چپتر 780: منطقهٔ جنگی
0بخشی از وجود لکس در این فکر بود کهبیشتر وقتی اصلاً نیازی به سفینههای فضایی نداشت، چرا بهکردنِ خودش زحمت میداد اینهمه چیزِ مربوط به سفینه را بدزدد.
فقط به اینبهراحتی خاطر بود که خیلیباشد خفن به نظر میرسیدند؟
نه، فقط داشت ازنژادهای قبل آماده میشد تابهراحتی در آینده به مشکل برنخورد.
هرچه نباشد، کی میدانست کِیهویتش ممکن است به یک سفینهٔهمزمان فضاییِ خیلی خفن نیاز پیدا کند؟
همانطور که به غارتشدلیل ادامه میداد، چنین توجیههاییمهمات از ذهن لکس میگذشت.
داشت زمانِ بیشتری را در طبقهٔ سفینهها میگذراند،چندان اما فقط به این دلیل که جمعآوریِ منابعِ انرژیهیچکس و مهمات بیشتر از یک برداشتنِ ساده طول میکشید.
حتی رسیدن به آنها نیازمندِ طیهمزمان کردنِ روندهای خاصی بود، مبادا آلودهباشد شوند یا به نحوی آسیب ببینند.
در این مدت مدامکرد به او حمله میکردند،نژادهای که لکس نادیدهشان میگرفت.
اما حالا نسبتاما به قبل یکمنابعِ تفاوتِ اساسی وجود داشت.
بهخاطرِ ماهیتِ حساسِ چیزهایی که جمع میکرد،باشد سپری دورِ خودش ایجاد میکرد تا حملهها تصادفاًجواب به منابعِ انرژی یا مهماتِ ناپایدار برخورد نکنند.
آه، و با توجه به اینکه حالا همهبهراحتی دنبالِ شکارِ یک انسان بودند، از فنِ «گمنامیِدستکم بدنام» هم استفاده کرد تا هویتش را پنهان کند.
هرچه نباشد، با وجودِ نژادهای مختلفی کهوجودِ همزمان به قلعه حمله میکردند، او بهراحتی میتوانستدیگری از نژادِ دیگری باشد که چندان شناختهشده نبود.
یا دستکم امیدش این بود.
هرچه کهقلعه بود، انگار ایدهاشنژادِ جواب داده بود.
هیچکس او راوجودِ بهخاطرِ انسان بودنشهمزمان هدف قرار نمیداد.
در عوض، بیاعتناییِ کاملش به هرپنهان حملهای که به سمتش میآمد، اوبهراحتی را به بزرگترین هدف تبدیل کرده بود.
لکس تقریباً به فکرِ بازنگری در تاکتیکهایشانرژی افتاد، اما با دیدنِ کلافگیِ روزافزونِ مهاجمانش،حتی حسِ رضایتِ نامحسوسی به او دست داد.
واقعاً بایدقلعه به جیوزمیتوانست دستمریزاد میگفت.
ایدهاش برایپنهان کلافه کردنِ دشمنانمختلفی اصلاً بد نبود.
اما عاملِ بسیاراستفاده مهمی وجود داشت کهوجودِ باید در نظر میگرفت.
برای بازگشت به مهمانخانه، برای تلهپورت بهانرژی کمی زمان نیاز داشت و در آنحتی بازهٔ زمانی نباید مزاحمتی برایش ایجاد میشد.
اگر بهقلعه او حمله میشد،نژادِ تلهپورتش لغو میشد.
به همین خاطر، باید نقشهٔ فراری در سربهراحتی میداشت، نقشهای که شاملِ دور شدن از جمعیتدستکم میشد، آنقدر که برای تلهپورت کردن وقت داشته باشد.
وقتی بیشترِ سفینهها راکرد گشت، لکس با بیمیلینژادهای به طبقهٔ بعدی رفت.
در واقع نتوانست بیشترِ منابعِ انرژی را بامهمات خود ببرد، چرا که فهمید برای تحملِ محیطِآنها درونِ یک گنجینهٔ فضایی بیش از حد ناپایدارند.
طبقهٔ بعدی، در کمالِمیتوانست ناباوری، بیشتر شبیهِ کلکسیونِ بطریهایشناختهشده عتیقه بود تا گنجینهٔ اژدها.
صدها هزار بطریِ شیشهای، یشمی،مختلفی پلاستیکی یا حتی فلزی درنژادِ پیشخانهای بیشمار ردیف شده بودند.
اما در همین طبقهٔ پیشپاافتادههویتش و حتی غیرعادی، درگیریها وحشیانهترهمزمان و پرآشوبتر از همهجا بود.
یک لحظه بررسیِ اوضاعدلیل نشان داد که چرامهمات شرایط اینقدر متفاوت است.
هر یکقلعه از آن بطریهانژادِ حاویِ دارو بود.
اگر ماجرا فقط همین بود،مختلفی شاید لکس توجهِ بیشتری نشان نمیداددیگری و بهطورِ تصادفی چند اکسیر برمیداشت.
هرچه نباشد، دانشِ پزشکیاش نسبتاًهویتش محدود بود، بنابراین نمیفهمید کههمزمان آیا چیزِ خاصی هستند یا نه.
اما بهخاطرِ شدتِ درگیری، بطریهای زیادیمنابعِ شکسته و اکسیرها یا شربتها راطول از ظروفِ دربستهشان آزاد کرده بودند.
غرایزِ لکس فوراً جذبِ برخی از اکسیرها شد، انگار کهنبود میتوانستند فوایدِ بیپایانی به همراه داشته باشند، هرچند فقط برایقرار چند لحظهٔ کوتاه پیش از آنکه در آن آشوب نابود شوند.
در عین حال، احساسِ دافعهٔ شدیدیهمزمان نسبت به برخی دیگر داشت، انگارباشد که بهشدت خطرناک بودند، حتی برای او.
در واقع، بهخاطرِ درگیری و نابودیِپنهان مداومِ بطریهای دارو، تمامِ ترکیبات روی زمینمیتوانست میریختند و درهموبرهم با یکدیگر مخلوط میشدند.
این موضوع نباید اهمیتِ چندانی میداشت، جز اینکه هر یکبرداشتنِ از این داروها در هر کهکشانی بینهایت کمیاب بود وخاصی فارغ از ثروت و قدرت، نمیشد بهراحتی آنها را بازتولید کرد.
اما در این مورد، دلیلِ مهمترِ اهمیتش این بودشناختهشده که تمامِ اکسیرها، شربتها و ترکیبات، داشتند با هم مخلوطهدف میشدند و بهآرامی ترکیب میشدند تا سمِّ بسیار کشندهای بسازند.
با وجودِ گنجینههایی پیشِ رویش و تایمرِ شمارشِ معکوسی در ذهنش کهباشد به او انگیزه میداد، لکس با تمامِ سرعت به جلو یورش برد،هدف بهطورِ تصادفی بطریها و کلِ قفسهها را چنگ زد و در طبلش انداخت.
شاید چارلز میتوانست تشخیصکرد دهد که این اکسیرهانژادهای به چه دردی میخورند.
با وجودِ اینکه بهشدت جذبِ اکسیرهایمنابعِ مختلف شده بود، لکس در آنطول لحظه سعی نکرد هیچکدام را بخورد.
او پیش از این تا جایی که بدنش فعلاً تاب میآورددستکم تزکیه کرده بود و اگر این اکسیرها همچنان هدفِ غرایزش بودند، پسبیاعتناییِ قطعاً خارقالعاده بودند و خوردنشان در این لحظه فقط هدر دادنشان بود.
لکس داشت غنائمِ زیادی جمع میکرد و همزمان نفرتِ زیادی هم به جانچندان میخرید که دیگر برایش عادی شده بود، تا اینکه بالاخره اتفاقِ جدیدی افتاد. ورودیِعوض طبقهٔ بعدی با شدت باز شد و ارتشی از مسخشدهها به داخل سرازیر شدند.
لکس بالاخره چشمش به یکی از آنها افتاد و بیدرنگ فهمید چرابهراحتی چنین نامی به آنها دادهاند. این موجوداتِ یخی با بدنهایی که هیچجواب منطقی نداشتند، با وحشیگریِ تمام به هر کسی که نزدیکشان بود حمله میکردند.
بدنِ این موجودات در بیشترِ مواقع شبیه به تکههای خمیربازیبرداشتنِ بود که بچهها به هم چسبانده باشند. شاخکهایی از جاهایخاصی عجیبوغریبشان بیرون زده بود و دستوپاهایشان در جاهای نامناسبی قرار داشت.
همهٔ اینها باید باعثِ ضعفشان میشد، اما آنها همهچیزشناختهشده بودند جز ضعیف. بدنهای یخزدهشان سرمای سوزانی ساطع میکردبودنش که نهتنها تن، بلکه انرژیِ روحی را هم منجمد میکرد.
اینها فقط اوباشِ معمولی در میانِ مسخشدهها بودند. به نظر میرسیددیگری بعضی از آنها فریگالها، کوتولهها یا جانورانِ دیگر را کاملاً تقلیدهیچکس میکردند و حتی میتوانستند بسته به میل یا نیازشان تغییرِ شکل بدهند.
با این حال، بزرگترین تهدید نه سرمای غیرعادی یا قدرتِ عجیبشان، بلکه تعدادشان بود. صدهادیگری تن از آنها از در به داخل سرازیر میشدند و در واقع بسیاری از آنهانمیداد سعی داشتند با شکستنِ در، دهانه را بازتر کنند تا تعدادِ بیشتری بتوانند وارد شوند.
البته نه قدرت و نه سرمای آنها هیچ تأثیرِ چشمگیری روی لکس نداشت،میکشید برای همین در ابتدا قصد داشت از میانشان عبور کند، اما نقشههایش خیلیببینند زود عوض شد. ناگهان حسِ شومی وجودش را فرا گرفت و بهسرعت عقبنشینی کرد.
این موجودات اصلاً ساده نبودند. در واقع، با توجه به اینکه پیشامیدش از این در سیاره وجود نداشتند و تازه سروکلهشان پیدا شده بود،کاملش چهبسا ربطی به آن موجودِ عجیبی داشتند که اژدها را کشته بود.
لکس با رسیدن به این فکر، بیدرنگ تصمیم گرفت به جلسهٔ غارتِ کوچکشچندان پایان دهد. هرچند از این کار لذت میبرد، اما نیازِ مبرمی به هیچکدامنمیداد از آنها نداشت و بهتر بود آدم بداند کِی جلوی طمعش را بگیرد.
اما اوضاع هر لحظه بدتر میشد. صدای انفجارهای ویرانگری قلعه راقلعه لرزاند که با لرزشهای زمینشکافی همراه بود. لکس از اوضاعِ بیرون خبرایدهاش نداشت، اما به نظر میرسید همهچیز دارد بهسرعت رو به وخامت میرود.
باید به جایی عقبنشینی میکرد که دیگر زیرِ حمله نباشد تاساده بتواند آنی منتقل شود. بدبختانه بقیه هم به فکرِ فرار از دستِشوند ارتشِ نزدیکشونده بودند، در نتیجه هجومی شکل گرفت و تونلها شلوغ شد.
انگار این کافی نبود، لکس حس کرد چند حسِ روحیِنبود فوقالعاده قوی منطقه را جارو کردند. آن جاودانهٔ زمینی که پیشترنمیداد فریاد کشیده بود، از راه رسیده بود و تنها هم نبود!
لکس زیرِ لب زمزمه کرد: «گندش بزنن.» و خودش را از میانِ جمعیت جلو کشید و دیگر برایش مهم نبود چه کسی راهش را بسته است. عواقبِ تلاشبیاعتناییِ برای کاراییِ بیش از حد، حالا داشت خودش را نشان میداد، چرا که بسیاری از کسانی که پیشتر بدونِ موفقیتِ چندانی به او حمله کرده بودند، حالا سعی میکردنددشمنان سرعتش را کم کنند — اینکه از روی کینهتوزی بود یا صرفاً به این دلیل که لکس بیش از حد کلافهشان کرده بود، چیزی بود که او هرگز نمیفهمید.
دلیلش این بود که لحظهای بعد، غرایزِ لکس ناگهان خطر را فریاد زدند و اودیگری که کارِ دیگری از دستش برنمیآمد، خودش را در لایههای بیپایانی از موانع پوشاند. چیزی سقفِعوض بالای سرش را درید و با کوبیده شدن به میانِ جمعیت، در طبقاتِ قلعه فروتر رفت.
لکس مستقیماً زیرِ آن چیزی که سقف را شکافت نبود، اما باطول این حال تمامِ موانعش شکستند و به کناری پرتاب شد. دستکم آسیبینحوی ندید، اما نمیشد همین حرف را دربارهٔ جمعیتی زد که همراهش میدویدند.
لکس که کمی شوکه شده بود، از سوراخِ قلعه به بالا نگاهامیدش کرد. آسمانِ بیرون دیگر تاریک نبود، چرا که کشتیهای بیشماری در هوا پروازحملهای میکردند و نهتنها قلعه، بلکه هر کسی را که نزدیکش بود بمباران میکردند.
لکس فریاد زد: «این دیگه چه کوفتیه!» بیرونبهراحتی به معنای واقعیِ کلمه یک منطقهٔ جنگی بود،دستکم خیلی بیشتر از زمانی که تازه آمده بود.
لکس بیدرنگ به داخلِ سوراخِ روبهرویش پرید. هیچ آدمِ عاقلی دنبالش نمیآمد ومیتوانست میتوانست زمانِ لازم برای انتقالِ آنی را به دست بیاورد. بدبختانه برای او،هیچکس مسخشدههای یخی با هیچ معیاری عاقل نبودند و تعدادشان هم اصلاً کم نبود.
خیلی زود میشد ارتشِ مسخشدههاجمعآوریِ را دید که به دنبالِبرداشتنِ لکس به داخلِ سوراخ میپرند.