چپتر 1098: سرانجام دیدار
0لکس درحالیکه بهمحفظهٔ مهلت فکر میکرد،وقتی تکرار کرد: «ده روز؟»
این خیلی طولانیتر از زمانی بود که لکس امیدکتابها داشت مهمانخانه را باز نگه دارد. اگر تا آنواقع موقع یک هنالی میخواست از قلمروی جدیدش دیدن کند چه؟
پاول با شرمندگی گفت: «کاریاش نمیشه کرد. بقیهٔ اقلامی که لیست کردید، با اینکه زیادن، فقطجامع چند روز زمان میبرن. اما شرارههای مصیبتِ آتش باید تازه جمعآوری بشن و توی یه محفظهٔزرین خاص نگهداری بشن. وقتی از منبع جدا بشن، زیاد دوام نمیارن، برای همین هیچی تو انبار نداریم.»
لکس علاوه بر شرارههای مصیبتِ آتش،برای کتابها و منابعی هم خواسته بود کهمنابعی مفاهیمِ مختلفِ تزکیه را جامع توضیح دهند.
این در واقع گران تمام نمیشد، چون لکس قراردادِزیاد دائمی و در جریانی با فروشگاه داشت که هنوزکتابها هم داشتند فنونِ هستهٔ زرین را برایش تأمین میکردند.
راستش، احتمالاً آنقدر فنِ هستهٔ زرین وجود نداشت که طلبِمنابعی لکس را جبران کند، پس او بهسادگی دریافتِ فنونِ هستهٔتمام زرین را به فهرستِ بسیار بزرگتری از موضوعات تغییر داد.
از آنجا که قصد داشت مهمانخانه را برای مدتی طولانی تعطیل کند، تمامِ دانشِ ممکنی را که ممکن بود نیاز داشته باشد میخواست تا مبادا نیازمندجریانی شود و دستش خالی بماند. شخصاً میتوانست روی پل حساب کند، اما نمیخواست همهٔ تخممرغهایش را در یک سبد بگذارد. علاوه بر این، این کار بهآنجا بقیهٔ کارمندانش هم کمک میکرد، بماند که کتابخانهٔ نیمهشب هنوز بهطرزِ عجیبی خالی به نظر میرسید، پس این کار به پر کردنِ آن هم کمک میکرد.
«خب، هر کاری از دستت برمیادبرای بکن. اگه بتونی تو تحویلش عجله کنی،منابعی پولِ بیشتری میدم. مرتب بهت سر میزنم.»
پاول به نظر میرسید دارد تقلاوقتی میکند، اما لکس به او اعتنایی نکرد.همین کارهای خیلی زیادی برای انجام دادن داشت.
از آنجا که مهمانخانه کموبیش ده روزِ دیگر بازکتابها میماند، بیدرنگ تا جایی که میتوانست کارمندانش را به معبدِگران روزهداری فرستاد تا بهترین استفاده را از این زمان ببرند.
در این میان، لکس به مهمانخانه برگشت و سندی راکتابها که پاول دربارهٔ خلوصِ انرژیِ روحی به او داده بود،گران بررسی کرد. به نظر میرسید این موضوع جزوِ اطلاعاتِ عمومی باشد.
خلوصِ انرژیِ روحی شمشیرِ دولبه بود. کاشفهمین به عمل آمد که حفظِ خلوصِ انرژیخواسته در سطحی بسیار بالا، عملاً غیرممکن است.
این بدان معنا نبود کهنگهداری انجامش نشدنی است، بلکه هزینههایدوام چنین کاری از مزایایش بیشتر بود.
علاوه بر این،برای داشتنِ انرژیِ روحیِانبار بالا معایبی هم داشت.
برای مثال، در حالِ حاضر تمامِ موجوداتی کهنداریم در قلمروی نیمهشب متولد میشدند، ذاتاً از همتایانِجامع خود در قلمروی بالغتری مانند قلمروی آغاز قویتر بودند.
اما در نتیجه، رشد کردننمیارن و رسیدن به سطحِ بالاترنداریم برایشان به همان نسبت سختتر میشد.
دقیقاً به همین دلیل بود که با وجودِ اینکه موجوداتِدوام افسانهای معمولاً بهعنوانِ قویترین موجوداتِ یک قلمرو شناخته میشدند، تعدادِخواسته بسیار کمی از آنها تا زمانِ بالغ شدنِ قلمرو زنده میماندند.
علتش این بود که زمانی فرا میرسید که برتریِکتابها ذاتیشان را بهعنوانِ موجوداتِ افسانهای از دست میدادند، زیراواقع پیشرفتشان با رسیدن به عالمِ جاودانِ آسمانی بهشدت کند میشد.
در واقع کاملاً رایج بود که اولین کسی که درکتابها یک قلمروی در حالِ رشد به عالمِ کیهانی میرسید، یک موجودِتمام افسانهای نبود، بلکه موجودی بود که خیلی تازهتر متولد شده بود.
در آن مقطع، با اینکه یک موجودِ افسانهایهیچی همچنان برتریِ خود را درونِ قلمرویش حفظ میکرد، اماتزکیه در برابرِ دشمنی برتر در موضعِ ضعف قرار میگرفت.
علاوه بر این، حرکت بهسوی درجاتی از ناخالصی، مسیرِ طبیعیِ کلِ جهان بود.همین حتی انرژیِ روحی که لکس آن را بینهایت خالص میدانست، در واقع چیزیدهند نبود جز انرژیِ آشوب که آنقدر ناخالص شده بود که کیفیتش افت میکرد.
خو گرفتن به انرژیِ کمی ناخالص چهبسا برای تزکیهگرانکتابها مفید بود، وگرنه هنگام بازگشت به قلمروی آغاز، واکنشیواقع مشابه یا حتی شدیدتر از واکنشِ لکس نشان میدادند.
لکس اخم کرد و به خواندنِ سند ادامه داد.علاوه این سند فقط اطلاعاتِ عمومی و شناختهشدهای را دردهند بر داشت که فروشگاه در اختیارِ لکس گذاشته بود.
قصد داشت بیشتر دربارهاش تحقیق کند، چون حس میکرد ارزشِ بررسی دارد. مثلاً... اگر انرژیِ آشوب شکلِتزکیه برترِ انرژیِ روحی بود، با توجه به فنِ تزکیهاش، لکس میتوانست خودش را با جذبِ آن همزرین تطبیق دهد! یعنی این کار او را از تزکیهگرانی که با انرژیِ روحی تمرین میکردند قویتر میکرد؟
میخواست اطلاعاتِ بیشتری در این زمینه از فروشگاه جمعآوری کند و از پل، و شاید حتی کاساندرا و هرمنابعی کسِ دیگری که دستش میرسید، مشورت بگیرد. حس میکرد این موضوع پیچیدهتر از چیزی است که به نظر میرسد.فنونِ گذشته از این، با وجودِ سیستمی که در اختیار داشت، اصلاً فکر نمیکرد حفظِ سطحِ خلوصِ انرژی کارِ سختی باشد.
حتی میتوانست از مری بپرسد. حالا که سطحِعلاوه اختیاراتش خیلی بالاتر رفته بود، احتمالِ زیادی داشتتوضیح که مری بتواند به خیلی از سؤالاتش جواب بدهد.
درست وقتی میخواست دستیارِ هولوگرامیِ همیشهآمادهبهخدمتش راانبار صدا بزند، مری خودبهخود جلویش ظاهر شد؛مختلفِ این بار لباسِ رانندههای نسکار را پوشیده بود.
مری تصویرِ هولوگرامیِ یک ماشینِ فرمولِ یک راهیچی ظاهر کرد تا به آن تکیه بدهد ومختلفِ گفت: «چندتا مهمان اینجان که میخوان باهات حرف بزنن.»
لکس گفت: «مهمانخانهدارمحفظهٔ هنوز رسماً برنگشته.وقتی کسی رو نمیپذیرم.»
«اونا نیومدن مهمانخانهدار رو ببینن. اومدن تو رو ببینن، لکس ویلیامز. هوم، شاید نباید اینجوری شروع میکردم.دهند اجدادت اومدن دیدنت. با توجه به اینکه جدت کپِ خودته و خیلیها هم کمکم دارن میشناسنت، تقریباًمیکردند مطمئن شدن که یه جایی همین دور و وری. البته، تصمیم با خودته که بخوای ببینیشون یا نه.»
لکس غریزتاً میخواست ردشان کند. اهمیتی به خاندانِ ویلیامز نمیداد. اما بعد مکثمفاهیمِ کرد. مشکلِ خانوادگیاش چیزی نبود که یکشبه غیب شود و نادیده گرفتنش هم دردیفروشگاه را دوا نمیکرد. بماند که حالا خیلی قویتر شده بود و اعتمادبهنفسِ بیشتری داشت.
البته نه در حدِ روبهرو شدن با جدش، که ظاهراً یکعلاوه جاودانهٔ بهشتی بود. اما در بدترین حالت، به قیمتِ کمی افتِ نمرهٔتمام رضایتش، همیشه میتوانست طرف را از مهمانخانه بیرون بیندازد و ممنوعالورودش کند.
به نظر میرسید روبهرو شدننگهداری با او دیگر خطری ندارد، پسنمیارن بهتر بود کار را یکسره کند.
«باشه، بهشون بگوبرای میبینمشون. غیر ازانبار ویلیام دیگه کی اینجاست؟»
سؤالِ بیهودهای بود. خودش جواب را میدانست،انبار چون از همان لحظهای که توجهش رامختلفِ به آنها داد، همهچیز را فهمیده بود.
«فقط ویلیام و جوتون هستن.»