چپتر 900: آزمونِ دوم
0برخلافِ بخشِ قبلیِ معبد که برای بازگشت به زندگی کمی تأخیر داشت، منطقهایحالا که لکس اکنون واردش شده بود بیدرنگ به حضورش واکنش نشان داد. چراغهاراستا بلافاصله روشن شدند و تنها در چند لحظه، بوی عود سالنها را پر کرد.
با وجود اینکه ورود به این منطقه تنها پس از یک آزمون ممکن بود، سالنها جادارتر به نظرخدماتی میرسیدند و بهشکلی که اگر رویش تمرکز میکردی نامحسوس مینمود، بهنوعی باشکوهتر بودند. انگار با بینقص کردن یا تغییرخروج دادنِ کوچکترین جزئیاتی که آدم هرگز حتی به آنها توجه نمیکرد، حسوحالِ این منطقه بهطرزِ چشمگیری بهبود یافته بود.
روشن بود که این منطقه برای گنجایشِ افرادِ بیشتری نسبت به بخشِدود اول طراحی شده بود. از جهتی منطقی هم بود. اگر کسی واردِ معبددرونِ میشد، حتماً برای افزایشِ اختیاراتش و دسترسی به خدماتِ بهترِ مهمانخانه عجله داشت.
وقتِ چندانی برای تحسینِ فضای دنج پیدا نکرد، چرا که مستقیم بهسوی ورودیِ آزمونِ بعدی هدایت شد. بیش از ۱۰۰۰ درِ آزمونِباز مختلف وجود داشت که هرکدام برای سنجش و اعطای اختیارات بر اساسِ معیارهای متفاوتی طراحی شده بودند. اما از آنجا که خدماتیبسازند که لکس در نهایت قصدِ استفاده از آنها را داشت به قدرتِ رزمی مربوط میشد، افزایشِ اختیاراتش از این راه منطقیترین کار بود.
در با غرشی باز شد تا دیواری از دود را نمایان کند که حالا با پیدا کردنِ راهی برای خروج، بهسرعتنامحسوسِ پخش میشد. صدا، بو و تأثیرِ نامحسوسِ هالهٔ درونِ آن، همگی کاملاً در یک راستا بودند تا حسِ انتظار و تعلیقی راصرفاً بسازند که با روبهرو شدن با چالشی دشوار همراه بود. بیشک اینها برای دامن زدن به استرسِ ازپیشموجودِ شرکتکننده طراحی شده بودند.
لکس صرفاً از این تلاشِ مضاعف قدردانی کرد، هرچند به نظر نمیرسید نیازیاساسِ به آن باشد، و از میانِ دیوارِ دود گذشت. دود نهتنها دیدش، بلکهمنطقیترین حسِّ روحیاش را هم مسدود کرد، اما مدتِ زیادی او را در بر نگرفت.
وقتی بیرون آمد، خودش را ایستاده در حیاطی متروکه یافت. لکس برگشت تا پشتِ سرش را نگاه کند و دید ورودیای که از آن آمده بود دیگر وجود ندارد. بهجای آن،تعلیقی طاقی سنگی روی پلی کوچک قرار داشت که حیاط را به مسیرِ پیادهرویِ پیچیدهای وصل میکرد که به نظر میرسید به بینهایت حیاطِ دیگر متصل است. دیگر به نظر نمیرسید درمدتِ معبد باشد، بلکه در فضایی باز قرار داشت. اما از آنجا که لکس هرگز استفاده از قوانینِ فضایی را حس نکرده بود، فقط میتوانست فرض کند که همهٔ اینها نوعی توهم است.
«میخواهید شروع کنید؟»
کلمات دوباره روبهرویش ظاهر شدند و لکس بیدرنگ «بله» را فشرد. انگار که با پذیرشِ اوخروج فعال شده باشد، آسمان به رنگِ سرخ درآمد، گویی خورشیدِ در حالِ غروب بر آن تأثیرشدن گذاشته باشد، و سایههای بلندی حیاطی را که در آن ایستاده بود پوشاند. صحنه ناگهان شوم شد.
لکس حریفش رابعدی نمیدید، اما شاید۱۰۰۰ نکتهٔ ماجرا همین بود.
حیاط را با چشمان و دیگر حواسش اسکن کرد، اما چیزی جزدود نبودِ هیچ موجودِ زندهٔ دیگری نیافت. ماتئو به او هشدار نداده بودهالهٔ که آزمون شاملِ چه چیزهایی میشود، بنابراین لکس چارهای جز گشتوگذار نداشت.
از آنجا که حیاط خالیاختیارات بود، چرخید و راه افتاد وخدماتی شمشیرِ غولآسای جدیدش را احضار کرد.
در آن سکوتِ کرکننده، حتی بادِ ملایم هم شبیهِ طوفان به نظر میرسید و برگهایی که با خودپخش میآورد همچون زنگولههای بادیِ ارگانیک بودند. این بار قدمهای لکس هیچ صدایی نداشت، چرا که آگاهانه تلاش میکردبیشک تا خودش را مهار کند. تأثیرِ کارِ سختِ خودش تنها با لباسِ مخفیکاری که پوشیده بود، دوچندان میشد.
پس از کمی گشتوگذار، لکس به این نتیجه رسید که انگار در محوّطهٔ قلعهٔ بزرگی قدماما میزند و هر حیاط قرار است کلاسی مجزا باشد. به دلایلی، لکس میتوانست صدها شاگرد را تصورکند کند که در این محوّطه در حالِ تمرینِ هنرهای رزمی بودند، درست مثلِ یک فیلمِ قدیمیِ چینی.
پس از مدتی، وقتی به صحنهٔ یکسانیمنطقیترین که هر حیاط به او نشان میدادکند عادت کرد، لکس بالاخره چیزِ جدیدی دید.
بهجای اینکه خالی باشد، به نظر میرسید در جدیدترین حیاطی که به آن نزدیک شد،قدرتِ جسدی درست در وسط افتاده و گودالی از خون دورش در حالِ پخش شدن است.خروج اینکه گودالِ خون هنوز هم پخش میشد، به این معنا بود که جراحت تازه است.
«ویژژژ!»
با وجود اینکه نگاهش روی جسد قفل شده بود، لکس دستش را حرکت داد و بدنش را با شمشیرِ غولآسا پوشانداستفاده و از تیغهٔ آن استفاده کرد تا جلوی برخی از برگهایی را بگیرد که به نظر میرسید بیخطر از کنارش میگذرند. پیشهالهٔ از آنکه برگها به زمین بیفتند، چند جرقه در جایی که به تیغه خوردند شکل گرفت. آنها در واقع «تیغههای» برگی بودند!
لکس برگشت و زمزمه کرد: «یک سوءقصد...» اما هنوز چیزی نمیدید. منطقی بود.نمایان امتحانِ اول یک رویاروییِ مستقیم بود، پس امتحانِ بعدی آگاهیاش را میسنجید. تعدادِ دشمنان،کاملاً سلاحها یا روشهایشان را نمیدانست و همین او را در مضیقهٔ شدیدی قرار میداد.
تازه، با اینکه توانسته بود هم با حواسِمتفاوتی خودآگاه و هم با غرایزش حمله را بهراحتی حسمربوط کند، نتوانسته بود جایِ شخصِ حملهکننده را پیدا کند.
لکس گفت: «بد نیست.» اگر حملهکننده هم مثلِ امتحانِ قبلی در همان عالمِ او قرار داشت،خروج اینکه آدمکش میتوانست از دیدش پنهان بماند جای تحسین داشت. این یکی از همین حالا از امتحانِچالشی اول جالبتر بود. لکس واقعاً مشتاقِ همهٔ امتحانهای دیگر و چیزهایی شد که برایش در چنته داشتند.
وقتی حملهٔ دیگری به سمتش نیامد،۱۰۰۰ لکس توجهش را دوباره به جسداختیارات معطوف کرد و به آن نزدیک شد.
اگر کسی فقط از روی موهای بلند قضاوت میکرد، به نظر میرسید که یککند انسانِ مؤنث باشد. هیکل و جزئیاتِ بدن به خاطرِ زاویهای که افتاده بود پنهانراستا مانده بود، هرچند به نظر میرسید گودالِ خون همچنان در حالِ بزرگ شدن است.
لکس با شمشیرِ غولآسایی که هنوز در دستمتفاوتی داشت، بدونِ عجله به جسد نزدیک شد، اما حتیمربوط وقتی به خودِ جسد رسید هم اتفاقِ دیگری نیفتاد.
به خاطرِ... قامتش... لکس نیازی نداشت برای لمسِ جسد خم شود. فقط دست دراز کرد،راهی شانهاش را گرفت و آن را برگرداند. جمجمهای کاملاً پوسیده نمایان شد که هالهای ماندگار ازروبهرو هراس به آن چسبیده بود، انگار آخرین احساسی را که زن تجربه کرده بود جاودانه میکرد.
حتی در آن سکوت، لکس صدای دویدنِ آدمکشها را نشنید، اما بههرحال رسیدنشان را حسمتفاوتی کرد. برگشت و یک بارِ دیگر شمشیرش را تاب داد تا حملاتشان را دفع کنددیواری و در نهایت چشمش به دو نینجا افتاد که داشتند به سمتش دارت پرتاب میکردند.
لحظهای که شمشیرش جلوی دارتها را گرفت، جسدِکار روی زمینِ پشتِ سرش انگار جان گرفت وکردنِ با کاردی پنهان به سمتِ قلبِ کوچکش ضربه زد.
با اینکه لکس کاملاً اطمینان داشت که اینمتفاوتی حمله هرگز آسیبی به او نمیرساند، دلیلی نمیدیدرزمی که اجازه دهد ضربه اصلاً به او بخورد.
وقتی لباسِ دفاعی در حالِ ساخت بود، جیوز چشماندازی از ناامیدیِ دشمنانش در سر داشت؛ اینکهخروج بهزحمت از لباسش عبور کنند و در نهایت ببینند که اصلاً نمیتوانند هیچ آسیبی به او برسانند.چالشی حالا که لکس خودش این را تجربه کرده بود، تصمیم گرفت یک لایه به آن اضافه کند.
اصلاً چرا باید اجازه میداد حملات به او برخوردهرکدام کنند؟ اینطوری، دشمنانش پیش از آنکه حتی نگرانِ شکستنِخدماتی لباسش باشند، باید اول از سدِ وارد کردنِ ضربه میگذشتند.
لکس فضا را دستکاری کرد، سرعتِ آدمکشی را که لباسِ جسد پوشیده بود کم کرد و با پرشیخروج از سرِ راه کنار رفت. خودش بهقدری سریع بود که بتواند جاخالی بدهد، اما از آنجا که برایدشوار شکست دادنِ زرهِ قبلی از ترکیبِ فضا و مهارتهایش استفاده کرده بود، دلیلی نمیدید که به عادتهای قدیمیاش برگردد.
چون در حالِ تمرین بود،اختیارات باید از هر فرصتی برایآنجا بهبودِ سبکِ مبارزهاش استفاده میکرد.
لکس در هوا دید که آدمکشِ جسدنما بهکندی حرکت میکند، انگار کلِ بدنش داشتکردنِ از میانِ شنِ روان میگذشت. با حس کردنِ یک فرصت، شمشیرش را به سمتِ اوتعلیقی پرت کرد و درست وقتی تیغه به تیررس رسید، فضا را به حالتِ عادی برگرداند.
آدمکش سعی کرد جاخالی بدهد، اما پهنای شمشیر بیشهرکدام از حد عظیم بود و او را به زمینخدماتی میخکوب کرد. حالا دیگر واقعاً داشت از خونریزی میمرد.
دو نینجای آدمکشِ باقیمانده هم بیکار ننشسته بودند. فاصله را با لکس کم کردند،کند دو شمشیرِ کوتاه بیرون کشیدند و در حالی که او هنوز در هوا بود بهحسِ او حمله کردند. ایدههای بیشماری از ذهنِ لکس گذشت، اما او سادهترینشان را انتخاب کرد.
بهمحضِ نزدیک شدنِ آدمکشها، لکس بدونِ ترس از آسیب دیدن دستهایش را دراز کرد، تیغهٔ شمشیرها را گرفت ومنطقیترین پیش از آنکه آنها را رها کنند، آدمکشها را به سمتِ خود کشید. از آنجا که وقتی لکس در هواکاملاً بود به او حمله کرده بودند، وقتی طبقِ میلِ لکس در هوا کشیده شدند، خود را بدونِ هیچ تکیهگاهی یافتند.
لکس چرخید، مانوری را که یک بار از ژیزلدیواری دیده بود تقلید کرد و شمشیرها را طوری قرار دادصدا که در نهایت هر کدام به آدمکشِ دیگر ضربه زد.
تا زمانی که لکس فرودبیش بیاید، هر سه آدمکش مردهسنجش بودند. وقتِ امتحانِ بعدی بود.