چپتر 728: بدون ترس
0عبور از میانِ بارانی از حشراتِ قاتل هرچقدر هم که دردسر داشت، لکس فقط بهخاطرِ ژیزل این کار رامیتونم نمیکرد. برای درمانِ مهمانهایش به پادزهر نیاز داشت و امپراتوریِ یوتون محتملترین جایی بود که میتوانست آن را داشتهداره باشد. یا دستکم از وجودش خبر داشته باشد. این اصلاً بهانهای نبود که بخواهد جلوی یک دخترِ زیبا خودنمایی کند.
ژیزل گفت: «مدام از عقبنشینینشان حرف میزنی. اگه میخوای برگردی،قفل میتونی بری. خودم از پسش برمیام.»
در طولِ مسیر داشت استراحت میکرد و بخشِ زیادی از انرژی معنویاش را بازیابی کرده بود. این مفهومغریبه برای لکس کاملاً غریب بود، چراکه همیشه چنان ذخایرِ عظیمی از انرژی معنوی داشت که بهندرت پیش میآمد بهکنجکاوی مرزِ تخلیه برسد. اگر هم زمانی این اتفاق میافتاد، بیشتر بهخاطرِ این بود که وضعیتش بهطرزِ مسخرهای وخیم میشد.
«نگرانِ خودم نیستم. خوب میدونم از پسِ چهمعنویاش کارایی برمیام، اما معمولاً رفتن به دلِ هزارانچنان دشمن دلیلِ کافیایه که بقیه رو به تردید بندازه.»
به او نگاه کرد تا ببیند واکنشی نشان میدهد یاروی نه، اما نگاهِ ژیزل کاملاً روی هدفش قفل شده بود.مراقبِ اشارهٔ لکس به تعدادِ دشمنان اصلاً او را متزلزل نکرد.
«میتونم مراقبِ خودمببیند باشم. با مبارزههایمیدهد سخت غریبه نیستم.»
لحظهای مکث کردنگاهِ و بعد برگشت تاشده به لکس نگاه کند.
«همونطور که گفتی، روبهرو شدن با اینهمه دشمن کارِ راحتی نیست. دلیلِ خاصیغریب داره که داری به سمتِ پایگاه میری؟ اگه فقط کنجکاوی در موردِ اتفاقاتیهاگر که افتاده، همیشه میتونی بعد از تموم شدنِ مبارزه هم ازشون سر در بیاری.»
«یه سمِّ عجیب توی پولبیتوی پخش شده. حتی روی کسایی که نجاتشون دادم هم اثرتعدادِ گذاشته. امیدوارم یوتونها پادزهرش رو داشته باشن. هر چی باشه، حتماً یه نفر برای جلوگیریگفتی از پخش شدنش واردِ عمل شده، وگرنه آسیبی که میزد خیلی بدتر از این حرفا میشد.»
بهمحضِ اینکه حرفش تمامواکنشی شد، چیزی به ذهنش رسیدهدفش و حالتِ چهرهاش عوض شد.
پرسید: «صبر کن ببینم، تو هم مسموم شدی؟» هرچند باور داشت که از قبلمراقبِ جواب را میداند. هر دو باری که پای این سم به میان آمده بود، حتیراحتی خودش هم تحتتأثیر قرار گرفته بود، پس بقیه چطور میتوانستند از آن در امان بمانند؟
ژیزل با آرامش گفت: «اینطوری دلیلِ محکمتریانرژی برای رسیدن به پایگاه داریم.» انگار کهچراکه همین حرف برای توضیح دادن کافی باشد.
لکس با نارضایتی سر تکان داد. تقلا کردن بهاحتمالِ زیادروی فقط وضعیتش را بدتر میکرد، اما وقتی حاضر نبود منطقمراقبِ را بپذیرد، لکس چه کاره بود که بخواهد مجبورش کند؟
در عوض، نگاهش را به جلو دوخت. پایگاه،روی که منظورش همان منطقهٔ کوچکِ تحتمحافظتِ امپراتوریِ یوتوننکرد بود، هنوز در دیدرس نبود، اما فاصلهٔ زیادی نداشتند.
سفینهاش همچنان بهسمتِ بارانِ حشرات پیش میرفت که لکس اعلامدشمنان کرد: «نمیتونیم بذاریم سرعتمون رو کم کنن.» برای لحظهای، بیاختیارمکث با خودش فکر کرد که چقدر خوب است فوبیای حشرات ندارد.
«من تو مبارزهٔ نزدیکمیکرد قویترم، هرچند از راهِمعنویاش دور هم میتونم آسیب بزنم.»
«سپرهای من با اجسامِ متحرک خیلی خوب کار نمیکنن، پسروی اونا کلاً منتفیان. از قضا، من هم تو مبارزهٔ نزدیکمراقبِ بهترین عملکرد رو دارم، ولی خب، مطمئنم میتونم یه کاریش بکنم.»
ژیزل سر تکان داد و ویالی از تجهیزاتِ فضاییاش بیرون آوردشده و سر کشید. مشخص بود که دارد برای مبارزه آماده میشود.غریبه لکس هم تصمیم گرفت آمادهٔ نبرد شود، پس واردِ حالتِ فلو شد.
وقتی به او گفت بهترین مهارتش مبارزهٔ نزدیک است، دروغ نگفته بود، چون بهتازگی در این زمینه پیشرفتِ چشمگیری کرده بود. بابرگشت این حال، معنایش این نبود که در زمینههای دیگر ضعف دارد. نمیدانست چرا، اما غریزهاش هشدار میداد که بهتر است هنگامِ مبارزهازشون هویتش را پنهان نگه دارد، پس فنِ «گمنامیِ بدنام» را به کار بست؛ فنی که چهرهاش را با نقابی بسیار شیطانی میپوشاند.
ناگهان مو بر تنِ ژیزل سیخ شد و به لکس نگاه کرد. بیدلیل،غریب هالهای که از او ساطع میشد، بهشدت تغییر کرد. دو آرایه دورش ظاهراگر شد، یکی جلوی هر دست، و چشمانِ پنهان در پشتِ نقابش تاریک شد.
حالا که دیگر «آغوشِ شاهانه» محدودش نمیکرد،نشان وقتش بود خودش را رها کند واشارهٔ ببیند واقعاً چه کاری از دستش برمیآید.
درحالیکه لکس تنها باید با دستهای تازهشکلگرفته روبهرو میشد و تازه همانجا هم قرار بود فقط ازسخت میانشان بگذرد نه اینکه همهشان را شکست دهد، وضعیت در پایگاهِ یوتون بسیار بسیار بدتر بود. پنجسمتِ شکافِ فضاییِ مجزا پایگاه را احاطه کرده بودند و پنج ارتشِ عظیم از همان حشرات را بیرون میریختند.
آرایهای عظیم پایگاه را از تهدیدِ فوریِ این لشکربازیابی محافظت میکرد، اما معلوم نبود این آرایه تا کی دواممعنوی میآورد، چون پنج حشرهٔ جاودانه مدام به آن ضربه میزدند.
پایگاه سربازانِ زیادی نداشت، اما همان معدود نیروهای مستقر در آنجا، همگی مجهز و آمادهٔتعدادِ دریافتِ فرمان ایستاده بودند. حتی در رویارویی با چنین نیروی عظیمی، ذرهای ترس عزمشان را خدشهدارروبهرو نکرده بود. در عوض، حسِ هیجان و انتظار تمامِ خیابانها و گوشهوکنار را پر کرده بود.
سربازِ یوتون شدن کارِ بزدلها نبود.میدهد یا بهتر است بگوییم، یوتون بزدلها راتعدادِ میگرفت و از آنها سربازانی بینظیر میساخت.
شمارِ حشرات آنقدر زیاد شده بود که هیچکس نمیتوانست تعدادِ واقعیشان را حدس بزند. نمیتوانستند از آرایهسخت بالا بروند، اما آنقدر روی هم تلنبار شدند که در ابتدا کنارههای آن را پوشاندند. رفتهرفته باسمتِ افزایشِ تعدادشان، کلِ آرایه را پوشاندند و رفتهرفته جلوی تمامِ نوری را که به داخل میتابید گرفتند.
وقتی الکساندر بالاخره از بازجویی آزاد شد، به چنینبازیابی صحنه و محیطی پا گذاشت. پشتِ سرش شش تیغهعظیمی شناور بود که حالا لبههایشان به رنگِ سرخ میدرخشید.
پس از آخرین مبارزهاش با لکس، بهنشان راههایی برای افزایشِ قدرتِ هجومیاش فکر کردهاشارهٔ بود و به این فنِ جدید رسیده بود.
در ساختمانِ مرکزیِ پایگاه، بِل که با نامِروی رمزِ والکری شناخته میشد، تماسی اضطراری دریافت کرد.نکرد تماس از طرفِ جدش و بنیانگذارِ خاندانِ ویلیامز بود.