چپتر 1180: ابدیت در چند دقیقه
0در هر لحظه، حتی وقتی که تنها بود، شماری از موجودات لکس را زیر نظر داشتند. از آنجا که سیستمش روحچگونه داشت، میشد آن را تا حدودی یک موجود به حساب آورد، و چون درونِ روحِ لکس بود، کموبیش حواسش به اواینها بود. مری هم ارتباطی همیشگی با لکس داشت و از این رو میتوانست هر وقت که میخواست با او ارتباط برقرار کند.
آن موجودِ مرموزِ قلمروی نخستین هم بود که یک روز بیمقدمه تصمیم گرفته بود سریهرچه به مهمانخانه بزند. بعید بود که هرگز آگاهانه به لکس توجه کرده باشد، اما موجودی درسرشاخ سطحِ او، همیشه از وضعیتِ هر کسی که روزی توجهش را جلب کرده بود، خبر داشت.
افزون بر این، نهتنها میتوانست لکس را ببیند، بلکه با یک نگاه میتوانست دقیقاً پیشبینی کند که کلِکشیدنِ زندگیاش چگونه رقم خواهد خورد. برای این کار از پیشگویی استفاده نمیکرد، بلکه همهچیز بر پایهٔ احتمال وبرابرِ پیشبینی بود. مقیاسی که چنین موجودی در آن عمل میکرد، فراتر از درکِ فانیانِ سادهای چون لکس بود.
گذشته از اینها، او به دو فرمانروا هم متصل بود. چه کسی میدانست، شاید آنها هم میتوانستند در فضاچگونه و زمان چشم بگردانند و هر وقت که اراده کردند پیدایش کنند؟ شمشیرِ درونِ روحش هم بود، و هرچند موجودیگذشته زنده به شمار نمیرفت، اما از کجا معلوم که مجرایی برای سرک کشیدنِ یک موجودِ قدرتمند به درونِ روحش نباشد؟
در هر لحظه، چهبسا شمارِ نامعلومی از موجوداتِ قدرتمندتر در حالِ جاسوسیافزون از او بودند. هرچه لکس قدرتهای انتزاعیِ جاودانهها را بیشتر درک میکرد،خورد بیشتر میفهمید که در برابرِ این موجوداتِ قدرتمند و توانا، مورچهای بیش نیست.
هرچند اکنون میتوانست با برخی از جاودانههای زمینی سرشاخ شود، اما در برابرِ جاودانههای آسمانی یا جاودانههای کیهانی، احتمالاً همان مورچهٔ ناچیز به حساب میآمد،بیش سرورانِ دائو که دیگر جای خود داشتند. ایزدانی هم بودند که قدرتهایشان کاملاً منحصربهفرد بود. انرژیِ ایزدی در کارهایی که میتوانست انجام دهد، بیش ازایزدی حد همهکاره و منعطف بود. نمیتوانست با اطمینان بگوید که در این جهان کسی پیدا نمیشود که با استفاده از آن از او جاسوسی کند.
با این حال، در همان لحظهای که لکس کتابِ «افسانهٔ زمان» را باز کرد،کجا تکتکِ موجوداتی که به هر شکلی با او ارتباط داشتند، او را گم کردند.بودند نهتنها این، بلکه حتی متوجهِ این تغییر نشدند و اصلاً نفهمیدند که اتفاقی افتاده است.
فقط و فقط جک حس کرد مشکلی پیشجلب آمده، که آن هم به این دلیل بودپیشبینی که جک در واقع هنوز همان لکس بود.
بسته به اینکه از چه زاویهای به ماجرا نگاه کنی، این مدتزمان یانهتنها خیلی طول نکشید، یا یک ابدیت به درازا کشید. وقتی لکس دوباره درکار دایرهٔ آگاهیِ جهان پدیدار شد، روی زمانسنجِ مأموریتش تنها چند دقیقه گذشته بود.
ماتومبهوت به کتابِسرک توی دستش که داشتچهبسا محو میشد خیره ماند.
لکس چند دقیقه از وقتش راپیدایش از دست داده بود و هیچشمار خاطرهای از اتفاقاتِ آن چند دقیقه نداشت.
اما برخلافِ بقیه، حتی مری که تمامِ مدت روی شانهاشافزون نشسته بود ولی باز هم متوجهِ غیبتش نشد، او بهخوبیرقم میدانست که چرا هیچ خاطرهای از آن چند دقیقه ندارد.
در ذهنش مُهری را حس کرد. مهمتر اینکه، مُهری بود که خودش گذاشته بود. حتی آنقدرهانگاه هم قوی نبود و لکس برای باز کردنش تنها به یک فکرِ ساده نیاز داشت. هرچهاحتمال باشد، تنها چیزی که مُهر در خود نگه میداشت، خاطراتِ او از آن چند دقیقه بود.
با این حال لکس میدانست نمیتواند، یا در واقع، هرگز نباید آن مُهرجاسوسی را باز کند. با فکر کردن به باز کردنِ آن مُهر، هراسی فلجکنندهنیست وجودش را پر کرد؛ هراسی که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بود.
چه قدرتِ خارقالعادهای بود که تا به حال ندیده باشد؟ چه موجودِ قدرتمندینمیرفت بود که با آن روبهرو نشده باشد؟ نهایتِ کاری که از دستشان برمیآمدحالِ کشتنِ او بود، و لکس مدتها بود که به چنین فشاری عادت کرده بود.
اما حسی که از مُهرِکسی خودش روی خاطراتش میگرفت، بینهایتافزون از تهدیدِ مرگ سنگینتر بود.
لکس آهی کشید. باز هم یک رازِ دیگر، بیشتوجهش از حد قدرتمند، زمینلرزان و احتمالاً در سطحِ جهانپیشبینی در بدنش پنهان شده بود. انگار که نوعی کلکسیونر باشد.
لکس توجهش را از مُهرِ درونِ ذهنش گرفت، چرا که یک مُهرِ دیگر هم به بدنش اضافه شده بود،بیشتر که باز هم کارِ دستِ خودش بود. اما هرچند مُهرِ روی خاطراتش ساده بود، مُهرِ درونِ بدنش درست درناچیز اوجِ تواناییهایش قرار داشت، یا شاید حتی فراتر از چیزی بود که در حالتِ عادی میتوانست به آن دست یابد.
این مُهرِ جدید حتی از مُهرهایی که سطحِشمشیرِ تزکیهاش را بسته بودند هم قویتر بود. اما عجیبسرک اینجا بود که این مُهر هنوز فعال نشده بود.
حس میکرد فعال شدنش دقیقاً به یک روزِ کاملخبر نیاز دارد، پس تا آن زمان همچنان به چیزیزندگیاش که قرار بود مُهر و موم شود دسترسی داشت.
البته چیزی که قرار بود بهزودی مُهر و موم شود، خاصیتِ زمانی بودنهتنها که تازه به دست آورده بود! اصلاً نمیدانست چطور آن را به دستکار آورده، چرا که بهروشنی حس میکرد اخیراً از فنِ تزکیهاش استفاده نکرده است.
استفاده از فنون ردپایی درونِ بدن و انرژیاش به جا میگذاشت. پس به طریقی مرموز خاصیتِ زمانانتزاعیِ را به دست آورده بود و بعد به دلایلی نامعلوم تصمیم گرفته بود آن را مُهر کند،کیهانی و تنها به اندازهای به خودش زمان داده بود که شاید بتواند از سدِ مانعِ پیشِ رویش بگذرد.
لبخندی زیبا روی چهرهٔ مری شکفت و با لحنی شیرین گفت:زنده «ممنون لکس. نمیدونم چهجوری این کار رو کردی، اما حس میکنم یهنامعلومی گنجینهٔ عالی مربوط به زمان بهم دادی. بهت قول میدم پشیمون نمیشی.»
لکس گفت: «آره، مشکلی نیست.» و در همانجلب حال خاصیتِ خودش را فعال کرد و بهپیشبینی حس کردنِ جریانِ زمان در اطرافش مشغول شد.
این کار سختتر از چیزی بود که به نظر میرسید، چرا که اصلاً حسِ متفاوتیبلکه نداشت. درکش از زمان دقیقاً مثلِ قبل بود. افزون بر این، اصلاً حس نمیکرد هیچهمهچیز نفوذی روی زمان داشته باشد، پس عملاً با این خاصیت هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
اما به این راحتیها تسلیم نمیشد. این موضوع نیاز به کمی آزمایشحالِ داشت، پس لکس چرخید تا به تپه نگاه کند و سعی کرد بهبیش سمتش راه بیفتد. شاید آنوقت میتوانست تفاوت را در جریانِ زمان حس کند.