرناک زیرا آخرین آذرخش از سومین مصیبتش در شُرُفِ فرود آمدن بود و همان جانورِ آذرخش برگشته بود.
در این میان، جفری از این لحظهٔ استراحت استفاده کرد تا سریعترنامِ فرار کند؛ مدام سلاحهای بیشتری بیرون میآورد و کورکورانه بهسمتِ لکس رهابلکه میکرد. فکر نمیکرد بتواند آن کابوس را بکشد. فقط میخواست زمان بخرد.
درست وقتی لکس آماده میشد تا با هیولای آذرخش روبهرو شود، چیزیافتاد حس کرد. ترسِ فزایندهٔ جفری، آسیبِ روانیِ فزایندهاش را حس کرد، و حسدست کرد که نقابِ جبّارِ شکستناپذیر آن ترس را جذب میکند و قویتر میشود.
در حالی که در برابرِ حملاتِ جفری مقاومت میکرد و به هیولایمیآید آذرخش خیره شده بود، لبخندِ کوچکی روی لبانش نشست. اگر جفری میترسید،بسیار پس داشت ناامید میشد. اما این کافی نبود. همهچیز تازه داشت شروع میشد.
لکس قدرتِ بیشتری از خود رها کرد و این بار منتظر نماند تا جانورِ آذرخش انرژیاش را جمع کند. درجاهها حالی که نیتِ شمشیرش روی شمشیر را پوشانده بود، در هوا بهسمتِ ابرهای سیاه پرواز کرد، تمامِ قدرتش را جمعبشکههایی کرد، چیرگیاش را بهطورِ کامل به کار گرفت و حتی بهشکلی نامحسوس از برخی قوانین برای تقویتِ خود استفاده کرد.
باورش هنوز از خستگی درنیامده بود،افتاد اما همچنان میتوانست کمی از آن استفادهمایعِ کند. فقط اینکه لکس یک اشتباه کرد.
با جدی گرفتنِ هیولای آذرخش، کمیکدامشان بیش از حد قدرت به کار بردپیشتر و باعثِ واکنشی در قوانینِ اطرافش شد.
چیزی در ذهنش جرقه زد و فهمید که فقط چیرگیاش نبود که دستکاریِنهتنها قانون را آسانتر میکرد، بلکه نیتِ شمشیرش هم همین کار را میکرد. شاید چیزهایآنها دیگری هم بودند که میتوانستند دستکاریِ قانون را آسانتر کنند... مثلِ تأثیراتِ چشمِ راستش!
ضربهٔ شمشیرِ لکس ابرهای سیاه را شکافت. از سرتاسرِ منطقهٔ آزمون، بازماندگانیافتاد که کز کرده بودند و از آذرخش و فورانهای آتشفشانی پنهان میشدند،جاههل تیزیِ حملهاش را حس کردند و از دور به لکس چشم دوختند.
حس کردند که آن حمله... از نوعی مانع عبور کرده است. در واقع، ازجاهها یک آستانه گذشته بود. این به لکس اجازه داد تا درکِ جدید و کافیحساب دربارهٔ قوانین به دست آورد... تا بیدرنگ مصیبتِ آذرخشِ سطحِ ۴ خود را فعال کند!