چپتر 1218: دراما
0گیوز کراواتِ لکس را مرتب کرد و یک قدم عقب رفتکراوات تا به جدیدترین اثرش نگاه کند. او گفت: «باید بگم، این انتخابِروی لباس واقعاً جسورانهست.» هرچند طراحیاش دقیقاً طبقِ خواستههای لکس انجام شده بود.
کتوشلوار خودِ تاریکی بود؛ بافته از پارچهای که انگار نورِ اطرافش را مینوشید و خلأی دلهرهآور به جا میگذاشت. سیاهیاش فقط یک رنگ نبود، بلکه پرتگاهی بود، شکافی دهاندرّیده که از چیزهای ناگفتنیِدیگران کمینکرده در آنسوی مرزهای ادراک خبر میداد. پیراهنِ زیرش به سیاهیِ تاریکترین شب بود و کراوات، نوارِ باریکی از همان جنس، مثل ماری که در انتظاری شوم حلقه زده باشد، روی سینهاش خوابیدهایجاد بود. کتوشلوار حالوهوایی عجیب و تقریباً وهمآور داشت، انگار نه با دستهای فانی، بلکه به دستِ نیروهایی دوخته شده بود که همان بهتر ناشناس بمانند. نفسِ حضورش، زمزمهٔ خاموشِ انتقام و جنون بود.
سیاه روی سیاه روی سیاه بود. ترکیبی که اگر تا این حد برازندهٔ هیکلِ لکس نبود،زده کمی زیادهروی به نظر میرسید. هر کس به او نگاه میکرد دیگر نمیتوانست چشم بردارد؛ چه بهخاطرِبمانند جذابیتش که با تزکیه بهشدت بیشتر شده بود، و چه بهخاطرِ داشتنِ بدنی ورزیده که بیتأثیر نبود.
اما چیزی که بسیار جذابترش میکرد، حسِ خطری بود که از بدنشجذابیتش ساطع میشد. این خطر ادراکِ هر کسی را که چشمش به او میافتادخطری قلقلک میداد و ذهنشان را از هیجانِ زندگی در لبهٔ پرتگاه پر میکرد.
در حالتِ عادی، لکس واقعاً اهمیتی به توجهِ مردم نمیداد. جلبِ توجه بد نبود، اما بیشترِ اوقات میتوانست هرشوم کاری دلش میخواهد بکند بیآنکه نگرانِ نگاهِ دیگران باشد. با این حال، الان میخواست نقش بازی کند؛ نقشی کهبمانند چندان هم نقش نبود، و نیاز داشت هر کسی که چشمش به او میافتد، حالوهوای انتقامجویانهاش را حس کند.
گیوز که کششِ وهمآورِ کتوشلوارِ سیاهکسی کوچکترین اثری رویش نگذاشته بود، پرسید: «غلافلبهٔ رو روی پهلوتون میخواید یا روی کمر؟»
لکس گفت: «همون پهلو خوبه.» و بیحرکت ایستاد تا خیاط تغییرِ کوچکیماری در کتوشلوارش ایجاد کند که بتواند غلافِ ناراکا را به آن ببندد. وقتیداشت کار تمام شد، لکس نگاهی در آینه انداخت تا ظاهرش را برانداز کند.
در حالی که آمادهٔ رفتن میشد، با حواسپرتی گفت: «برامبردارد آرزوی شانس کن.» — «مردِ حسابی، وقتی کتوشلوارِ من تنتاما باشه، دیگه نیازی نداری به چیزِ زودگذری مثل شانس تکیه کنی.»
لکس خندید و از مهمانخانه بیرون رفت. وقتش رسیده بود. تا جایی که در توانش بود برای این لحظه آمادهحلقه شده بود. حالا فقط باید کار را یکسره میکرد. حتی الان هم، با وجودِ تمامِ کارهایی که کرده بود، هیچحضورش اطمینانِ کاملی وجود نداشت که همهچیز دقیقاً طبقِ خواستهاش پیش برود. اما بیشتر از این کاری از دستش ساخته نبود.
به مری گفت: «حواست به مون باشه.» و به راه افتاد. با وجودِ اینکه وضعیتِ بدنش به ثباتتوجهِ رسیده بود، مون هنوز به هوش نیامده بود. هیچ نشانهای هم از اینکه کِی ممکن است بیدار شودمیخواست وجود نداشت و همین موضوع تا حدودی حالش را گرفته بود. اما الان نمیتوانست روی این مسئله تمرکز کند.
دعوتنامهاش برای تورنمنت قهرمانان را فعال کرد و آنی منتقلجنس شد. درونِ اتاقی پر از جاودانههای بیشمار ظاهر شد کهخوابیده هر کدام از دیگری قویتر بودند؛ همگی قدرتی باورنکردنی داشتند.
بهعنوانِ تنها غیرجاودانهٔ اتاق، ورودِ ناگهانیاش توجهِ زیادی جلب کرد.بردارد کتوشلوارش این توجه را بیشتر هم میکرد، که دقیقاً هدفِاما ماجرا همین بود. دیری نپایید که جلسهٔ توجیهی آغاز شد.
درست در قلبِ قلمروی آغاز، خشکیِ یکپارچهای قرار داشت که وسعتش هر منطق و ادراکی راعادی در هم میشکست. وجببهوجبِ این خشکی، سرزمینِ مقدسِ هنالی بود و بهعنوانِ مقرِ قدرت در قلمروینگاهِ آغاز شناخته میشد. جایی بود که حتی سرورانِ دائو نیز بهاحترامِ مالکانِ این قلمرو، مؤدبانه رفتار میکردند.
ورود به این خشکی بینهایت دشوار بود و حتی نزدیکشدن به آن با مرگشوم برابری میکرد؛ چرا که شش سیاهچاله دورتادورش به زنجیر کشیده شده بودند و مثلِ سگهاینیروهایی نگهبان — یا شاید برای مهار شدن — در بند نگه داشته میشدند. اهمیتی نداشت.
آنچه اهمیت داشت این بود که آنسوی سیاهچالهها، شماری سیارهٔبردارد یاغیِ مصنوعی وجود داشت که از مهمانان روی آنها پذیراییاما میشد. روی یکی از همین سیارهها، گردهماییِ بزرگی برپا بود.
اعتبارِ این گردهمایی دقیقاً بهاندازهٔ مجمع هنالی — که هر قرن یکبار برای سرورانِ دائوی قلمرو برگزار میشد — نبود، امازده دستکمی هم از آن نداشت؛ چرا که تمامِ قدرتهای اوجِ قلمرو به آن دعوت شده بودند. حتی نمایندگانِ سرورانِ دائو نیزخاموشِ در آن حضور داشتند و به همین دلیل، گردهمایی مملو از موجوداتی در اوجِ سطحِ کیهانی و سطحِ نیمهسرورِ دائو بود.
در حالی که با یکدیگر معاشرت میکردند ومیافتاد دربارهٔ آیندهٔ قلمرو حرف میزدند، شماری از آنها حواسشاناهمیتی به صفحهنمایشی بود که تورنمنت قهرمانان را پخش میکرد.
تودههای مردم از تماشای این مسابقات محروم بودند، اماهمان آنها نه. هر چه باشد، خودِ آنها بودند کهروی بیشترِ نامزدها را برای کسبِ مقامِ قهرمانی فرستاده بودند.
صدایی بهشدت زنانه پرسید: «اون کیه؟»میکرد و همزمان گلبرگی تکان خورد وجذابیتش به مردِ خوشتیپِ سیاهپوشی اشاره کرد.
زوری آدیسا در حالی که برقی مرموزپیراهنِ در چشمانش درخشید، جواب داد: «آه، اونهمان مردِ جوان کسیه که مدتیه زیرِ نظرش دارم.»
«زوری آدیسا، یهکم خجالت بکش. اون انسان دستکم چندصد هزارهذهنشان از تو کوچکتره. اینکه دوست داری کلونهات رو همهجا پخشنمیداد کنی، دلیل نمیشه که واسه این کار بیفتی دنبالِ بچهها.»
زوری آدیسا که اصلاً از این شوخی ناراحت نشدههمان بود، گفت: «باشه، مسخرهبازی دربیار. لابد این یعنی دلتروی نمیخواد از درامایی که دوروبرش در جریانه باخبر بشی.»
این موجودات که در اوجِ قلمرو قرار داشتند، بهندرت وقتِ آزاد پیدا میکردند.تزکیه بیشترشان حتی اسمِ لکس را هم نشنیده بودند، چه رسد به اینکه بخواهندبدنش روی مشکلاتِ او تمرکز کنند. خودشان بهاندازهٔ کافی مشکل داشتند که به آنها برسند.
«اوه؟ دراما؟ اونقدر کهادراک توجهِ تو رو جلب کنه؟سیاهیِ حالا دیگه حتماً باید بشنوم.»