چپتر 1318: فقط گفتم نمیخوام دخالت کنم
0خیلی زود مشخص شد که پایتخت دچارِ نوعی انفجار شده است.بهقدری از نحوهٔ فروریختنِ تونلها، دیوارهای سوخته و ریختنِ آوار پیدا بودفروبریزند که کسی بمبی داخلِ گودال انداخته و سپس منفجرش کرده است.
خوشبختانه، یا شاید هم بدبختانه، انگار این انفجار بهتازگی رخ نداده بود.فروریخته نشانههای روشنی از تعمیرِ چند تونل و عبورِ کریونها از آنها بهلحظه چشم میخورد. به نظر میرسید این مکان از زمانِ انفجار تخلیه شده است.
اما متروک بودنِ این مکان به این معنا نبود که لکس احتیاط را کنار بگذارد. هشدارِ نامحسوسی از غریزهاش حسویران میکرد که به او میفهماند خطری پنهان در اینجا در کمین است. با توجه به اینکه اینجا پایتختِ پیشینِ نژادیبیشتری بود که به یک قلمروی کامل یورش برده بودند، جای تعجب داشت اگر همینطور به حالِ خود رها شده باشد.
مشکلی که لکس الان با آن روبهرو بود این بود که اصلاً نمیدانست کریونها بهچیزی کجا نقلمکان کردهاند. هیچ نشانهای از حرکت بیرونِ دهانهٔ گودال دیده نمیشد و اگر همبخشِ آنی منتقل شده بودند، آنقدر از آن زمان گذشته بود که دیگر ردی باقی نمانده بود.
لکس مطمئن بود که اگر اطراف را بگردد،فروریخته بالاخره کسی را پیدا میکند که چیزی بداند،ویران اما بررسیِ ویرانههای پایتخت هم ارزشش را داشت.
از میانِ تونلهایی که مشخص بود تعمیر شدهاند پایینتر رفت و واردِفروریخته حالتِ روحیاش شد تا مستقیم از چند بخشِ فروریخته عبور کند. بالاخره بهقدریممکن در عمقِ شهر پایین رفت که دیگر از ضربهٔ انفجار ویران نشده بود.
با این حال، انگار تالارها هر لحظه ممکن بودروحیاش فروبریزند. همهٔ اتاقها برای جا دادنِ کریونها بیش ازپایین حد تنگ و خفه به نظر میرسیدند، پس حتماً...
لکس چشمانش را ریز کرد و اتاقها را با دقتِ بیشتری زیرِ نظربالاخره گرفت. طبقِ چیزی که کورنلیوس به او گفته بود، اشراف و اعضای سلطنتیِ کریونهاحالتِ جثههای کوچکتری داشتند و تنها کسانی بودند که میتوانستند در این اتاقها جا شوند.
اما این شبیهِ چیزی نبود که از زندگیِ اعضای سلطنتی انتظار داشت. فضا بیش از حد تنگ و عذابآور بود و آن حسِّ متمایزِاتاقها تجملی را که انتظار داشت قدرتمندان با آن زندگی کنند، نداشت. رفتارِ شاهزاده را هنگامِ دیدارش به یاد آورد؛ آن مرد آشکارا تکبر وتنها حسِّ برتریجوییِ متناسب با جایگاهش را داشت، برای همین برای لکس سخت بود تصور کند که او خودش را در چنین فضای کوچکی جا بدهد.
به گشتزنی در شهرِ زیرزمینی ادامه داد، اما سخت بود که از میانِ ویرانههاکند چیزِ زیادی دستگیرش شود. لکس دیده بود که کوتولهها چطور زیرِ زمین زندگی میکردند وبرای با اینکه قدکوتاه بودند و زیرِ زمین زندگی میکردند، شهرهایشان همگی بزرگ و جادار بود.
هر یک از تالارهایشان، حتی کوچکترینِ آنها، دستکم چهارده فوت ارتفاع داشتفروریخته که با توجه به اینکه قدِ بلندترین کوتوله بهزحمت به چهار فوتلحظه میرسید، خیلی زیاد بود. هر کاری که میکردند حسِّ شکوهی در خود داشت.
در عوض کریونها... به نظرِ لکسدیگر این را حتی نمیشد یک شهرِ درستوحسابیبالاخره نامید. فقط یک حفرهٔ بسیار بزرگ بود.
البته، چطور توقع داشت ذهنِ نژادی را درک کند کهکند سرزمینِ خودشان را از هر موجودِ زندهای خالی کرده ولحظه تنها مرگ و ویرانی از خود به جا گذاشته بودند.
لکس با چشمِ چپش حفرهها را بررسی کرد و در ابتدا چیزی جز نشانههایی از آرایههای نابودشدهشهر که درونِ دیوارها پنهان شده بودند، پیدا نکرد. حتی به دنبالِ نشانههایی از اتاقِ امنی گشت که اینهمهحتماً دربارهاش شنیده بود، اما چیزی پیدا نکرد. تازه در راهِ برگشت بود که چیزِ جالبی به چشمش خورد.
چشمش نبود که چیزی دید، و از نظر فنی اصلاً چیزی ندید. در عوض، باورشبهقدری برای اولین بار خودبهخود واردِ عمل شد و بهشدت جذبِ چیزی شد. لکس با حفظِ احتیاط،بیش از میانِ چند تونلِ فروریخته گذشت تا اینکه بهجای یک تالار، سر از یک غار درآورد.
ظاهرش کاملاً معمولی به نظر میرسید،دیگر با این حال باورش بیقراری میکرد،بگردد انگار چالشی را حس کرده بود.
لکس پیش از آنکه دنیا را از طریقِفروریخته باورش حس کند، ابتدا حسِّ روحیاش را بهآرامی گسترشنشده داد تا همهجا را برای یافتنِ تلهها بررسی کند.
همان موقع بود که حسش کرد. زیرِ این ظاهرِ عادی،مستقیم قوانینِ این منطقه بهکلی در هم پیچیده و آلوده شده بودند،نشده و همین تغییرِ شکلِ قوانین بود که باورش را آزار میداد.
چیزی که آزارش میداد این نبود که قوانین دیگر روالِ عادیِ خود را نداشتند. در عوض، باورش حس میکرد رها کردنِ قوانین در چنین حالتِممکن درهمپیچیده و آلودهای، به هر دلیلی که بود، مثلِ این میماند که کسی نشانِ خودش را آنجا جا گذاشته باشد. البته خودِ لکس میفهمید کسیکوچکتری که این کار را کرده، احتمالاً دلیلی مادیتر از صرفاً جا گذاشتنِ نشانِ خود داشته است. نشان گذاشتن معمولاً خیلی آشکارتر از این حرفها بود.
اما برای باورش، این کار گواهی بر پیروزیِ آنهانمانده و از آن مهمتر، برتریشان بود. باورش میخواست اینویرانههای نشان از بین برود و قوانین به حالتِ عادی برگردند.
انجامِ این کار برایش سخت نبود.مستقیم اما پیش از آن، میخواست ببیندعمقِ اصلاً قضیه از چه قرار است.
باورش دست دراز کرد؛ نه بهسوی قوانینِ درهمپیچیده، بلکه بهسوی ظاهری که این تغییر را پنهان میکرد. این توهمِ بسیارویران سطحبالایی بود که توانسته بود بهجای واقعیت، درکِ او از قوانین را تحتِتأثیر قرار دهد. این توهم مشخصاً جاودانهها رابیشتری هدف گرفته بود و اگر باورش به آن واکنش نشان نمیداد، حتی با وجودِ چشمانِ قدرتمندش باز هم گول میخورد.
این ظاهرِ دروغین، همچون آینهای شکسته، با کوچکترین لمسِ باورش فروریخت وفروریخته واقعیتِ هولناکِ زیرش را آشکار کرد. حتی غاری که تا آن لحظه معمولیممکن به نظر میرسید هم عوض شد. در واقع، کلِ شهرِ زیرزمینی تغییر کرد.
تمامِ ویرانهها به رنگِ سیاه درآمده بود و این سیاهی بهخاطرِ سوختگی نبود. لکس بهخوبیچیزی میفهمید که این سیاهی، خون است. تمامِ شهر با خونِ کریونها شسته شده بود، وبخشِ اینجا، در این غار، اتفاقِ شومی افتاده بود که به تمامِ آن خون نیاز داشت.
وقتی چشمانش به قوانینِ درهمپیچیده دوخته شد، سرانجام فهمید چه اتفاقی افتاده است. اینجا یک آیینِ خونِ دستهجمعیحال برگزار شده بود؛ آیینی که از خونِ کریونهای بیشماری استفاده کرده بود تا این ناهنجاری را در قوانینبیشتری به وجود بیاورد. بدتر از آن، هر چه این ناهنجاری بیشتر پنهان میماند، این تباهی هم قویتر میشد.
لکس که کمکم داشت میفهمید چه خبر است، زیرِ لب غر زد: «تازه قول داده بودم دخالت نکنم.» این تغییرِ شکل به این دلیللحظه تا این حد غیرطبیعی به نظر میرسید که قوانینِ این قلمرو داشتند بهزور تغییر میکردند تا با قوانینِ قلمروی دیگری همخوانی پیدا کنند. تکهایسلطنتیِ از یک قلمروی دیگر در قلبِ این تغییر وجود داشت که داشت قوانینِ قلمروی بلور را میبلعید و آرامآرام قوانینِ دیگری را جایگزینِ آنها میکرد.
بیدلیل نبود که به باورش برخورده بود. اینحالتِ فقط یک نشانِ ساده نبود، بلکه قلمرویی بودعمقِ که داشت بر قلمروی دیگری ادعای برتری میکرد.