---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1084: وقتی برای ماجراجویی نیست • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1084: وقتی برای ماجراجویی نیست

0

گشت‌وگذار در قلمروی نیمه‌شب خیلی لذت‌بخش بود و ماجراجویی‌ها و تجربه‌های جدیدِ فراوانی‌نشدنش​ به همراه داشت، برای همین کمی ناراحت‌کننده بود که لکس مجبور شد قیدشان را‌پنهان​ بزند. وقتی به جزایر نات‌نیت رسید، جوامعِ بی‌شمار و نژادهای جالبِ گوناگونی را دید.

به نظر می‌رسید جزایر بیشتر در اشغالِ جانوران و گیاهانِ خودآگاهی است که‌محدوده​ یاد گرفته بودند چطور جابه‌جا شوند. آن‌ها پویاییِ جالبی بینِ خودشان شکل داده بودند‌به‌نوعی​ که به تاریخی غنی و فرهنگی متنوع، و البته رسومی عجیب، ختم شده بود.

لکس هیچ‌چیز را بیشتر از این نمی‌خواست که وسطشان بپرد، با محلی‌ها آشنا شود، با قلدرهای محدوده درگیر شود و توی‌خاطرات​ گوشِ چند نفر بخواباند. حتی به چالش کشیدنِ رهبرانِ جزیره هم تجربهٔ جالبی به نظر می‌رسید، چون آن‌ها به‌نوعی توانسته بودند‌بازیِ​ هیولاهایی را بگیرند و آموزش دهند که قادر بودند در دریای آشوب زندگی کنند. اما برای هیچ‌کدام از این‌ها وقت نداشت.

بی‌درنگ گلیفِ گنج‌یابی‌اش را روشن کرد، درونِ سوراخی پرید که به‌یافتنِ​ قارهٔ زیرزمینی راه داشت؛ قاره‌ای که از هر سه قارهٔ روی‌شیئی​ زمین بسیار بزرگ‌تر بود، و جست‌وجو برای یافتنِ بلور را آغاز کرد.

سرانجام فهمید دلیلِ پیدا نشدنش این بود که یک نژادِ مخفی بلور را به‌عنوانِ شیئی مقدس نگه می‌داشتند؛ نژادی‌نگه​ که مدت‌ها در جایی به نامِ دنیای زیرین پنهان شده بودند و تواناییِ دست‌کاریِ خاطرات و ایجادِ توهم را داشتند.‌جوانِ​ هزاران سال پیش، نیاکانِ آن‌ها به یک مربیِ جوانِ هیولا قول داده بودند که برای همیشه از بلور محافظت کنند.

لکس واقعاً حس می‌کرد چیزهای زیادی را از دست می‌دهد، انگار داشت یک بازیِ ویدیویی را بدونِ تماشای کات‌سین‌هایش‌بخواباند​ بازی می‌کرد؛ کاری که هرگز نکرده بود. اما واقعاً وقت نداشت. سرانجام بلور را پیدا کرد، آن را برداشت و‌هیچ‌کدام​ با خوشحالی غافلگیر شد وقتی فهمید سیستم می‌تواند آن را جذب کند؛ هرچند فقط یک مادهٔ سطحِ جاودانِ آسمانی بود.

با انجامِ این کار، با تمامِ اسرارِ این مکان خداحافظی کرد و قول داد وقتی زمان داشت برگردد، اما در اعماقِ وجودش می‌دانست که‌داشتند​ احتمالش کم است. مثلِ این بود که قول بدهد بازی‌ای را که خیلی دوست داشت دوباره بازی کند، با این آرزو که به سبکی‌کاری​ متفاوت پیش برود و یک درختِ داستانیِ دیگر را باز کند. ایده‌اش در سرش بود، اما به هر دلیلی، هرگز به آن بازی‌ها برنمی‌گشت.

شاید اگر مثلِ اژدهایان عمرِ درازی می‌کرد، سرانجام فرصت می‌یافت تمامِ‌یافتنِ​ بازی‌ها را انجام دهد و تمامِ مکان‌هایی را که می‌خواست بگردد. سپس‌مقدس​ در سراسرِ دریا آنی منتقل شد تا قاره‌های دیگر را پیدا کند.

از سوی دیگر، جک هم در حالِ گنج‌یابی بود، هرچند در منارا ماند. با اینکه در‌به‌عنوانِ​ ابتدا می‌خواست تالون‌های سایه را پشتِ سر بگذارد و مدتی هم این کار را کرد، اما تواناییِ‌داشتند​ آن‌ها در عبورِ بی‌دردسر از تمامِ قلمروها ویژگیِ رشک‌برانگیزی بود، برای همین در نهایت پیشِ آن‌ها برگشت.

هرچه نباشد، آن‌ها توانسته بودند به‌راحتی به محدودهٔ مهروموم‌شده وارد و از آن خارج شوند، مکان‌های دیگر که‌نفر​ جای خود داشت. کمکِ آن‌ها در گنج‌یابی کمکِ بزرگی بود. اما ترجیح می‌داد به‌جای اینکه یکی از بزرگانشان‌زندگی​ را همراهِ خود داشته باشد، اُلی را ببرد. هرچه نباشد، بزرگان برای کشتیِ او بیش از حد بزرگ بودند!

اما گنجینه‌هایی که او دنبالشان می‌گشت، از آن دست‌مقدس​ نبودند که سیستم بتواند استفاده کند! گذشته از این،‌پنهان​ می‌خواست کلونش هرگز هیچ تماسی با سیستم نداشته باشد!

این موضوع حالا که مطمئن شده بود در بدنِ پری‌اش نه به پنلِ سیستم دسترسی دارد و نه می‌تواند‌نژادِ​ با مری حرف بزند، اهمیتِ بیشتری پیدا می‌کرد. کاملاً هم منطقی بود؛ هر چه باشد، سیستم شیئی درونِ روحش‌داشتند​ بود، اما با روحش یکی نشده بود. این یعنی فقط با بدنِ اصلی‌اش در تماس بود، نه با کلونش.

نه، گنجینه‌هایی که دنبالشان می‌گشت آن‌هایی بودند که یا در ساختِ قلعهٔ نیمه‌شب به او کمک می‌کردند، یا در تزکیه. شاید کمی بی‌معنی به نظر می‌رسید که‌پنهان​ سعی کند از سیستم دوری کند و بعد یک ساختمانِ سیستمی بسازد! اما حالا به نقشهٔ ساختمانِ یک مانعِ محافظتی دسترسی داشت که حتی می‌توانست از دیدِ‌تماشای​ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب هم پنهان بماند! اگر اول آن را برپا می‌کرد و بعد قلعه را می‌ساخت، از نظرِ فنی می‌توانست حالتِ عدمِ تماس با سیستم را حفظ کند.

در حالِ حاضر، جک خودش را در حالِ تماشای میدانِ نبردی پوشیده از جسد می‌دید. این صحنه به‌نوعی او را‌حتی​ یادِ همان میدانی می‌انداخت که در آن با هیولای هزارپا روبه‌رو شده بود. اما آن ماجرا خیلی وقت پیش اتفاق‌این‌ها​ افتاده بود و لکس هم او را شکست داده بود، در حالی که این میدانِ نبرد تازه به نظر می‌رسید.

جک که تمایلی نداشت‌نشدنش​ کشتی‌اش را پایین‌تر ببرد،‌شیئی​ پرسید: «نظرت چیه، اولی؟»

«این سومین میدانِ نبردیه که این‌طوری پیدا‌زمین​ کردیم. این‌همه جنگِ علنی غیرعادیه. اگه می‌خوایم‌سرانجام​ به جواب برسیم، باید دنبالِ کشورهای درگیر بگردیم.»

«ولی چرا هر میدانِ نبردی نزدیکِ یه معدنِ طلای باراتیه؟ این‌دلیلِ​ دیگه خیلی تصادفیه. تازه بماند که هر وقت می‌ریم سراغِ معدن،‌مدت‌ها​ می‌بینیم پاک‌تراش شده. آخه طلای باراتی که نباید این‌قدر باارزش باشه.»

«من هیچ کاربردی براش نمی‌شناسم که فلزاتِ دیگه نتونن بهتر انجامش‌شود​ بدن. هر وقت هم که این فلز تولید میشه، فقط به این‌رهبرانِ​ دلیله که سنگِ معدنش تصادفاً کنارِ سنگِ معدنِ فلزاتِ باارزش‌تر قرار داشته.»

«پس فکر می‌کنی هر کی‌نژادِ​ داره به معادن حمله می‌کنه،‌نگه​ دنبالِ اون یکی سنگ‌های معدنه؟»

«برای اطمینان نیاز‌زیرزمینی​ به بررسی داره.‌روی​ درخواستِ بررسی بدم؟»

«نه، نه، نمی‌تونم برای هر کاری به تالون‌ها تکیه کنم. باید خودمون این‌نشدنش​ موضوع رو بررسی کنیم. بیا ببینیم می‌تونیم کسی رو پیدا کنیم که تو‌زیرین​ این میدانِ نبردِ لعنتی زنده مونده باشه یا نه. شاید جواب‌ها پیشِ اونا باشه.»

اما هیچ‌کس زنده نبود. سرانجام، جک توانست یکی از کشورهای درگیر در جنگ را پیدا کند و‌چند​ فهمید که آنجا کشورِ حشراتِ جهش‌یافته‌ای است که بسیار بزرگ‌تر شده بودند. آن‌ها همچنین به‌سمتِ یک کلونیِ‌دریای​ یکپارچه رفته بودند، جایی که حشراتِ مختلف در یک کلونیِ واحد که حامیِ همهٔ آن‌ها بود، شریک بودند.

جک با استفاده از توانایی‌های مخفی‌کاریِ تازه‌کشف‌شده‌اش، شروع به بررسیِ کشور کرد. او اصلاً این کار‌دنیای​ را به این دلیل انجام نمی‌داد که بدنِ اصلی‌اش داشت ماجراجویی‌ها را از دست می‌داد. همان‌قول​ موقع بود که تصادفاً، برای اولین بار، نشانه‌هایی از یک ایزد را در قلمروی نیمه‌شب کشف کرد.

ناولها | novelha.net