چپتر 1261: نقشه در نقشه
0دو جاودانهٔ آسمانی چشمانشان را ریز کردند و با نگرانیِ شدیددام دیو را زیرِ نظر گرفتند. هرچند انگار دیو در کنارِ لکسواقعیاش ایستاده بود، اما هم دیو و هم لکس صرفاً تصاویری خیالی بودند.
قوانینی که میدیدند چیزِ دیگری را نشان میداد، اما پیشتر بهسیاره این نتیجه رسیده بودند که موجودی دارد حواسشان را دستکاری میکند؛علاوه موجودی بسیار قویتر از خودِ لکس، و چهبسا بسیار قویتر از خودشان.
«ببینید، یه بارِ دیگه میگم. لزومی نداره کار به جاهایطبقِ باریک بکشه. فقط دیمیان ویلیامز رو تحویل بدید و هراطرافِ کس میره سیِ خودش. اصلاً نیازی نیست اوضاع خراب بشه.»
دو جاودانهٔ آسمانی تا چند لحظهکاملاً جوابی ندادند، انگار داشتند اوضاع راپیش سبکسنگین میکردند. اما بعد لبخند زدند.
«لکسِ کوچک، قبلاًجوِّ هم بهت گفتم. لقمهٔکمرنگی بزرگتر از دهنت برداشتی.»
پیکرِ جفری ناگهان از میانِ دستانِ لکسِ خیالی ناپدید و در کنارِ دو جاودانهٔ آسمانی ظاهرکمرنگی شد. هنوز جثهٔ کوچکی داشت، اما کلِ رفتارش عوض شده بود. دیگر وحشتزده و در آستانهٔ فروپاشیِکنند روانی به نظر نمیرسید. در عوض کاملاً خونسرد بود، گویی همهچیز داشت طبقِ نقشهٔ او پیش میرفت.
با فعال شدنِ یک آرایه و پوشاندنِ سیاره، جوِّ اطرافِ آن ناگهان به رنگِ سرخِشدنِ کمرنگی درآمد و لکس را کاملاً درونِ خود به دام انداخت. علاوه بر آن، حواسِحواسِ روحیِ فوقالعاده قدرتمندی شروع به جستجوی سیاره کردند تا مخفیگاهِ تنِ واقعیاش را پیدا کنند.
لکس با کنجکاوی پرسید: «این نقشهٔ تو بود؟» هرچند نه حالتِ چهرهاشپیش تغییری کرد و نه چهرهٔ دیوِ کنارش. در واقع، دیو یک پینا کولادادرونِ با چترِ صورتیِ روشنی در لیوانش ظاهر کرد و مشغولِ نوشیدنِ آن شد.
جفری صادقانه اعتراف کرد: «تو آدمِ ترسناکی هستی، لکس. ترسوندنِ من کارِ راحتی نیست، ولی تو موفق شدی. این یعنی حتی یه ثانیه هم دستکمت نگرفتم. اون مُهری رو کهکرد تو ذهنم بود و سعی کردی داخلش رو ببینی یادته؟ من میتونم آگاهیام رو هم پشتش قایم کنم. پس در حالی که آگاهیِ بیرونیام یه احمقِ دستوپاچلفتی بود، آگاهیِ درونیاممُهری داشت همهچیز رو مرتب میکرد. کاملاً مطمئن بودم که یه راهی برای ردگیریام پیدا میکنی. حتی اگه پیدا نمیکردی هم چیزی رو از دست نمیدادم. از قرارِ معلوم، نقشهام موفقیتآمیز بود.»
لکس لبخند زد. انگار در همان حالی که اوآرایه مخفیانه نقشه میکشید، جفری هم بیکار ننشسته بود. حالادرونِ همهچیز به این بستگی داشت که نقشهٔ چهکسی بینقصتر است.
«تو بیش از حد به خودت مطمئنی، لکس. فقط چون سازمانی که ازت حمایتفعال میکنه یه دونه سرورِ دائو داره، فکر میکنی خیلی شاخی. ولی ما حتی ازانداخت کلِ هنالی هم ترسی نداریم، چی باعث شده فکر کنی میتونی کاری علیهِ ما بکنی؟»
لکس جوابی ندادفروپاشیِ و در عوض فقطخونسرد به جفری خیره ماند.
وایورنِ مغرور نگاهی به دیو انداخت و گفت: «و اما تو. ما یه توافقِ عدمِروحیِ مداخله با دیوها داریم، یعنی تو هیچ پشتوانهای نداری. حتی اگه بکشیمت، هیچکس از هرکرد خاستگاهی که باشی، نمیاد سراغِ ما. تو همین الان حکمِ مرگِ خودت رو امضا کردی.»
با وجودِ این تهدیدها، درپیش چهرهٔ لکس و دیو هیچپوشاندنِ اثری از نگرانی دیده نمیشد.
لکس گفت: «آه، انگار گیرم انداختید. بهم رودست زدید و منم بیشپیش از حد مغرور بودم و کار دستِ خودم دادم. الان همون جاییهدرآمد که دیمیان رو میارید بیرون تا تماشا کنه چطور من رو میکشید؟»
لکس به چپ و راست نگاهکاملاً کرد، انگار دنبالِ دیمیان میگردد. دیوی کهمیرفت کنارش بود، فقط به این مسخرهبازیها ریزخندید.
جفری که ناگهان عصبانی شدهرنگِ بود، گفت: «هر چقدر میخوایخود بخند، لکس. خندهت زیاد طول نمیکشه.»
لکس با بیخیالیطبقِ گفت: «بذار یهمیرفت سؤال ازت بپرسم، جفری.»
بایرش میانِ حرفش پرید و گفت: «ردش رو پیدا کردیم.» و آنها رامیرفت آنی منتقل کرد. با این حال، به هر کجا که منتقل میشدند، توهمِ لکسدام در فاصلهای ثابت از آنها قرار داشت، انگار با کنجکاوی جستوجویشان را تماشا میکرد.
«همونطور که میگفتم، بذار یه سؤالکاملاً ازت بپرسم. اون شکافِ توی آگاهیته کهمیرفت بهت اطمینان میده این یه توهم نیست؟»
جفری پوزخند زد.
«حتی نمیتونی تصور کنی مُهریپیش که درونِ ذاتم هست چیکارپوشاندنِ میکنه. توهماتت در برابرش یه شوخیه.»
لکس ابرویی بالا انداخت و پرسید: «اوه، واقعاً؟» جفریهمهچیز که داشت خودش را محکم نشان میداد، ناگهان احساسِسیاره بدی پیدا کرد، انگار که قرار بود اتفاقِ وحشتناکی بیفتد.
جاودانهٔ آسمانی گفت: «همونجاست.» و کلِ یک کوه را خرد و خاکشیر کرد. بافعال این حال، باز هم لکس پیدا نشد و این باعث شد هر دو جاودانه اخمعلاوه کنند. اما جفری حواسش به آنها نبود. او همچنان داشت به توهمِ لکس نگاه میکرد.
لکس بهآرامی پرسید:جوِّ «اگه بهت بگم هنوزکمرنگی توی یه توهمی چی؟»
بایرش دوباره گفت: «صبر کن،پیش این بار واقعاً پیداش کردم.»پوشاندنِ و گروه را با خود برد.
«غیرممکنه. نمیتونی اینفروپاشیِ مکان رو تویکاملاً یه توهم بازسازی کنی.»
لکس بهآرامی پرسید: «اوه، نمیتونم؟» و دستش را رو به آسمان برد.پیش «اگه این یه توهم نیست، پس خیلی عجیب میشه اگه بتونم... مثلاً،درآمد یه بارِ دیگه مصیبتِ آذرخش رو احضار کنم، بدونِ اینکه خودم هدفش باشم.»
بایرش کوهِ دیگریجوِّ را نابود کرد، اماکمرنگی لکس هنوز آنجا نبود.
بالای دستانِ توهم، ابرهاینقشهٔ سیاهی پدیدار شدند وشدنِ بهسوی آسمان بالا رفتند.
جفری شروع کرد: «اینا فقط حقهست. تو واقعاً نمیتونی...» اماطبقِ وقتی صدای رعد در سراسرِ سیاره غرید و هالهٔ آشنایاطرافِ مصیبتِ آذرخش را حس کرد، حرف در گلویش خفه شد.
جفری شروع کرد: «اینا فقط حقهست. تو واقعاً نمیتونی...» اماطبقِ وقتی صدای رعد در سراسرِ سیاره غرید و هالهٔ آشنایاطرافِ مصیبتِ آذرخش را حس کرد، حرف در گلویش خفه شد.
همه به بالا نگاه کردند. آسمان دیگر سرخ نبود، بلکهخود با ابرهای سیاه صاعقه پوشیده شده بود. صدای رعد در سراسرِتنِ سیاره غرید، درست مانندِ کوبشِ پیوستهٔ طبلِ جنگی پیش از نبرد.
جفری به نفسنفس افتاد.
لکس زمزمه کرد: «اگه این یه توهم نیست، خیلی عجیب میشهنقشهٔ اگه مثلاً، یه اژدهای کتشلواری رو احضار کنم تا برام بجنگه.»سرخِ با این حال، جفری این کلمات را مانندِ رعدی در ذهنش شنید.
اژدهایان از لکس متنفرروانی بودند. آنها هرگز باگویی او همکاری نمیکردند! هرگز!
بایرش فریاد زد: «این بار پیداش کردم!» و حملهٔ بهمراتب قویتری را روانهٔ کوهِحواسِ دیگری کرد. اما پیش از آنکه حمله به هدف بنشیند، چنگالِ غولآسایی از هیچچهرهاش پدیدار شد و جلوی حمله را گرفت، انگار که جلوی وزشِ باد را گرفته باشد.
یک اژدهای بسیار خوشتیپنقشهٔ با کتوشلواری شیک، ازشدنِ هیچ در برابرشان ظاهر شد.
لکس خندید و گفت:روانی «حق با توئه. اینگویی اصلاً نمیتونه یه توهم باشه.»