چپتر 912: خارج از سرفصل
0از آنجا که لکس تمامِ تمرکزش روی دستورالعملهایی بود که در ذهنش دریافتتواناییِ میکرد، متوجهِ احساسِ محوی که در چشمانِ کاساندرا پدیدار شد، نشد. اما چونچیزِ کاساندرا تغییرِ دیگری در برنامهٔ تمرینیِ او نداد، انگار این موضوع اهمیتی نداشت.
حرکات را تا جای ممکن بینقص تکرار میکرد و با هر ضربه حس میکرد دارد بهتر میشود. دلیلِ اینکه لکسخلقِ همیشه حس میکرد شمشیرزنیاش میلنگد این بود که هرچند تابدادنِ شمشیر درست به نظر میرسید، اما میتوانست نقصهایی را درانتزاعیبودن بدن، توزیعِ وزن یا چیزهای دیگرش تشخیص دهد. گاهی حتی نمیدانست کجای کار میلنگد، جز اینکه غریزهاش میگفت چیزی کم است.
با این حال، پیروی از دستورالعملهای ذهنیاش تفاوتی عظیم ایجاد کرد. حتی کوچکترین تغییر، مثلِ زاویهٔ چرخشِنهفته مچِ پایش هنگامِ ایستادن در یک حالتِ خاص، همهچیز را عوض میکرد. این تفاوت درست مثلِ فرقِخلاصه بینِ خطِ راستی بود که با خطکش کشیده شده باشد و خطِ راستی که یک هنرمند کشیده باشد.
شاید برای چشمِ ناآشنا هیچ تفاوتی در کار نبود، یا حتی کارِ هنرمند ضعیفتر هم به نظر میرسید. اما کسی که میتوانست پیچیدگیهای ماجرا رانهفته درک کند، میدید که یک خطِ راست، وقتی به دستِ کسی کشیده شود که تواناییِ خلقِ یک شاهکار را دارد، بینهایت احتمال در خود نهفته دارد.انرژیِ در حالی که همان خطِ راست، وقتی در امتدادِ لبهٔ خطکش کشیده شود، تنها و تنها میتواند یک خطِ راست باشد. خطکش چیزِ دیگری نمیتوانست بسازد.
این سطحی از ادراک درماجرا یک موضوع بود که روی مرزِدستِ میانِ قابلِسنجشبودن و انتزاعیبودن حرکت میکرد.
خلاصه اینکه، حالا ضربهٔ شمشیر ایننبود توانایی را داشت که به هردرک چیزی که لکس نیاز داشت تبدیل شود.
در حالی که لکس هیچ پیشرفتیمیدید در کنترلِ انرژیِ ایزدی نمیکرد، میتوانستخلقِ شکلگیریِ نیتِ شمشیرش را نامحسوس حس کند.
با پیروی از دستورالعملهای ذهنش چرخید و شمشیر را به عقب تاب داد، انگار داشت ضربهای بیصدادستِ را که از پشت میآمد دفع میکرد. این ضربه، بهجز لبهٔ درخشانش، کپیِ بینقصی از تصویرِ درونِبسازد ذهنش بود. اما تفاوتِ این بار در این بود که واقعاً توانست جلوی یک حمله را بگیرد.
اما با اینکه فرمِ بدنش بینقص بود، قدرتِ حمله آنقدر زیاد بودشود که لکس تعادلش را از دست داد. تصویرِ درونِ ذهنش عوض شدتنها و لکس در همان حالتِ بیاحساسش، بیهیچ وقفهای آن را دنبال کرد.
اما هرچند موفق شد جلوی قطعشدنِ پایش راضعیفتر بگیرد، همین که شمشیرش با انرژیِ ایزدی تقویت نشدهدستِ بود، یعنی از نظرِ قدرت به پای حریف نمیرسید.
در حالتِ فلو، بیدرنگ به این نتیجه رسید که حتی با وجودِ اختلافِ قدرت،بینهایت میشود این ضربات را تنها با تکیه بر مهارت بهخوبی دفع کرد. منتها دستورالعملهایی کهمرزِ دریافت میکرد برای این کار طراحی نشده بودند و به همین دلیل مدام ضربه میخورد.
از حالتِ فلو به حالتِ اوردرایو رفت. حالتِ اوردرایو ظرافتِ فلو را نداشت، اما مغزش را وادار میکرد با ظرفیتی بسیار بیشتربینهایت از حالتِ عادی کار کند. وقتی لکس برای اولین بار این حالت را باز کرد، فهمید که مصرفِ انرژیاش بسیار بالاست و نمیتواندتوانایی تا ابد آن را فعال نگه دارد. اما ذخایرِ انرژیِ فنِ او آنقدر عظیم بود که تقریباً هرگز به مشکلِ کمبودِ انرژی برنمیخورد.
با در نظر گرفتنِ میزانِماجرا تقویتی که به لکس میداد،وقتی تقریباً شبیه به یک تقلب بود.
لکس به گوشهای پرت شده بود و به پشت روی زمینماجرا افتاده بود. حتی فرصت نداشت از جایش بلند شود، چرا که راهنمایاحتمال ذهنیاش از قبل حرکتِ بعدی را برای جلوگیری از مرگش مخابره میکرد.
همانطور که ذهنش مجموعهٔ بعدیِ دستورالعملها راراست تحلیل میکرد و از طریقِ آنها نوعِ حملهٔاحتمال حریف را حدس میزد، انگار زمان کُند شد.
سپس اختلافِ بینِ مقدار قدرتی را که خودش میتوانست تولید کند و قدرتی که در صورتِوقتی آغشتهشدنِ شمشیرش به انرژیِ ایزدی تولید میشد، محاسبه کرد. وقتی تفاوتِ بینِ نتیجهٔ پیشبینیشده در دستورالعملهاچیزِ و نتیجهای را که بدنش متحمل شده بود حس کرد، زدنِ این تخمین کارِ چندان سختی نبود.
با این کار توانست بفهمد مهاجم چقدر از خودش قویتر است. ذهنش باتواناییِ داشتنِ تمامِ این اطلاعات و همچنین الگوی حرکاتِ درونِ دستورالعملها، به دنبالِ بهترینچیزِ راه گشت تا تنها با استفاده از فن، این اختلافِ قدرت را جبران کند.
چشمانِ لکس درخشید، چرا که حالتِ اوردرایو بهتر از هر زمانِ دیگری عمل میکرد. شمشیرراست را تاب داد، برای اولین بار از دستورالعملها فاصله گرفت و بارِ دیگر واکنشی درتنها کاساندرا برانگیخت. کاساندرا دقیقاً میدانست نتیجه چه خواهد شد و به همین دلیل جا خورد.
لکس جلوی ضربهٔ مهاجم را گرفت و بهجای اینکه حمله را مستقیم دریافت کند، آناحتمال را منحرف کرد تا به زمینِ کنارش برخورد کند. لکس که از حملهٔ قبلی کاملاًمیانِ در امان مانده بود، سرانجام فرصت یافت روی پاهایش بپرد و مهاجمش را برانداز کند.
همانطور که انتظار میرفت، یک دست زرهکارِ بود، اما این یکی میدرخشید و بیشکمیدید نشان میداد که حاویِ انرژیِ ایزدی است.
دستورالعملهای بیشتری از راه رسید و ذهنِ لکس بهسرعت آنها را تحلیل کرد تا روندی را که پیشترخود طی کرده بود، تکرار کند. بینقص نبود، چرا که مهارتِ خالص تنها تا حدِ مشخصی میتوانست جای قدرت راحالا بگیرد، اما همین هم کافی بود تا لکس مطمئن شود دیگر مثل اسباببازی به اینطرف و آنطرف پرت نمیشود.
وقتی لکس با موفقیت جلوی سه ضربه راضعیفتر گرفت بیآنکه به آنسوی اتاق پرت شود، درخششِ چشمانشدستِ تیزتر شد و بارِ دیگر روندش را تغییر داد.
بهجای اینکه فقط دستورالعملها را تحلیلمیدید کند تا بهترین راهِ دفاع را بفهمد،شاهکار شروع به یافتنِ راههایی برای حمله کرد.
این بار با رخدادنِ تغییر،هیچ کاساندرا دیگر جا نخورد، بلکهپیچیدگیهای تختهشاسیاش را برداشت تا یادداشتی بنویسد.
لکس جلوی حمله را گرفت، یا بهتر است بگوییم، شمشیرِ دشمن را با شمشیرِ خودش لمس کرد و بهآرامی ضربه را به کناریلبهٔ هدایت کرد. در همین حال، یک قدم جلو رفت و خودش را به زره نزدیکتر کرد. در این فاصله، زره نتوانست بهموقع واکنشایزدی نشان دهد، چرا که لکس شمشیرش را چرخاند و آن را از حالتِ دفع درآورد و به حملهای سریع به سینهٔ زره تبدیل کرد.
حتی یک خراش هم روی زره نیفتاد، اما تلوتلو خورد. ذهنِ لکس باکند سرعتی بیشتر به کار افتاد و این شمشیرزنی را جذب کرد و ازحالی آنِ خود ساخت تا بتواند هر طور که میخواهد از آن استفاده کند.
لکس دو بارِ دیگر هم توانست در کنارِ دفعِ ضربه، حمله کند وشاهکار باعث شود زره تلوتلو بخورد. بارِ سوم، هالهای نقرهای دورِ شمشیر ظاهر شدبسازد و لکس «چیزی» را در جهانِ اطرافش حس کرد که به حملهاش پاسخ میداد.
در حالی که حملاتِ قبلیاش حتی نتوانستهکارِ بودند اثری روی زره بگذارند، این یکی باعثراست ایجادِ فرورفتگیِ کوچکی همراه با یک تَرَک شد.
لکس پوزخند زد و دوباره یورش برد. انرژیِ نقرهایِ دورِ شمشیرشدستِ برجستهتر شد و وقتی هوا را میشکافت، صدایی تیز ایجاد میکرد.امتدادِ زره عقب کشید و برای اولین بار در حالتِ دفاعی قرار گرفت.
لکس که به وجد آمده بود، پیاپی یورش برد،کسی انرژیِ نقرهای را بیشتر پالایش کرد و باعث شدشود به لایهای ضخیم اما تیز دورِ لبهٔ شمشیرش تبدیل شود.
این آن انرژیِ ایزدی نبود که قرار بود بر آن مسلط شود، بلکه نیتِ شمشیری بود که لکس مدتها آرزوی تسلط برتنها آن را داشت. با هر ضربه، نیتش تیزتر و مرگبارتر میشد و قوانینِ اطرافش به ارادهٔ او پاسخ میدادند. با وجود اینکهایزدی این اتاق تمام انواعِ انرژی را فیلتر کرده و تنها انرژیِ ایزدی را در خود نگه داشته بود، نمیتوانست قوانین را فیلتر کند.
نیتِ شمشیرِ لکس مستقیماً نتیجهٔ قوانینِ شمشیر، یاضعیفتر دائوی شمشیر بود که با مهارت و ارادهاشوقتی طنین میانداخت و نمیشد جلوی تجلیِ آن را گرفت.
لکس به حملاتش ادامه داد تا جایی که نیتِ شمشیر تقریباً به حالتِ جامد درآمد وبینهایت دیگر بهسختی میشد آن را از خودِ شمشیرِ واقعی تشخیص داد. حس میکرد که به اولین مانعقابلِسنجشبودن در مسیرش رسیده است و اگر از آن عبور میکرد، نیتِ شمشیرش به سطحِ بعدی ارتقا مییافت!
دستورالعملها همچون تمامِ این مدت واردِ ذهنِ لکس شدند، اما برای اولین بار،کند لکس تصمیم گرفت آنها را بهکلی نادیده بگیرد. میتوانست راهِ بهتری برای حملهحالی ببیند. نقطه ضعفی در دشمنش میدید، هرچند نمیدانست طبیعی است یا از روی نقشه.
در هر حال، لکس ترجیح داد بهجای تصاویرِ ذهنش،دستِ به خودش ایمان داشته باشد. همچنین حس میکرد کهحالی این همان کلیدِ شکستنِ اولین غلوزنجیر در نیتِ شمشیرش است.
لکس با سر دادنِ فریادِ جنگیِ سادهای، شمشیرش را با تمامِ قدرت بهصورتِ مورب تاب داد، هرچند دشمنشود هنوز با او فاصله داشت. شمشیرش به هدف نرسید! اما نیتِ شمشیرش که کاملاً به لبهٔ تیغه چسبیدهادراک بود، رها شد و با عبور از طولِ اتاق، به شمشیری اثیری تبدیل شد که در هوا میشکافت!
آنقدر سریع بود که نمیشد جلویشدرک را گرفت و با یک بُرشِشود ساده، کلاهخود را به دو نیم کرد!