چپتر 1369: افسانههای کهن
0لکس بیدرنگ سراغِ لاکپشت نرفت. این مسئله بهطورِ خاصی حساس بود. او نمیخواست لاکپشت امنیتِمنظره مهمانخانه را ترک کند، بهویژه با رفتارهای بهشدت مشکوکِ زوری. پیشنهادِ کمکِ واقعی از سویبگیرم زوری، از شکِ لکس کم نکرد، بلکه فقط او را دربارهٔ ماهیتِ نقشهٔ زوری گیجتر کرد.
البته این احتمال هم بودمنتقل که هیچ نقشهای در کارزیرِ نباشد و زوری صادق باشد.
اما باورش سخت بود ودرخت لکس نمیخواست سرِ یک احتمالِ ساده،بسته روی چنین چیزِ مهمی ریسک کند.
راهحل ساده بود. تنها کاری که باید میکرد این بود که ازاستراحت نقشهاش دست بکشد. میتوانست از درختِ دیگری برای ساختنِ خانهدرختی استفاده کند،دنج یا تصمیم بگیرد بهجایش یک قلعه بسازد. نیازی نبود اوضاع اینقدر پیچیده شود.
با این حال، لکس چطور میتوانست فقط بهخاطرِ پیچیده یا دردسرسازچشمانِ شدنِ اوضاع تن به تسلیم بدهد؟ اگر جرئت نداشت هنگامِ رویارویی باسرنخ دردسر برتریاش را نشان دهد، دیگر این چه جور باورِ برتریای بود؟
تصمیمش عملاً گرفته شده بود، پس آنی پیشِ لاکپشت منتقل شد. لاکپشت برای یک بارپیچکهای هم که شده مشغولِ کشاورزی نبود. در عوض، زیرِ سایهٔ درختی بزرگ استراحت میکرد ومشکلی با پیچکهای درخت، شکمِ آبیِ کوچولو را میخاراند که با چشمانِ بسته دورش شناور بود.
این منظره دنج وپیچکهای راحت بود و لکس نمیخواستمیخاراند مزاحمشان شود، اما چارهای نداشت.
«یه مشکلی پیش اومده. یه سرنخ پیدا کردم که بذرِ درختایی که میخوایپیچکهای رو برات بگیرم، اما بذرِ درختِ سکویای خلأ که اصلاً برای شروعِ آموزشتمزاحمشان بهش نیاز دارم، یهو از دسترسم خارج شده. برای گرفتنش به کمکت نیاز دارم.»
«اوه انسانِ نادان. معلومه که به کمکم نیاز داری. درمیخاراند عجبم که بدونِ من میخواستی چیکار کنی. احتمالاً خودت رومشکلی تو دردسر مینداختی. خب، بگو. بگو چطور میتونم کمک کنم.»
«ارشدی به اسمِ زوری آدیسا هست. اون یه شبدره که به عظمت رسیده و پا به عالمِشکمِ کیهانی گذاشته. اما الان به یه گلوگاه خورده و برای شکستنِ مرزش به راهنماییِ تو نیاز داره. یادتکردم باشه، من شک دارم که انگیزهش چیزِ دیگهای باشه، چون میخواد تو بیرون از مهمانخانهٔ نیمهشب راهنماییش کنی.»
«امن نیست، و نمیتونم تضمین کنم که دست به کارِ مشکوکی نزنه.دورش راستش، از همون اول هم رفتارش عجیب بوده. اما در عینِ حال، انحصارِبذرِ بذرهایی که نیاز داریم دستِ اونه. بدونِ همکاریِ اون، کارمون خیلی سختتر میشه.»
«اوه انسانِ نادان، تو با زیاد فکر کردن خودت رودرختی به دردسر میندازی. راهحل سادهست: کمتر فکر کن. این اصلاً مشکلدورش به حساب نمیاد. بذار بهت بگم چیکار میتونیم بکنیم. پس من...»
لاکپشت در ادامه بدترین نقشهای را که لکس در عمرش شنیده بود برایش تعریفشناور کرد؛ نقشهای که اگر هر کسی جز یک فرمانروا اجرایش میکرد، قطعاً با شکستمیخوای روبهرو میشد. اما از آنجا که مجریِ این کار یک فرمانروا بود، چهبسا جواب میداد.
یک ساعت بعد، لکسپیشِ سوار بر لاکِ لاکپشت،کشاورزی بارِ دیگر به کلبه رسید.
«ما آمادهایم، اما برای رفتن پیشِ بدنِ اصلیتون، به نمونهای از خودِ سیاره نیازمنظره داریم. وقتی رسیدیم، لاکپشت توصیهای رو که نیاز دارید بهتون میکنه و ما بیدرنگبرات برمیگردیم. بعد از اون، انتظار دارم بذرهایی رو که لازم دارم بگیرم. براتون قابلقبوله؟»
زوری آدیسا برگشت و با تحسینی فراوان بهزیرِ لاکپشت نگاه کرد، اما بهجای حرف زدن، تنهاآبیِ یک شبدرِ چهاربرگِ کوچک را به لکس داد.
«این از بدنِ اصلیمه و هالهاش رو برای همیشه حفظ میکنه. میتونید ازش برای سفر به بدنِراحت اصلیم استفاده کنید. باید از قبل بهتون هشدار بدم، بدنِ اصلیِ من تو مکانِ خاصی قرار دارهشروعِ و تحتِ نظارته. وقتی به اونجا برسید، شما هم دیده میشید. اونجا ناشناس موندن اصلاً کارِ آسونی نیست.»
لکس به زوری آدیسا نگاه کرد ومشغولِ گفت: «دیده شدن بهخودیِخود نباید مسئلهای باشه. تاپیچکهای وقتی کسی بهمون آسیبی نرسونه، مشکلی پیش نمیاد.»
«اوه، هیچکس بهتون آسیبی نمیرسونه، این رو حتیکوچولو من هم میتونم تضمین کنم. فقط میخواستم درراحت جریان باشید، مبادا قصد داشته باشید ناشناس بمونید.»
لکس از شبدرِ چهاربرگ برای خریدِکشاورزی بلیتِ همان سیاره استفاده کرد واستراحت گفت: «ممنون بابتِ هشدار، بهزودی میبینمتون.»
بیدرنگ بلیت را به کار برد و درحالیکه فکری گذرا از ذهنش میگذشت، آنی منتقل شد. داشت به بدنِ اصلیِ یک شبدرِ چهاربرگ در سطحِ کیهانی آنیدرختایی منتقل میشد تا کمک کند گلوگاهش را بشکند، تا چند بذر به دست بیاورد، تا بتواند بهسرعت درختی بکارد و پرورش دهد، تا بتواند خانهدرختیای دورش بسازد، تااحتمالاً بتواند میخانهای بنا کند و مأموریتی را تکمیل کند، به این امید که دیگر نیازی نباشد شخصاً به تکتکِ سیارههایی که میخواست به مهمانخانه متصل کند سفر کند.
در یک مأموریت بود، درونِ یک مأموریت، درونِ یک مأموریت و همینطور تا پنجاستراحت لایه یا بیشتر. واقعاً باید یک دستیار میگرفت. اوه صبر کن، دستیارش داشت کمکمزاحمشان میکرد مهمانخانه به چند دانجن متصل شود. درست. به یک دستیارِ دیگر نیاز داشت.
لکس و لاکپشت آنی منتقل شدند و به سیارهٔ جدیدی رسیدندبسته که در همان لحظهٔ اول حس میشد درجهٔ ستارهایاش میتواند باسرنخ دونیا رقابت کند! این یعنی اینجا دستکم یک سیارهٔ ۵ ستاره بود.
دورتادورش جنگلی انبوه و سرسبز بودکشاورزی که به نظر میرسید تا ابد امتدادپیچکهای دارد و تنوعِ زیستیِ فوقالعاده غنیای داشت.
در واقع، بسیاری از موجوداتِ اطرافشان جاودانههای زمینی یا جاودانههای آسمانی بودند. لکس تازهشناور میخواست نفسی عمیق بکشد و از طراوتِ هوا لذت ببرد که ناگهان چیزی حسمیخوای کرد. موجودِ بسیار قدرتمندی داشت او را تماشا میکرد، و آن موجود زوری آدیسا نبود.
وقتی لکس به بالا نگاه کرد، آسمانی معمولی ندید. در عوض رنگینکمانیدرختی چنان عظیم دید که کلِ آسمان را پر کرده بود و وزن ومنظره عمقی غیرعادی با خود داشت. انگار زیرِ بارِ تمامِ رنگینکمانهای هستی نشسته بود.
لاکپشت زمزمه کرد: «در انتهای رنگینکمان...» و باکوچولو این حرف حسِ بسیار بدی به لکس داد،راحت چرا که او یادِ برخی از افسانههای زمین افتاد.