چپتر 683: چپتر ۶۸۳
0لکس واقعاً میخواست واردِ این بحث شود، اما نمیخواست وقتی بلمونت هنوز حواسش پرت است، مکالمهبلور را شروع کند. هرچه باشد، با اوضاعِ فعلی، بلمونت برای رسیدن به خواستههایش آدمِ قابلاعتمادتری بود.داره در عینِ حال، از قبل داشت برای این حالت که هیچکدامشان نخواهند کمک کنند، نقشههایی میکشید.
اوضاع از آنچه لکس در ابتدا انتظار داشت فاصله گرفته بود و هرچند کاملاً از کنترل خارج نشده بود، بهترآشکار بود برای بدترین حالت آماده باشد. با اینکه عقلِ سلیم حکم میکرد در مواجهه با نابودیِ این قلمرویی که خودشانبرام در آن زندگی میکردند، قطعاً بخواهند مشکل را حل کنند، اما او در هر صورت میخواست برای بدترین حالت آماده باشد.
«راستش، چیزهایی فهمیدم که میخوام باهاتون در موردشون صحبت کنم. ولیبرات قبل از اینکه واردِ اون بحث بشم...» لکس حرفش را ادامهپای نداد، بلکه به بلمونت که هنوز خشمگین به نظر میرسید نگاه کرد.
ازیو آهی کشید، انگار از او خواستهسلیم بودند به مسئلهٔ بینهایت خستهکنندهای رسیدگی کند.زندگی اما سرانجام چرخید و به بلمونت نگاه کرد.
«دقیقاً از چی تعجب کردی؟ از اینکه تو این حبسِ اجباری، باپای تمامِ وجود باهاتون همکاری نکردم؟ اصلاً با مفهومِ زندان و زندانی آشناییهمیشه داری؟ کجاش دقیقاً برات عجیبه؟ اجازه بده در این مورد روشنت کنم.»
با وجودِ این تحقیرِ آشکار، بلمونت تحریک نشد. هرچند وقتی پایکجاش واکنشِ لکس به دستاوردهای نژادِ بلور در میان بود اجازه میداد کمیپای غرورش غلبه کند، اما در مسائلِ حرفهای همیشه خونسردیش را حفظ میکرد.
«تنها چیزی که برام جای سؤال داره اینه که چطور تونستی وجودِ اون کلون رو مخفی کنی.وجودِ روشهای ما قراره بینقص باشن، برای همین قبل از پذیرشِ هر کسی، علاوه بر چیزهای دیگه، وجودِهمیشه کلونها رو هم بررسی میکنیم. اگه راهِ نفوذی وجود داشته باشه، امنیتِ کلِ این مکان به خطر میافته.»
ازیو طوری کهبدترین انگار ناامید شدهعقلِ باشد، سر تکان داد.
«مردِ جوان، همون لحظهای که فکر میکنی همهچیز رو میدونی یا برای همهچیز آمادهای، واردِنژادِ قلمروی غرور میشی. برای امن نگهداشتنِ اینجا، باید جلوی بینهایت تهدید و احتمال رو بگیری، اماسؤال من فقط باید یه نقطه ضعف یا نقص پیدا کنم تا به امنیتِ اینجا نفوذ کنم.»
بلمونت درحالیکه تمامِ وقارِ پیشینش بهعنوانِ یک سرور از بینداری رفته بود، گفت: «فضلفروشی نکن، پیرمرد. اگه نمیخوای بگی، مشکلیآشکار نیست. حالا که میدونیم مشکلی هست، خودمون هم میتونیم پیداش کنیم.»
«کی گفتم بهت نمیگم؟ وقتی زندانی شدم، من رو برای هرگونه وسیله یا فنِ متصل به روح در بیرون از بدنم آزمایش کردن ودستاوردهای نتیجهاش منفی بود. دلیلش خیلی ساده بود؛ کلون در دورهٔ نهفتگی قرار داشت. ارتباطش با روحِ اصلیم هنوز شکل نگرفته بود، اما درونِ کلونکنی یه تکهٔ کوچیک از روحم رو هم جا گذاشته بودم که جذب شده بود. در نتیجه، موقعِ دستگیریم هیچ واکنشی به آزمایشهای شما نشون نداد.»
«اما تو در حبسآماده بودی. امکان نداره کلونت تونستهمیکرد باشه به روحت وصل بشه.»
«نیازی نبود. چون کلون از قبل بخشی از روحم رو جذب کرده بود،واکنشِ همون لحظهٔ تولدش مقدّر شده بود که امتدادی از من بشه. فقط مسئلهحفظ اینه که موقعِ آزمایشِ شما، هنوز متولد نشده بود و برای همین شناسایی نشد.»
بلمونت بلافاصله جواب نداد، چون نمیتوانست صحتِ ادعای او را تأیید کند. طبقِ درکِ خودش، چنین چیزی باز هم نباید میتوانست ازنشد سدِ تحقیقاتِ آنها بگذرد. هرچه باشد، والسکو پروژهای نبود که بلورهای جوان و بیتجربه به عهده گرفته باشند. برخی از بلورهای دخیلاینه در تأسیسِ آن حتی از ازیو پیرتر و قویتر بودند و بنابراین باید آنقدر تجربه میداشتند که چنین چیزهایی را در نظر بگیرند.
با این حال، حالا که ازیو توضیحش را داده بود، حتماً آن را گزارش میکرد. البته آنها همچنان تحقیقاتِ خودشان را پیش میبردند. اما هیچکدامِنژادِ اینها در واقع در حیطهٔ اختیاراتِ بلمونت نبود. هرچه باشد، مسئولیتِ او مرز بود. تنها دلیلی که خودش شخصاً تحقیق را انجام داده بود، این بودبینقص که حس میکرد اگر از طریقِ «پروتکلِ مناسب» پیش برود، کارها خیلی بیشتر طول میکشد و این مسئلهای نبود که بتوانند در آن وقت تلف کنند.
انگار ازیو ذهنِ اوآماده را خوانده باشد، لبخند زدمیکرد و رو به لکس کرد.
«خب، بهتره بحثمون رو شروع کنیم. خیلی مشتاقم ببینم چی فهمیدی. باید بدونی که برای پاککردنِ سوابقِ اتفاقاتِ اون زمان تلاشِ زیادی شده. حتیهمیشه خیلی از آدمایی که اون دوران رو به چشم دیدن، هنوز نمیدونن واقعاً چه اتفاقی افتاده. اما خیلی نگران نباش. حتی اگه چیزایی که فهمیدیکلونها انتظاراتم رو برآورده نکنه، باز هم میتونی بعداً به دیدنم بیای. هرچی باشه، همونطور که گفتم، تا یه قرنِ دیگه یا همین حدود منتظرت نبودم.»
لکس با شنیدنِ حرفِ ازیو بیدرنگ لبخند زد. مشخص بود که این بلور نمیخواست امیدش را به چیزهایی که لکس توانسته بود بفهمد خیلی بالا ببرد و سعی داشت فرصتی برایغرورش بازگشتِ او در آینده باقی بگذارد. لکس هیچ ایدهای نداشت که چرا بعد از فاششدنِ تخلفش باز هم باید به او اجازه دهند در آینده به دیدنِ ازیو بیاید؛ شاید ازیومیکنیم به دلایلِ نامعلومی انتظارِ کمی ارفاق را داشت. اما این اهمیتی نداشت، چون لکس حتی نمیتوانست تعیین کند که آیا چند قرن از عمرِ این قلمرو باقی مانده است یا نه.
اگه قلمرو خیلی زودتر ازمفهومِ اون نابود میشد چی؟ اونوقتکجاش نگهداشتنِ اینهمه راز چه فایدهای داشت؟
«من هم مشتاقم ببینم میتونم انتظاراتتون رو برآورده کنم یا نه. هرچه باشه، اگه نتونم، کیقطعاً میدونه که اصلاً دوباره فرصتِ دیدارتون رو پیدا میکنم یا نه. اگه مشکلی ندارید، از سرورادامه بلمونت هم خواستم به گفتگومون گوش بدن، چون ممکنه در مسائلِ بعدی به کمکشون نیاز داشته باشم.»