چپتر 999: یا خدا
0هابوب در حالی که به خطوطِ درخشانِ مجیکارپتها نگاه میکرد، زمزمه کرد: «بهبرخورد لطفِ درختِ آسمانی، این دیگه چه شکوهیه که الان داریم میبینیم؟» با اینکهمیدانست آنها در فاصلهٔ دوری توی دریاچه بودند، گربههای دراما باز هم متوجهشان شدند.
«این تعالیِ پیشپاافتادگی به شکوهِ مطلقه. اینهمانطور تکاملِ زندگیه! این... این... این یه ماهیهروبهرو که داره تبدیل به یه ماهیِ بزرگتر میشه!»
همهٔ گربههای دراما مسحورِ این منظره شده بودند و لکس حسِ قویایشکی داشت که آنها فکر میکنند دارند به غذا نگاه میکنند. هر چهخودتون باشد، آبِ دهانی که از چانهشان میچکید جای هیچ شکی باقی نمیگذاشت.
لکس گفت: «میدونید، من تادست حالا با همنوعهای شما برخورد نداشتم.همانطور چرا یهکم از خودتون برام نمیگید؟»
لکس از میزبانیِ گربههای دراما حسابی لذت میبرد، اما خوب میدانست کهشما وقتش تنگ است. هیچ رزینی داخلِ محدودهٔ مهمانخانه نبود، اما کمی آنطرفتر مقداریخوب رزین وجود داشت که او نشانهگذاری کرده بود. برنامه داشت که سراغش برود.
اما اول، میخواست به آن حسِ عجیبی بپردازد که از هدف گرفته شدنش به او دستنرسیده داده بود. با این حال، منتظرِ زمانِ مناسب بود. همانطور که غریزهاش او را از اینمقدس خطرِ ناشناس آگاه کرده بود، به او میگفت که هنوز زمانِ روبهرو شدن با آن نرسیده است.
هابوب در حالی که روی زانوهایش میافتاد، گفت: «میزبانِ بخشندهٔ من، لطفِ شماباقی بیش از حده. من رو با توجهِ مهربانانهتون لوس نکنید، مبادا که دیگه هرگزمیزبانیِ نتونم این سرزمینهای مقدس رو ترک کنم.» واقعاً واکنشی برازندهٔ یک گربهٔ دراما بود.
جیکوب گفت: «نه برادرِ من، راهداده رو اشتباه رفتی. تاریخچهٔ قومِ ما بایدخطرِ همهجا پخش بشه، نه اینکه پنهان بمونه.»
«فداکاریِ اجدادمون باید به یادشکی بمونه و گرامی داشته بشه،حالا و شکوهشون تو کلِ سرزمینها بپیچه.»
هابوب که با حرفهای جیکوب جانِمناسب تازهای گرفته بود، بیدرنگ روی پاهایشمیگفت ایستاد و داستانش را آغاز کرد.
هابوب شمردهشمرده گفت، انگار که دارد رازِ بزرگی را فاش میکند: «در همون سپیدهدمِ زمان، گربههای دراما اصلاًهمنوعهای وجود نداشتن.» از طرفِ دیگر، برای لکس جالبتر این بود که بفهمد مترجمِ جهانیاش نامِ واقعیِ نژادِ آنها رارزینی بهطورِ خودکار برایش به «گربههای دراما» ترجمه کرده است. حالا دیگر هیچکس نمیتوانست این اسم را از آنها بگیرد.
هرچند، در همین لحظه متوجهِ چیزِ دیگری هم شد که از زمانِ به دست آوردنِ قلمروی جدیدشهنوز از آن غافل مانده بود. انگار نیازی به مترجمِ جهانی نداشت. طوری بود که میتوانست منظورِ طرفِ مقابلسرزمینهای را بفهمد، حتی اگر کلماتش را متوجه نمیشد. انگار... در سطحی دیگر، لکس داشت روحبهروح ارتباط برقرار میکرد.
«اما الحق که همین نبودِ گربههای دراما بود که جهان رو به وجود آورد، باعث شد زمانخودتون به جریان بیفته و واقعیت رو تبدیل کرد به... خب، واقعیت. هر عملی، هر تصادفی، و هرنبود نوسانی تو سرنوشت، همه دست به دستِ هم دادن تا تولدِ گربههای درامای نجیب رو رقم بزنن.»
«بقیه این حقیقت رو انکار میکنن. اما من به بیایمانها میگم ثابت کنید که همهچیزشدن تو هستی دقیقاً به این خاطر اتفاق نیفتاده که ما به وجود بیایم، و اونا هیچسرزمینهای جوابی ندارن. تقصیرِ خودشون نیست، نمیتونن منطقِ پشتش رو ببینن، از بس که غرورشون کورشون کرده.»
لکس سر تکان داد و گفت:آبِ «منطقیه.» حتی ذرهای لبخند روی چهرهاششکی نبود. انگار واقعاً باورش شده بود.
«بعد اولینِ ما پدیدار شد، زاده از بطنِ همین قلمرو، و سرزمین روی رفاه به خودش دید. درختِ آسمانی براینرسیده جشن گرفتنِ ورودِ ما شکوفه داد، و اونقدر قد کشید که همهٔ گربههای دراما از هر گوشهای بتونن این بنای یادبودِبرازندهٔ افتخارشون رو ببینن. اسمِ اولین گربهٔ درامای تاریخ تو تاریخ ثبت شد، و برای هر موجودی تو هستی شناختهشدهست. اسمش بابه.»
«همانا بیایمانها ادعا میکنن که اسمِ باب رو نمیشناسن، اماحالا من بهشون میگم، شما اسمِ باب رو نمیشناسید؟ ادعا میکننمیزبانیِ من میشناسم. و اینجوری باورهاشون یه بارِ دیگه باطل میشه.»
لکس گفت: «منطقیه. من هم اسمِ بابهمانطور رو میشناسم.» و این حرف باعث شدروبهرو بقیهٔ گربههای دراما هم به حرف بیایند.
«من هم همینطور...»
«من باب رو میشناسم...»
«اسمِ من بابِ جونیورِ بیستوهفتمه...»
«اما داشتنِ لطفِ جهان به این معنی نیست که لطفِ همهٔ موجودات رو داریم، چون بعد ازروی تولدِ باب... دشمن اومد. دشمن شکلهای زیادی داشت. گاهی به شکلِ خیسی از آسمون میافتاد. وقتهای دیگه، بهواقعاً شکلِ گرسنگی از تو تنِ خودمون میومد. اما بدترینِ همه وقتهایی بود که به شکلِ جانورانِ درنده میومد.»
بقیهٔ گربههایمیکنند دراما حرفِ هبوبباشد را تکرار کردند.
«جانورانِ درنده...»
«جانورانی که صبحها دعا میکنن...»
«جانورانِ درنده...»
«جانورانی کهمیکنند دعا میکننغذا شکارها پول بدن...»
«بعد از جنگی که خودِ زمین رو شکافت و اون رو به سه قسمت تقسیم کرد، گربههای دراما از سرزمینها رانده شدن و مجبور شدن زیرِ زمین زندگی کنن. اونجا،لوس برای خودمون خونه ساختیم. میونِ خاک زندگی کردیم و از رودخونههای زیرزمینی آب خوردیم. تو تاریکی خوابیدیم، و تو موقعیتهای نادر، برای شکار تو روشنایی بالا اومدیم. تا آخرِ زمان،داشته همینجوری وجود داشتیم. اما بعد، زمان تصمیم گرفت تموم نشه، و صدای شما از آسمونها ندا داد. عصری پیشِ روی ماست که گربههای دراما یه بارِ دیگه به روی زمین برمیگردن.»
«اینگونه ابدیتی از شکنجه رو تحمل کردیم و زنده موندیم. فقط کافیه خبر بدیم، وچرا خیلی از همنوعانِ ما به مهمانخانه سرازیر میشن. البته، برای پرداختِ هزینهها باید کار کنیم، چونداخلِ وام گرفتن گناهه، اما گربههای دراما به خیلی چیزها معروفن، و ترس از کار جزوشون نیست.»
لکس که حس میکرد این داستان چهبسا واقعاً تا آخرِ زمان ادامه پیدا کند،روبهرو گفت: «داستانِ کاملاً باشکوهی بود. اما از قرارِ معلوم، انگار دیگه نمیخواید زیرِ زمینمبادا زندگی کنید. یعنی باید از شرِّ اون شهرِ زیرزمینی که برای همهتون ساختم خلاص بشم؟»
گربههای دراما لرزیدند وغذا در ناباوری خشکشان زد.چانهشان یک شهر... برای آنها؟
یکی از گربههای درامای بینام که نمیتوانستحال خودش را کنترل کند، به زانو افتادناشناس و دستهایش را رو به آسمانها بالا برد.
«ای خداوندا! چرا ماهیچ سوگلیِ توایم، خداوندا؟ چراگفت اینقدر به ما برکت میدی؟»
بقیهٔ گربههاداده شروع به تقلیدزمانِ از او کردند.
«ای خداوندا...»