چپتر 1049: جالی رنچر
0لکسِ نوزاد، با تظاهر به داشتنِ بدنِ یک بزرگسال، نشسته بود و داشت نوشیدنیِبسیار ناشناختهای را با صاحبِ میخانهای مینوشید که پیشتر به او حمله کرده و سپسمیداد شفایش داده بود. در همین حین، لکسِ پری داشت سازوکارِ پری بودن را کشف میکرد.
بدنش بهشدت ضعیف بود؛ چیزی که انتظارش میرفت، اما لکس دیگر اصلاً به آن عادت نداشت.مختصری وقتی اینطرف و آنطرف میدوید، حسِ آدمی را داشت که بعد از سالها تنبلی و لمعملاً دادن روی مبل، اولین روزِ باشگاهش را تجربه میکند. خلاصه بگوییم، بدنش با او راه نمیآمد.
این بدن غرایزِ خودش را هم داشت که لکس هنوز به آنها عادت نکرده بود. اینکه بگوییم پریها بیشترعملاً از انسانها به انرژیِ روحی حساساند، واقعاً حقِ مطلب را ادا نمیکرد. تقریباً انگار انرژیِ روحی عاشقش شده بود.کند مدام دورش میچرخید؛ هوای زیرِ بالهایش بود و به معنای واقعی کلمه، همان برقی بود که در چشمانش میزد.
هرچند مسخره بود، اما بدنِ پریاش نسبت به بدنِ اصلیِ خودش ظرفیتِ بیشتری برای انرژیِ روحی داشت. این مسئله کاملاً مضحکنظر بود، چون لکس تقریباً هیچوقت با کمبودِ انرژیِ روحی مواجه نمیشد. فقط کارهایی مثل شکافتنِ فضا به معنای واقعی کلمه، فشارِمیتوانست مختصری به ذخایرش میآورد، و آن هم مالِ قبل از زمانی بود که به یک تزکیهگرِ عالمِ نوزادِ روح تبدیل شود.
حسِّ روحیِ پریها هم بسیار ظریفتر بود. عملاً مثلِروح یک عضوِ دیگرِ بدن بود و استفاده از آن همدیگرِ خیلی راحتتر به نظر میرسید. انگار غریزی واکنش نشان میداد.
وقتی کموبیش فهمید چطور بدنش را کنترل و انرژیاش را مهار کند، در شهری کهفشارِ پریها ساکنِ آن بودند به گشتوگذار پرداخت. قصد نداشت چیزی از آنها بدزدد، اما اگر میتوانستظریفتر چند کتاب یا فن پیدا کند که بهطور خاص روی پریها تمرکز داشتند، کمکِ بزرگی میشد.
پیدایشان کرد، اما یک مشکلِ کوچک وجود داشت. پریها چیزهایی را که از نظرشان بدیهی بود ثبت نمیکردند، و هرمثلِ چیزی که واقعاً نیاز داشتند برای فراموش نکردنش یادداشت کنند، آنقدر پیچیده و غامض بود که لکس در فهمیدنش بهساکنِ مشکل برمیخورد. بدترین قسمتش این بود که همهٔ آنها دستورِ پختِ شیرینی بودند. هیچکدام کوچکترین ربطی به فنونِ واقعی نداشتند.
دستکم حالا میدانست چطور باید یک چیزکیکِ مخملیِ سیزدهلایه راحسِّ در دلِ یک آتشفشان بپزد. فقط به کمی «پودرِ درخشانِراحتتر هیجانِ جوانی» نیاز داشت؛ که حالا هر معنیای که میخواست بدهد.
لکس واقعاً میخواست از اینکه با بدنِ یکی از رفقای سابقشان با پریها روبهرو شود، دوریعملاً کند. این کار بهشدت... خب، «ریاکارانه» فقط یکی از کلماتی بود که میشد برایش به کارکنترل برد. اگر این یارو زن یا بچه داشت چه؟ لکس اصلاً دلش نمیخواست اینطوری تشکیلِ خانواده بدهد.
اما مشکل اینجا بود که بدنش به او میفهماند با وجودِ اینکهمثل انرژیِ روحی همچنان به روشِ فعلیِ او واکنش نشان میدهد، اما ایننوزادِ روشی نبود که پریها برای استفاده از انرژیِ روحی به کار میبستند.
در نهایت، لکس به این نتیجه رسید که اگر بخواهد دوباره به گروهِ آنها بپیوندد، کارِ بیش از حد بیرحمانهای خواهد بود. اگراستفاده واقعاً برای همرنگ شدن با جماعت به بنبست میخورد، چند پری در مهمانخانهٔ نیمهشب اقامت داشتند که میتوانست با آنها معاشرت کند، هرچنداگر عجیب بود که لکس تا به حال با هیچکدامشان برخوردِ خاصی نداشت. احتمالاً این از اثراتِ نفرین بود که نمیگذاشت به آنها توجه کند.
با این اوصاف، لکس تصمیمِ مهمی هم گرفته بود. همهچیز به این بستگی داشت که لکسِعضوِ پری میتواند از سیستم استفاده کند یا نه، اما او اصلاً نمیخواست هیچ سابقهای از بدنِمهار پریاش در مهمانخانه ثبت شود. بنابراین قصد داشت با بدنِ پریاش، قلمروی نیمهشب را کاوش کند.
این بدن در حالِ حاضر برای انجامِ مأموریتهای خطرناک بیش از حد ضعیفروحیِ بود، در نتیجه تصمیم گرفت فقط مثلِ یک توریست رفتار کند. از مناظر دیدننشان میکرد، تا جای ممکن تجربههای جالب به دست میآورد و با محلیها آشنا میشد.
در همین حین، با بدنِ نوزادش، از پریها میپرسید که چطور از انرژیِشکافتنِ روحیشان استفاده میکنند. فرقی نمیکرد کدام بدن آموزش ببیند، لکسِ پری در هرتبدیل صورت آن را یاد میگرفت، بنابراین دلیلی نداشت که شخصاً از پریها بپرسد.
با قطعی شدنِ تصمیمش، لکسِ پری ایستاد و سعی کرد آنی منتقل شود.تبدیل در آن لحظه به یاد آورد که با این بدن خاصیتِ فضایی ندارد.نظر اما برخلافِ انتظار، انرژیِ روحیِ اطرافش واکنش نشان داد و توانست آنی منتقل شود.
انتقالِ آنی بسیار خشنتر بود و انرژیِروح بیشتری مصرف میکرد، اما لکس هم ازعملاً همان اول انرژیِ بیشتری برای صرف کردن داشت!
با افقی که پیشِ رویش گسترده بود و در غیابِ هرشود چیزی که مانعش شود، لکس بهجای اینکه فقط از روی بخشهای وسیعینظر از زمین آنی منتقل شود، کاوشِ درستوحسابیِ محدودهٔ مهرومومشده را آغاز کرد.
منطقهٔ اطرافِ این شهر بهکلی ویران شده بود. زمانینمیشد آنجا جنگلی بود، اما در طولِ طوفانِ انرژی کاملاً ریشهکنمالِ شده بود و درختانِ افتادهٔ بیشماری همهجا به چشم میخورد.
در ابتدا قصد داشت فقط از روی آن پرواز کند، اما بعد فکری به ذهنشحسِّ رسید. پرواز از روی آن چه فایدهای داشت؟ اینطور نبود که جایی برای رفتن داشته باشد.میداد در عوض، پایین رفت و به بررسیِ تنههای ریشهکنشده پرداخت تا کمآسیبترین درخت را پیدا کند.
وقتی سرانجام درختِ قابلقبولی یافت، لکس شروع به آزمایش با حسِّروحیِ روحی و انرژیِ روحیاش کرد. درخت را بلند کرد و بهمیرسید تراشیدنش پرداخت تا آن را به شکلی که در ذهن داشت درآورد.
این کار چندان آسان نبود، اما او بهسرعت یاد گرفت و دیری نپایید که درختِ بزرگ به یکعضوِ کشتیِ دزدانِ دریایی در اندازهٔ پریها تبدیل شد. کشتی بادبان نداشت و لکس باید آن را تهیه میکرد، اماساکنِ نیازی هم به بادبان نداشت. لکس بهسوی سکان پرواز کرد و بال زد تا گَردهٔ پری روی کشتی بریزد.
در کمالِ تعجب، نهتنها این کار جواب داد، بلکه انرژیِ روحیِ اطرافش کشتی را بلند کرد،مختصری گویی میخواست به لکس در رسیدن به هوسش کمک کند. اگر لکس حقیقت را نمیدانست، باعملاً دیدنِ اینهمه سهولت در کنترلِ انرژی، فکر میکرد به پریها بهجای نفرین، موهبتی داده شده است.
با کشتیای که اکنون تحتِ فرمانش بود، لکس ماجراجوییهایش را در محدودهٔروح مهرومومشده آغاز کرد. با دور شدنِ کشتی، آخرین بخش از بدنهٔ بیرونیاشخیلی تراشیده شد و نامی روی دیوارهاش نقش بست. نامش جالی رنچر بود.