چپتر 863: آشوب
0انگار زمان کُند شد و همه چشم به پیکرِنمیکرد خاکستریپوش دوختند. هیچچیز از تنِ واقعیاش پیدا نبود، اما شکلِایزدی کلاهش نشان میداد که ظاهری انساننما یا شبیهِ الفها دارد.
او نه با صدا، بلکه با ساطع کردنِ انرژیِ روانیِ عجیبی حرف میزدپاره که به هر که میخورد میگزید و در عینِ حال افکارش را منتقل میکرد.کارها به همین دلیل بود که همهٔ حاضران در آن حوالی هرچه را میگفت میشنیدند.
عجیبترین چیز دربارهٔ او، با وجودِ اینکه مشخص بود بهشکلی باورنکردنی قدرتمند است، این بود که هیچ تزکیهای ازقدم خود ساطع نمیکرد. انگار فقط یک فانیِ ساده بود. اما با اینکه ظاهراً هیچ تزکیهای نداشت، تنِ او نوعی انرژینیزهاش ساطع میکرد که برای زی آشنا بود. انرژیِ ایزدی بود، همان که هم فرشتهها و هم ایزدان به کار میبردند!
پیکر که جلوی فیور ظاهر شده بود، انگار از نوعی توانایی استفاده کردنداشت تا کلِ وجودِ او را منجمد کند. نهتنها حرفش نیمهکاره قطع شد، بلکهفیور تنش هم دیگر انرژیِ جادویی ساطع نمیکرد، انگار در زمان یخ زده باشد.
«یه مارزوی غیرعادی. جالبه. از خاندانِ معروف یا اصیلی هستی؟ ثباتِفانیِ قدرتت نشون میده تغییراتت یه جهشِ تصادفی نیست، یا دستکم جهشِایزدان مضری نیست. همین باعث شد نذاری فضا پاره بشه؟ چه تواناییِ عجیبی.»
پیکر روی پوزهٔ او پاجهشِ گذاشت و آرام به جلوباعث رفت، انگار که دارد قدم میزند.
مارزوهای دیگر واکنشِ خوبی به این کارها نشاننذاری ندادند و زی هم منتظر نماند تا پیکرآرام هر کاری که داشت میکرد را تمام کند.
وردهای جادوییِ بیشماری پرتاب شد و در همان حال، مِک بهسمتِ فیور شتافت در حالی کهبرای نیزهاش آمادهٔ ضربه زدن بود. هیچکدام از حملاتِ معمول و قویترش آنقدر دقت نداشت که بدونِکلِ آسیب رساندن به فیور به پیکر ضربه بزند، برای همین مجبور شد نبردِ نزدیک را انتخاب کند.
اما پیکر انگار به همهٔ حملات بیاعتنا بود، مثلِ ایزدی کهفانیِ مورچههای روی زمین را نادیده میگیرد. وقتی به پیشانیِ مارزو رسید،ایزدان دستش را روی آن گذاشت، انگار که داشت چیزی را بررسی میکرد.
«بله، روحت کاتالیزورِ بزرگی برایجهشِ مراسم میشه. اما هنوز روحِ کافینذاری نداریم. باید به جمعکردنشون ادامه بدیم!»
دنیا انگار در هم پیچید و حسِ تهوعی شدید و دردی در رودهها به جانِ مارزوها و گردان انداخت، انگار کهمارزوهای داشتند دلورودهشان را بیرون میکشیدند. این حس تنها یک لحظه طول کشید و بعد خود را در مکانِ کاملاً جدیدی یافتند،زدن در محاصرهٔ یک ارتشِ عظیمِ اهریمنها! بنای یادبودِ نیمهکارهای هم در آن نزدیکی دیده میشد که کارِ ساختوسازش هنوز در جریان بود.
ارتش هم از دیدنِ آنها همانقدر جا خورد که آنها از دیدنِ اهریمنها، اما این غافلگیریبرای دیری نپایید. اهریمنها بیآنکه اهمیتی بدهند آنها چطور یا چرا آنجا ظاهر شدهاند، حمله کردند. مِککلِ و مارزوها بیدرنگ ضدحمله زدند، اما نمیتوانستند جلوی هراسِ خاصی را که وجودشان را فرا میگرفت بگیرند.
پیکر و فیورقدرتمند هیچکدام با آنهاهیچ ظاهر نشده بودند.
یکی از مارزوها گفت: «داره از مانیست استفاده میکنه تا روحهای بیشتری جمع کنه!بشه فیور گفت واسه یه آیین بهشون نیاز داره!»
«ولی اینطور نیست که حقِدستکم انتخاب داشته باشیم. اگه ماپاره نکشیمشون، اونا ما رو میکشن!»
زی با صدای بلند فریادهیچ زد: «فقط باید دووم بیاریم! نیرویساده کمکی که برسه، میتونیم مقابله کنیم!»
زی بهتر از همه میفهمید. پای نیروهای زیادی به میان کشیده شده بود. انگار علاوه بر دشمنی کهآشنا آنها را هدف گرفته بود، شخصِ ثالثی هم داشت از اوضاع سوءاستفاده میکرد تا نقشههای خودش را پیشنهتنها ببرد. اوضاعِ این سیاره داشت بهشدت آشفته میشد. حالا فقط مداخلهای از بیرون میتوانست اوضاع را تغییر دهد.
درحالیکه مکا با اهریمنانِ بیشمار میجنگید، از آنجا که حرکاتش دیگر در برابرِ شکافتنِ فضا محافظت نمیشد، باید در شیوهٔ مبارزهاش بهشدت احتیاط میکرد.مارزوهای علاوه بر این، در رویارویی با این دشمنِ ناشناس که میتوانست آنها را هر طور که میخواست آنی منتقل کند، زی باید تا جایمعمول ممکن انرژیاش را حفظ میکرد. کسی چه میدانست، شاید بهمحضِ پایانِ مبارزه در این میدان، باز هم آنی به میدانِ نبردِ دیگری منتقل میشدند.
جبههٔ نبردِ ۰۰۹۷۴، مقرّ اتحاد
الفی درحالیکه به گزارشهای ضدونقیض نگاه میکرد، گفت: «این اصلاً با عقل جور درنمیاد؟» ازنوعی یک طرف، تمامِ گزارشهای سکتورِ نزدیک به بیجیوای-۹۸۷ در حدِ انتظار به نظر میرسید. گزارشهایتوانایی نبرد و بهروزرسانیهای پیشرفت، هیچ انحرافی از آنچه بر اساسِ وضعیتِ جاری انتظار میرفت نشان نمیداد.
از طرفِ دیگر، پس از بررسیِ دقیقترِ اوضاع، متوجه شدند که تماس با نیروهای خاص در آن مکانها عملاً غیرممکن است.رفت برای مثال، غیر از مسئولانِ ارتباطاتِ معمول، اگر کسی میخواست با سربازِ خاصی که به آنجا اعزام شده بود صحبت کند، مشکلیآمادهٔ پیش میآمد که چرا در آن لحظه نمیشود با او تماس گرفت. حتی ممکن بود مفقودالاثر یا کشته در نبرد اعلام شوند!
چنین چیزی هم طبیعی بود، اما فقط تا حدِ معقول. اگر باتواناییِ هیچکس از داخلِ کلِ آن سکتور نمیشد تماس گرفت، پس بهوضوح مشکلیکارها وجود داشت و برای فهمیدنِ این مشکل هم نیازی نبود آدم نابغه باشد.
یا به بخشِ ارتباطاتشان نفوذهیچ شده بود، یا به بخشِفانیِ اطلاعاتشان. چهبسا هر دوی آنها!
الف با درکِ وخامتِ اوضاع، تمامِ گزارشها را برداشت و بهسرعت بهسوی ارشدترین مقاماتِ کلِ اتحاد راهبرای افتاد. قرار بود آنها یک الف و یک کوتوله باشند، اما همانطور که در سراسرِ اتحاد دیده میشد،کند کوتولهها بهندرت پستهای دفتری میگرفتند. تقریباً همهٔ آنها بهجای اینکه در مقر پناه بگیرند، به میدان اعزام میشدند.
الفِ گزارشگر درحالیکه گزارشهایش را تحویل میداد، گفت: «قربان،مضری همونطور که شک داشتید، مشکلی پیش اومده.» مسئولِ ارشد کهآرام یک جاودانِ کیهانی بود، اسناد را در یک چشمبههمزدن خواند.
«دستوراتِ جدید صادرتصادفی کن. میخوام فوراًمضری بدونم وضعیتِ بیجیوای-۹۸۷ چطوره!»
هر دو الف حس میکردند که سردردی در راه است. از یک طرف، هنالی هرگونه تناقض درآشنا جبههٔ نبرد با فوگان را بررسی میکرد. از طرفِ دیگر، هرکسی که آن نامهٔ تهدیدآمیز را برایشان فرستادهنهتنها بود، بهوضوح از اتفاقاتِ آن سیاره ناراحت بود. این یعنی اوضاع از قبل از کنترل خارج شده بود.
الفِ کیهانی پس از بررسیِ دقیق، تصمیم گرفت برود و زرهِ جنگیِ خودشظاهراً را بیاورد. شاید وقتش رسیده بود که در خطِ مقدم به همرزمِ کوتولهاشجلوی بپیوندد و پیش از آنکه کسی برای مجازاتش بیاید، کمی شایستگی به دست بیاورد.