چپتر 870: نوجوانِ پرکار
0غرایزِ لکس که تا آن موقع مثلِ تولهسگی رام و ترسیده ساکت بودند، بالاخرهاما به کار افتادند، هرچند لکس جا نخورد. بیدرنگ حس کرد خطر احاطهاش کرده وهمیشه نوعی تایمر که تقریباً هیچ زمانی روی آن باقی نمانده بود، دارد معکوس میشمارد.
این باید همان تله میبود، یا شاید حتی اولین تله از تلههای بسیاری که انتظارش را میکشیدند. لکس پوزخند زد وبرای برگشت تا به آرایشهای نامرئی که سیاره را احاطه کرده بودند نگاه کند. میدانست هر حرکتش زیرِ نظر است و هرتمامِ کلمهاش شنیده میشود. دشمن همچنان تماشا میکرد و بیصدا همهچیز را دربارهاش یاد میگرفت. اما مگر خودش هم همین کار را نمیکرد؟
انرژیِ روحیاش را به چشمِ چپش هدایت کرد و چشمِ راستش را بست. دنیا زندهتر از همیشه بهراز نظر میرسید و بیشتر از آنچه آنجا بود را نشان میداد. ضعفِ هر چیز و قدرتی را که میتوانستمهم نشان دهد میدید. استعدادی را که هر چیز در خود داشت میدید و میفهمید چطور میشود به آن رسید.
همیشه میدانست چشمِ چپش خاص است، اما تازه وقتی از پل پرسید فهمید تواناییِ واقعیاش چیست و واقعاًجاودانههای دارد به چه چیزی نگاه میکند. او نسخهٔ ضعیفی از چیزی را به دست آورده بود که معمولاًبهراحتی فقط معدود جاودانههای بسیار بااستعداد به آن میرسیدند. میتوانست رگههایی از قوانینی را ببیند که در همهچیز نهفته بود.
در نتیجه، میتوانست مسیرِ طبیعیِ پیشرفتِ هر شیء را ببیند، به درونِ چند راز سرک بکشد و بهراحتی بفهمد چطور هر چیزی را که به آندنیا نگاه میکند نابود کند یا ارتقا دهد. برای مثال، گنجینهای که در ظاهر ساده بود اما رازِ عمیقی را پنهان میکرد، نمیتوانست از لکس مخفی بماند،تواناییِ چون مهم نبود از چه روشی برای پنهان کردنِ رازهایش استفاده کند؛ نمیتوانست قوانینی را که آن را ساخته بودند و همچنین خودِ راز را پنهان کند.
با تواناییِ چشمِ چپش، وقتی به دنیا نگاه میکرد، تمامِ رازهایش بر او آشکار میشد. میتوانست نقاطِ مختلفی را در سراسرِ سطحِ آنگنجینهای ببیند که قوانینِ خاصی در آنجا جمع شده بودند و سعی داشتند پردهٔ واقعیت را بشکافند. آن بناهای یادبود فقط برای فرستادنِ سیاره بهسراسرِ خلأ نبودند، بلکه آن را به مکانِ خاصی در خلأ میفرستادند. روشن بود که دشمن در آن نقطه چیزی برنامهریزی یا آماده کرده است.
در گوشهای دوردست، خیلی دورتر از گردان، چاهی از نورِ آلوده را دید. نوعی انرژیِ ایزدی بود، اما ضعیفسرک و بهزور جمعآوریشده. نفرینی را دید که در اعماقِ سیاره پنهان شده بود و چیزی را در اعماقِ هستهاشنبود مُهر کرده بود. به نظر میرسید خودِ این سیاره از تأثیرِ نفرینی رنج میبرد، هرچند انگار نفرین قدیمی بود.
او دید...
اهمیتی نداشت. با درکِ روشنی که از این دنیا داشت، آرایهای دورِ خودش شکل داد. ضعیف بود،همین ضعیفتر از چیزی که باید میبود، که تقصیرِ این فضای بهطرزِ عجیبی ضعیف بود، اما کار رامیداد راه میانداخت. آرایه فقط یک کارکرد داشت: سرعت بخشیدن به سقوطِ لکس و هدایتِ آن به مکانی خاص.
لکس، ستارهٔ دنبالهداری شعلهور که از بالا سقوط میکرد، قرار بود چند دقیقهایچند فاصله داشته باشد. این زمان کافی بود تا گردان نزدیکِ دیوارِ فضاییِ تَرَکخوردهرازِ جمع شوند و منتظر بمانند تا ترمیم شود که بتوانند به لوتر نزدیک شوند.
در عوض، ستارهٔ دنبالهدار بهطورِ غیرعادی سرعت گرفت و پیش از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، به ارتشِ اهریمنها در کنارِ لوترنابود برخورد کرد! حتی لوتر هم از گستردگیِ عظیمِ انفجاری که بهخاطرِ فرودِ لکس رخ داد جا خورد. دلیلش این نبود که انتظار داشتتمامِ او دیرتر برسد، بلکه به این خاطر بود که همه، از جمله خودش، اقداماتشان را محدود کرده بودند تا مزاحمِ دیوارِ تَرَکها نشوند.
در عوض، به نظرفهمید میرسید شخصی که مسببِ تَرَکهایچیزی فضایی بود اصلاً اهمیتی نمیداد!
لکس با بیرون آمدن ازدشمن گودالِ عظیمی که بر اثرِ فرودشدربارهاش ایجاد شده بود، بیدرنگ دستور داد.
«دنبالم بیاین! کمتر از ۱۰۰ ثانیهنهفته وقت داریم تا قبل از اینکهدرونِ دیوانهبازی شروع بشه از اینجا بزنیم بیرون!»
لوتر در حالی که شعلههای بنفشش رارگههایی پس میکشید و به دنبالِ دیوِ نقابدارپیشرفتِ راه میافتاد، گفت: «متحدانی داریم که گیر افتادن.»
از هر طرف در محاصرهٔ اهریمنها بودند، اما لکس هیچ تلاشی برای حملهدست به آنها نکرد. بهمحضِ اینکه واردِ محدودهٔ چیرگیِ او میشدند، زیرِ آن وزن کمرمسیرِ خم میکردند و به زمین میافتادند، انگار که در برابرِ سرورِ خود زانو میزدند!
این به آن دلیل بود که آنها خیلی بیشتر از چیزی که باید، از وزنِ چیرگیخودش رنج میبردند. لکس با چشمِ چپش میتوانست بهروشنی ضعفهایشان را درک کند و نامحسوس چیرگی راآنجا کنترل میکرد تا روی آنها فشار بیاورد و آنها را بسیار بیشتر در برابرِ اثراتش آسیبپذیر کند.
لکس در حالی که به آسمان نگاه میکرد، گفت: «یکیتون میتونه بمونه و ما میتونیمسرک به نجاتِ بقیه برسیم، اما بیشترِ گردان باید برن. اوضاع قراره بهشدت عوض بشه.» الوهیتِمخفی رنگپریده از قبل داشت در سراسرِ آسمان پخش میشد و آرامآرام سیاره را در بر میگرفت.
لوتر که عجله داشت دیوِ خوشتیپ را در جریان بگذارد، وضعیت را از طریقِ حسِّ روحیاشدرونِ منتقل کرد. هرچه را فهمیده بود، در همان چند لحظه منتقل کرد؛ از هدف قرار گرفتنشان، هدفِنمیتوانست دیوها و کارکردِ بناها گرفته تا آن متعصبِ عجیب، تا اگر مداخلهای پیش آمد، لکس غافلگیر نشود.
به دیوارِ شکافهای فضایی نزدیک شدند. شکافهای ناحیهای کوچک،چیزی انگار که بخواهند راه را برایشان باز کنند، پسجاودانههای نشستند و اجازه دادند آن دو بهراحتی عبور کنند.
گردان از قبل منتظرشان بود؛ صف کشیده و آماده بودند تا در یک لحظه وارد عمل شوند. مارزوها هم آنجا جمع شده بودند. خیلی وقت پیشدنیا به آنها اطلاع داده بودند که گردان منتظرِ نیروی کمکی است. با اینکه نمیفهمیدند چطور دو نفر قرار است نجاتشان دهند — چون انتظارِ ارتشی عظیمتواناییِ را داشتند — اما حرفی نزدند و سؤالی نپرسیدند. تأثیرِ لطفِ بوتلام از قبل شگفتزدهشان کرده بود، برای همین مایل بودند ببینند اوضاع چطور پیش میرود.
لوتر، جرارد و حتی بقیه، در طولِ این جنگ چیزهای زیادی را تجربه کرده بودند و حس میکردند افقِ دیدشان بازتر شده است. با اینساده حال، از مجموعه تواناییهای خارقالعادهای که این تکعضوِ مهمانخانه نشان داد شگفتزده شدند، هرچند غافلگیر نشدند. کاملاً منطقی بود کسی که مهمانخانهدار فرستاده، آدمِ شگفتانگیزیخاصی باشد. مهم نبود چه کار میکند، در هر صورت غافلگیر نمیشدند. راستش، حتی اگر خودِ سیاره را هم نابود میکرد، خیلی راحت با آن کنار میآمدند.
لکس همه را با حسِّ روحیاش در برقوانینی گرفت و سپس سعی کرد فضا را در آنچند ناحیه تا حدودی تقویت کند. موفق شد، اما بهسختی.
بدون هیچ توضیحی، طلسمِ مُهرِ فضای خود را بیرون آورد؛ کارکردِ این طلسمدست این بود که فضا را در یک ناحیه چنان تثبیت کند که انتقالِنتیجه آنی به داخل و خارجِ آن، اگر نگوییم غیرممکن، دستکم بهشدت دشوار شود.
البته این تأثیر فقط در فضایهمچنان عادی رخ میداد. در این ناحیه، طلسممیگرفت حتی نمیتوانست نیمی از اثرش را بگذارد.
دلیلِ اینکه لکس فضای اطرافِ گروه را، هرچند اندک، تقویت کرده بود،درونِ این بود که میخواست طلسم مشخصاً فقط روی همان ناحیه تمرکز کند.ظاهر اگر طلسم افاقه نمیکرد، آماده بود تا از کاسهٔ شراب هم استفاده کند.
تقویتِ فضا هیچ اثرِ قابلمشاهدهای نداشت، امارگههایی اعضای گردان که خاصیتِ فضا داشتند، تغییرِپیشرفتِ نامحسوسی را در آن ناحیه حس کردند.
با وجودِ دردسری که بهمعنای واقعیِ کلمه در افق پیدا بود — الوهیتِ رنگپریدهای که داشت به آنها میرسید —بااستعداد و وضعیتِ نامعلومِ اتفاقاتی که در فضا در جریان بود، لکس جرئت نکرد معطل کند. بیدرنگ کلیدهای طلایی را بهبرای سمتشان پرت کرد و مطمئن شد به هر یک از مارزوها یکی میرسد. اعضای گردان از قبل کلیدهای خودشان را داشتند.
«کلیدهاتون رو خرد کنید و برگردید مهمانخانه. لوترمیکرد پیشِ من میمونه تا بقیهٔ متحدانتون رو نجاتخودش بدیم، ما هم خیلی زود بهتون ملحق میشیم.»
چند تن از اعضای گردان که انگار فوریت را در صدایش حس کرده بودند، بیدرنگ سعیبکشد کردند کلید را خرد کنند. اگر فضای اطراف بیش از حد ناپایدار میبود، کلید نمیشکست. اما...چون انگار تقدیر بالاخره داشت به آنها مهلتی میداد؛ کلیدها خرد شدند! تعدادی از آنها ناپدید شدند!
سیرک که فکر میکردبسیار شاید هنوز به کمکشقوانینی نیاز باشد، پرسید: «من چی؟»
«تو هم برو. هرچیفهمید از آدمهای بیشتری بخوامواقعاً محافظت کنم، کارم سختتر میشه.»
سیرک پیش از آنکه کلیدِدشمن خودش را هم خرد کند،همهچیز گفت: «پس موفق باشی، لئو.»
بقیهٔ اعضای گردان هم درنگ نکردند. حالا کهمسیرِ دستور صادر شده بود، کلیدهایشان را خرد کردندبکشد و همه ناپدید شدند، بهجز... زی، و مارزوها!
یکی از مارزوها با نگاهی به لوتررگههایی گفت: «ما نمیتونیم فیور رو ول کنیم!»پیشرفتِ هرچند ترس و تردید در چشمانش موج میزد.
«اگه زنده باشه، نجاتش میدم. وگرنه کاری از دستم برنمیاد. اگه نمیخوایدضعیفی برید، مجبورتون نمیکنم، اما حواستون باشه که نمیتونم فضا رو هی پشتسرهمببیند تثبیت کنم. اگه الان نرید، ممکنه شانسِ فرارتون رو از دست بدید.»
درست وقتی مارزوها مردد بودند و از طریقِمیکرد حسِّ روحی با هم حرف میزدند، زی جلوخودش آمد و با نگاهی عجیب به لکس خیره شد.
زی با دستپاچگیِ نوجوانی که جلوی رئیسِ کارِ پارهوقتش ایستاده باشد،شیء پرسید: «اِهم، رئیس، شمایید؟» دیگر خبری از آن زیِ بااعتمادبهنفس ومثال جنگدیده نبود. در عوض، انگار همان نوجوانِ خسته از اضافهکاری برگشته بود.