چپتر 1325: گیگاچد
0لکس بیهیچ شرم یا معذوریتی گفت: «آره،عالم مهمانخانهدار قطعاً هیچ مشکلی با این نقشه نداره.بهعنوانِ ولی میدونی، من میتونم کمک کنم چون من...»
لکس ناگهان برای لحظهای بسیار کوتاه مکث کرد، هرچند همان وقفهٔروبهرو ناچیز کافی بود تا به یک روشنبینیِ ناگهانیِ کامل برسد. مدتهافاصلهٔ بود که در واقع از بسیاری از کارکنانِ مهمانخانه ضعیفتر بود.
مدتِ بسیار زیادی، آنیتا و کاوین از او قویتر بودند و با اینکه رفتارشان بهاندازهٔ کافی دوستانه بود، لکس میدانست تنها یک حادثه کافی است تا همهچیز خراب شود.سرکوب کسانِ دیگری هم بودند که هنوز از او قویتر بودند — مثل زاگان — اما کموبیش، لکس بالاخره دوباره قویترین شخصِ مهمانخانه شده بود. زاگان در حالِ مراقبه بودمسئولِ — یا شاید هنوز داشت مصیبتش را میگذراند — بنابراین زمانِ زیادی طول میکشید تا بیدار شود. لکس مطمئن بود تا آن موقع میتواند به عالمِ جاودانِ آسمانی برسد.
در هر حال، مدتی بود که تغییرِ شدیدی را که آخرین ارتقا برایش به همراه آورده بود حس میکرد،کنند اما خوب بود که فهمید آن ترسِ خاموشی که از زمانِ کشفِ مهمانخانه و دنیای تزکیه رهایش نمیکرد —آینده اینکه با شخصِ قویتری روبهرو شود و بدونِ هیچ شانسی برای مقاومت لِه شود — داشت کمکم از بین میرفت.
البته لکس هنوز تا بیرقیب شدن فاصلهٔ زیادی داشت.موجوداتِ اما داشت به آنجا میرسید. عالم به عالم، داشتصلاحیت تعدادِ موجوداتِ جهان را که میتوانستند تهدیدش کنند کم میکرد.
حالا بهعنوانِ یک جاودانِ زمینی، تا حدودی صلاحیت داشتنمیکرد بهدرستی بر گسترش و توسعهٔ مهمانخانه نظارت کند ومیرفت مطمئن شود همهچیز به شیوهای بسیار مشخص پیش میرود.
بهجای آن نگرانی و هراسِ همیشگی از آینده که مدتها در اعماقِصلاحیت وجودش سرکوب کرده بود، بالاخره کمی احساسِ هیجان میکرد. با این حال،هراسِ این به آن معنا نبود که قرار است بیگدار به آب بزند.
بالاخره داشت یاد میگرفت چطور از دردسرهایالبته غیرضروری دوری کند و اصلاً قصد نداشتتعدادِ درسهایی را که بهسختی آموخته بود فراموش کند.
دوباره توجهش راشدن به لاکپشت داد وعالم به وضعیتِ فعلی پرداخت.
«من کموبیش مسئولِ آوردنِ چیزها از بیرونِ مهمانخانه هستم، پس اگه چیزی از بیرونمقاومت لازم داری میتونی بهم بگی. واسه همین میپرسیدم که با باغِ جدیدت چه نقشهایجهان داری. مخصوصاً با بوتهرزِ ایزدی یا گلهای ایزد. به نظر نمیاد کاشتنشون آسون باشه.»
لاکپشت با یکی از پیچکهایش روی سرِ لکس زد، ریزریز خندید و گفت: «آه انسانِ خنگِ خنگ. وقتی داشتم دربارهٔ نیاز بهبهجای انواعِ متنوعتری از انرژی حرف میزدم، فقط داشتم با خودم صحبت میکردم. اگه واقعاً چیزی لازم داشته باشم، میتونم راحت توی اتاقِدوری گیلد یه سفارش ثبت کنم و یکی از مغازههای اونجا برام فراهمش میکنه. باید یکم استراحت کنی. مشخصه که به خواب نیاز داری.»
لکس وا رفت. حرفهای لاکپشت منطقی بود، اما بهنحوی هرگز تصورآنجا نمیکرد که لاکپشت واقعاً بداند چطور از امپی استفاده کند. تازمینی جایی که لکس میدانست، لاکپشت فقط بلد بود چیزها را بکارد.
این موضوع همچنین یادآوریِ خوبی برایش بود که هرچند ادارهٔ مهمانخانه صرفاً با استفاده از سیستم باعث میشد کارها پیش برود، اما چیزهای زیادی را همپیش از دست میداد. برای مثال، از تمامِ کارهای لاکپشت و اینکه چه چیزی را کجا کاشته بود خبر داشت، اما اصلاً نمیدانست قرار است آنجا بهقصد یک باغِ ایزدی، یا بهشتِ ۲٫۰ یا هرچه که در سر داشت تبدیل شود. همچنین هرگز فکرش را هم نمیکرد که ایزدان از توی گیاهان سبز شوند.
وقتی وضعیتِ لاکپشت اینطور بود، با وجودِ صدها هزار کارمند، لکس فقط میتوانست تصور کند چه اتفاقاتِ دیگری در جریانبیرقیب است که او از آنها بیخبر مانده. این هم یک دلیلِ دیگر بود تا دوباره کنترلِ امور را به دستنظارت بگیرد. اما اول باید به وضعیتِ فعلیاش میرسید. اگر لاکپشت همکاری نمیکرد، یک نفرِ دیگر بود که میتوانست کمکش کند.
لکس آنی منتقل شد و رفت، دستکم با این رضایت که در نهایت یک ققنوس گیرش میآید. البته،شیوهای متولد شدنِ ققنوس سخت بود، و تکامل یافتنِ یک موجود به ققنوس تنها با استفاده از تبار، از آنبیگدار هم سختتر بود. اما اگر یک فرمانروا چنین ارادهای میکرد، باز هم سخت بود؟ لکس که اینطور فکر نمیکرد.
در اعماقِ محدودهٔ مهمانخانه دوباره ظاهر شد. برای یک فانی سالهاآنجا طول میکشید تا این مسافت را پیاده طی کند، و منظورشزمینی از فانی یک تزکیهگرِ سطحِ نوظهور بود، نه یک فانیِ معمولی.
روبهرویش زمینِ باز و پهناوری گسترده شده بودتعدادِ که با دقت شخم خورده و رسیدگی شده بود.حدودی روبهرویش یک چد ایستاده بود - نه، یک گیگاچد!
مردی بدونِ پیراهن، با بدنی در حد و اندازههای یک بدنسازِ حرفهای، با کجبیلی ساده داشت خاکِ بهشدت سفت را شخم میزد. هر حرکتِ مرد نیازمندِ قدرتِ وحشیانهجهان و خامِ عظیمی بود و با غلبه بر هر مانع، عضلاتش منقبض و رها میشد. با وجود اینکه تزکیهگر بود، غرق در عرق شده بود و نشانههای واضحیاحساسِ از خستگی و فرسودگی در حرکاتش به چشم میخورد. با این حال حتی یک ثانیه هم دست از کار نکشید، البته تا زمانی که متوجهِ حضورِ لکس شد.
باغبان کمر راست کرد و کجبیل را روی شانهاش گذاشت و همانطور که لکس راتوسعهٔ برانداز میکرد، عرق از پیشانی گرفت. بیشتر شبیهِ جنگجویی بربر بود تا باغبان، اما ازکرده طرفی، رام کردنِ زمینهای وحشی و خشنِ قلمروی نیمهشب هم وظیفهای درخورِ درندهخوترین جنگجویان بود.
با وجود اینکه باغبان تنها در عالمِ تزکیهٔ نوزادِشدن روح بود، لکس دستکمش نگرفت. همین که کجبیلش دوازدهتهدیدش تن وزن داشت، برای اثباتِ قدرتِ سهمگینِ باغبان کافی بود.
باغبان با لبخندی پرسید: «لکس، چی باعث شده بیای اینجا؟» هرچند لکس ترسِ پنهانش را حس کرد. باغبان بیشترِ مواقع داخلِ قلمروهای کوچکِ جداگانه باغبانی میکردپیش تا بتواند هنرش را پیاده کند، اما وقتی قلمروی نیمهشب بومِ نقاشیِ غایی بود، چطور میتوانست مقاومت کند؟ حتماً باید آنجا هم باغبانی میکرد، به همینقصد دلیل جایی دور از همه پیدا کرده بود تا بتواند در آرامش به کارش برسد. تا الان که همهچیز خوب پیش رفته بود. دستکم تا الان.