چپتر 1169: موسیو بیست
0لکس یک دلیلِ دیگر هم برای دست کشیدن از شکارِ کلونها داشت. در دو گشتوگذارِ اخیرش، امنیت بسیار بالارنگینکمانی رفته بود. نه اینکه لکس از آنها بترسد، بلکه چون تورنمنت خیلی نزدیک بود، نمیخواست روی هیچچیز ریسک کند. فقطخجالتزده کمی زمانِ بیشتر لازم داشت تا با مصیبتش روبهرو شود، و بعد از آن دیگر هیچچیز نمیتوانست جلویش را بگیرد.
اما تا آن زمان، لکس مجبور بود شکارش را متوقف کند. حرف از شکار که شد،گروهش لکس به فنریر و آبیِ کوچولو نگاه کرد. نهنگِ کوچک و بامزه بزرگ شده بود وخجالتزده انگار حتی بامزهتر هم شده بود. حالا فقط شبیه یک بچهنهنگِ غولپیکر با بالهای فرشته بود.
با اینکه کُنپنگها — یعنی همان چیزی که آبیِ کوچولو داشت به آن تکامل مییافت — موجوداتی افسانهای با قدرتیمجیکارپت مطلق و بیچونوچرا بودند، اما این موضوع باعث نمیشد بامزه نباشند. همین باعث میشد لکس بهسختی باورش شود که کُنپنگها آنقدرهیبتِ قوی هستند که شکارچیانِ اصلیِ اژدهایان محسوب میشوند؛ دستکم تا وقتی که فنریر، آبیِ کوچولو را با خودش به شکار برد.
فنریر گلهٔ خودش را تشکیل داده بود، هرچند هیچکدام از اعضایهروقت گلهاش گرگ نبودند، و بر آنها قدرت داشت. بنابراین هروقت لکسحضور با کلونهای فنریر روبهرو میشد، این تولهگرگ گلهاش را احضار میکرد.
آبیِ کوچولو و ذِن — همان تکهچمنِ کوچکِ خودآگاه که یک جاودانِ زمینی هم بود —داشتند هر دو در گلهاش حضور داشتند، در کنارِ یک طاووسِ رنگینکمانی، یک مجیکارپت که متفاوت از بقیهٔفهمید گروهش تکامل یافته بود، یک خرگوش و یک پروانه. به نظرِ او، این گله کاملاً خندهدار بود.
اما وقتی قدرتِ آبیِ کوچولو را دید، فهمید که اشتباه میکرده است. راستش، فنریر، رهبرِ گلهگروهش را هم خجالتزده میکرد. اگر «هیبتِ اژدها» نمادی از غرورِ یک اژدها بود، نیرویی که باخجالتزده باز کردنِ بالهایش از سرِ ارادهای قدرتمند از بدنش فوران میکرد، نمادی از شکوهش به شمار میرفت.
همین بس که این کوچولو حالا میتوانست از پسِذِن خودش بربیاید. کار تا جایی پیش رفت که لکسطاووسِ فنریر و گلهاش را در برنامههایش برای سانگویس پلوویا گنجاند.
مری گفت: «لکس، رئیسجمهورِ زمینِ جدید دوباره اومده.» این حرف باعث شدکلونهای لکس آه بکشد. این مرد خیلی سمج بود. آزاردهندهترین چیز این بودکنارِ که اصلاً علاقهای به دیدنِ مهمانخانهدار نداشت و مشخصاً میخواست لکس را ببیند.
لکس پیش از آنکه آنی منتقل شود، غرغرمیکرد کرد: «خیلی خب، باشه. میرم ببینمش.» دلیلِ بسیارداشتند مشخصی وجود داشت که لکس از او دوری میکرد.
آن مرد بیش از حد مهربان و باملاحظه بود. بودن در کنارِ او به لکسبقیهٔ احساسِ گناه میداد، انگار که برای کمک به دیگران بهاندازهٔ کافی تلاش نمیکرد. اما واقعاًراستش تلاش میکرد. فقط مسئله این بود که هیچ آدمِ عاقلی نمیتوانست با آن جانور رقابت کند.
لکس آنی منتقل شد و رئیسجمهورِ زمینِ جدید را دید که با گروهی از دوستانش نشستهداشتند بود و میخندید. مرد شلوارک و تیشرت به تن داشت. هیچچیز در ظاهر یا رفتارش نشاندید نمیداد که رهبرِ پناهندگانِ زمین است، یا اینکه جامعه را به چیزی بسیار بهتر بازسازی کرده است.
لکس توجهِ مرد را جلب کردگلهاش و با لحنی رسمی گفت: «آقایکلونهای رئیسجمهور، شنیدم مدتیه میخواید من رو ببینید.»
مرد وقتی با او روبهروکلونهای شد، با لبخندی محبتآمیز گفت:تکهچمنِ «اوه بیخیال لکس، اینقدر رسمی نباش.»
«پس بهت بگم موسیو بیست؟»
مرد گفت: «اوه، نیازی نیست اون اسمِ قدیمی رو پیش بکشی،کوچکِ روزهای آنلاینم دیگه تموم شده. الان میتونم به روشهای دیگه وبقیهٔ مستقیمتری به مردم کمک کنم. و لطفاً بهم بگو جیمز، اصرار دارم.»
«باشه جیمز،داده چطور میتونمهیچکدام کمکت کنم؟»
«آه، ولی میدونی، موضوع به من ربطیاحضار نداره. دلیلی که اینهمه مدت میخواستم ببینمتزمینی این بود که بتونم به تو کمک کنم.»
لکس یک ابرویش را بالا برد. راستش را بخواهید، انتظارِ این یکیرنگینکمانی را نداشت. این موضوع بیش از هر چیز نشان میداد جیمز چقدرقدرتِ مرموز است که حتی غرایزِ لکس هم نمیتوانست کارهایش را پیشبینی کند.
«توی چند سالِ گذشته، زمینِ جدید واقعاً شکوفا شده. بعد از اینکه با اون فقدانی که همهمون کشیدیم کنار اومدیم، بالاخره تونستیم روی ساختنِ آینده تمرکزپروانه کنیم. با اومدنِ نسلهای جدیدمون که حتی زمین رو به چشم ندیدن، ساختنِ آینده حتی مهمتر هم شد، تا مطمئن بشیم آیندهٔ خوبیه. فکر نمیکنم خیلی مغرورانهفوران باشه اگه اعتراف کنم که کارمون رو خوب انجام دادیم، و با اینکه بخشِ زیادیش به خودمون برمیگرده، فکر میکنم بخشِ زیادیش هم به تو ربط داره.»
لکس با تعجب پرسید: «من؟»
«بله، البته. مهمانخانهدار و مهمانخانهٔ نیمهشب به ما جایی برای زندگی و زنده موندن دادن، اما زمین تنها سیارهای نیست که چنین فقدانِ عظیمی رو تجربه کرده، ولی تنها سیارهایهخندهدار که اینطور آشکارا کمک دریافت کرده. همه این رو فهمیدن، و بعد از مدتی، همه به این نتیجه رسیدن که حتماً بهخاطرِ تو بوده. آخه کیِ دیگه میتونه اونقدر رویکار مهمانخانهدار نفوذ داشته باشه که راضیش کنه بهمون کمک کنه؟ ما با هری حرف زدیم. اون اهلِ زمینه و آدمِ خوبیه، اما حتی خودش هم میدونه که همچین نفوذی نداره.»
لکس بعدذِن از مدتی پرسید:خودآگاه «خب پیشنهادت چیه؟»
«راستش رو بخوای، کاملاً مطمئن نیستیم چطور میتونیم کمک کنیم. اما اخیراً، تعدادِ بیشتری از مردمِ ما دارن سعی میکنن توی مهمانخانهٔ نیمهشب کار بگیرن. با اینکه تا الانکاملاً موفقیتِ کمی داشتیم، اما با بازگشاییِ مهمانخانه، فکر میکنم دوباره استخدام رو شروع کنه. هرچی باشه، همین چند وقت پیش مهمانخانه اون الفها رو پذیرفت. فقط میخوام بدونی کهپسِ اگه اونا استخدام بشن، مردمِ زمین پشتت هستن. شایعاتی شنیدیم که به هیچکدوم از دودمانهای نیمهشب ملحق نشدی. خب، اگه میخوای دودمانِ خودت رو راه بندازی، ما ازت حمایت میکنیم.»
لکس چیزی نگفت و لحظهای به چهرهٔ جیمز خیره شد. اینهروقت مرد چقدر درام برای خودش بافته بود، اما از طرفی، شایدحضور از دیدِ یک ناظرِ بیرونی، اوضاع دقیقاً همینطور به نظر میرسید.
لکس دیگر نمیتوانست انکار کند که یکی از شناختهشدهترین اعضای مهمانخانه است، بهخصوص بعد از اینکه همه حدس زدند نامِ صدرِمتفاوت دفترِ مهمانان متعلق به اوست. این موضوع طبیعتاً بازارِ گمانهزنی را داغ میکرد، و حالا که با بدنامیِ تازهاش بهعنوانِ مردیاژدها تحتِ تعقیب و همچنین شهرتش بهعنوانِ مطلوبترین شوهر در میانِ فرشتهها همراه شده بود، منطقی بود که مردم دربارهاش نظریهپردازی کنند.
یک زمان لکس سرنخهایی برای مردم به جا گذاشته بود تا با دنبال کردنشانمتفاوت بفهمند چرا او اینهمه وقت در مهمانخانه میگذراند. حالا به نظر میرسید باید مسیرِمیکرده تازهای از سرنخها بسازد تا توضیح دهد چرا در مهمانخانه تا این حد بانفوذ است.
لکس گفت: «ممنون از حمایتت.کلونهای الان واقعاً باید روی بازیهای نیمهشبکوچکِ تمرکز کنی. کمکم دارن شروع میشن.»
با اینداده کلماتِ آخر،هیچکدام لکس ناپدید شد.