چپتر 1441: بدون عنوان
0زمان بنیادیترین اصلِ تمامِ هستی بود، و با این حال چیزی نبود که بهسادگی بتوان توضیحش داد یا درکشدیوِ کرد. فانیها برداشتِ خودشان را از آن داشتند و جاودانهها برداشتِ خودشان را. حتی موجوداتِ دائو هم دربارهٔ زمانمحیطِ بحث میکردند، اما آنها نیز تنها جرئت داشتند دربارهاش حرف بزنند و هیچکدام ادعای تسلط بر آن را نداشتند.
جریانِ زمان در قلمروهای مختلف فرق میکرد، و هرچه از بلوغ فاصلهِ بیشتری داشتند،بداند گذرِ زمان در آنها سریعتر بود. به همین دلیل، وقتی قلمروی نیمهشب شکل گرفت،دیوِ لکس دید که میلیونها سال چنان گذشت که گویی تنها چند ثانیه سپری شده است.
زمان تنها عنصرِ ثابت دریکی سرتاسرِ جهان بود، با این حاللورتا جریانِ زمان در هیچکجا ثابتی نداشت.
در یک لحظهٔ خاص، لکس داشت به گزارشی دربارهٔ قلمروی آرتیکا گوش میداد و جک در قلمروی دیگریمدتِ روی ابرهای طلایی موجسواری میکرد. جریانِ زمان در این دو مکان نسبتاً شبیهِ هم بود. اما در عیندستانش حال، لکس کاملاً از تمامِ اتفاقاتِ درونِ قلمروی نیمهشب نیز آگاه بود، جایی که زمان بسیار سریعتر میگذشت.
جای شکرش باقی بود که او جاودانهای بااصلی ذهنی توانمند بود، وگرنه در پردازشِ چنین سیلابیلورتا از اطلاعات با سرعتهای مختلف به دردسر میافتاد.
اما بیآنکه او بداند، در جای دیگری ازسیلابی جهان مکانهایی وجود داشت که جریانِ زمان دروجود آنها حتی از قلمروهای اصلی هم کُندتر بود.
در یکی از همین مکانها، لیلیت وال کیلگر، خواهرِ لورتاخواهرِ پندال وال کیلگر و دخترِ دیوِ سرورِ دائو، بالوم، روی نیمکتیبسته سنگی نشسته بود و چشمانش را بسته بود، گویی مراقبه میکرد.
مدتِ نامعلومی در همانکیلگر حال بود، تا اینکهدخترِ صدای عجیبی ناگهان بیدارش کرد.
چشمانش باز شد، هرچند جرئت نداشت محیطِ ناآشنای اطرافش را خیلیمکانها دقیق بررسی کند. از جا برخاست و دستانش را جلوی خودنیمکتی در هم گره کرد، گویی انتظارِ ورودِ شخصِ محترمی را میکشید.
درهای سنگی و قطورِ روبهرویش ناگهان باز شدند و از میانشاندردسر یک دیوِ خوشتیپ بیرون آمد؛ کسی که در سراسرِ جهان آوازهوال داشت، هرچند لیلیت او را تنها بهعنوانِ دیوِ دستراستِ پدرش میشناخت.
دیو با لبخندی گرم گفت: «سرور الان تو رو میپذیره،خواهرِ لیلیتِ کوچک.» گویی داشت به برادرزادهٔ عزیزی نگاه میکرد. اماچشمانش لیلیت جرئت نداشت با او مثلِ یک عموی خودمانی رفتار کند.
تعظیمِ عمیقیلیلیت کرد و ازخواهرِ میانِ درها گذشت.
لیلیت لباسِ ویژهای به تن داشت که اختصاصاً برای او طراحی شده بود تا بتواند تحملِلورتا حضورِ یک سرورِ دائو را داشته باشد. در واقع، این لباس را همان «عموی خودمانی» برایش دوختهعجیبی بود. او بهعنوانِ یک نیمهسرورِ دائو و ملازمِ یک سرورِ دائوی واقعی، اغلب باید چنین کارهایی میکرد.
لیلیت بهشدت مضطرب بود، چرا که چهبسا این اولین بارسرعتهای در تمامِ عمرش بود که با بدنِ واقعیِ پدرش روبهرومکانها میشد — البته اگر واقعاً بدنِ اصلیاش بود. کسی چه میدانست؟
اما اینکه کجا بود و چرا بایدلیلیت پدرش را در این مکان میدید، سؤالاتی بودسرورِ که حتی حق نداشت به آنها فکر کند.
هرچه جلوتر میرفت، دید و درکش از محیطِ اطراف کمتر و کمتر میشد، تا اینکه سرانجامبسته احساس کرد در تالاری ایستاده که تماماً از مرمرِ سیاه ساخته شده است؛ تالاری که بادقیق نورهای سیاه روشن شده بود، پر از میزهای سیاه با اشیاءِ سیاه رویشان بود، و پیکرهای بی
روشن بود که درکش بهشدت مخدوش شده، اما لیلیتکُندتر در دل حس میکرد در جای بسیار خاصی قرار دارد؛دیوِ از آن جاهایی که هرگز نباید پایش به آنها میرسید.
صدای پدرش را شنید که پرسید:پردازشِ «خب، نظرت چیه؟» هرچند روشن بودمیافتاد که رویِ سؤال با او نیست.
صدای دیگری جواب داد: «آره، علتمکانها و معلول واقعیان. اینو نمیشه جعلپندال کرد. یکی قدمِ اول رو برداشته.»
مکثی ایجاد شد، یا شاید لیلیت دیگر نمیتوانستدخترِ حرفها را بشنود. فقط میدانست که کمی دیگر آنجامراقبه ایستاد، تا اینکه سرانجام پدرش با او حرف زد.
«خوب کار کردی، لیلیت. میتونی برگردی و به کارِکُندتر خودت برسی. هر وقت قدرتش رو پیدا کردی، میتونیدخترِ پاداشهات رو توی گارویتز بگیری. توی کاخِ مادرت منتظرتن.»
لیلیت سرش را پایین آورد و بهسرعت رفت. از اول تادردسر آخر چیزی نگفت، اما اصلاً ناامید نبود. در عوض، تقریباً غرق درکیلگر هیجان شده بود! تحسینِ یک سرورِ دائو را به دست آورده بود!
این خیلی بیشتر از جلبِ رضایتِ یک پدر ارزش داشت.خواهرِ تحسینِ یک سرورِ دائو نیرویی ملموس بود که کارما وچشمانش در واقع کلِ زندگیاش را به سمتِ بهبودی تغییر میداد!
در همان تالار، بالوم نگاهش را از دخترش گرفت و دوباره بهنیمکتی بقیهٔ اتاق چشم دوخت. دورتادورشان قطعاتِ مرمرینِ گنبدیشکلی به رنگِ سیاه یا سفید،بیدارش در سطحهای مختلف چیده شده بود، انگار که روی یک ماکتِ نقشه باشند.
بالوم پرسید:دردسر «یعنی داریم نقشهبداند رو اجرا میکنیم؟»
چندین پیکرِ دیگر در اتاق تکان خوردند، انگار داشتند به سؤال فکر میکردند. یک کیهانی در انتهای تالار نشسته بود و بینِ او و بالوم،لورتا نژادهای انساننمای دیگری هم حضور داشتند. الفها، فرشتهها، کوتولهها، حتی یک غول و چند نفرِ دیگر هم بودند. از میانِ نژادهای انساننمای شناختهشدهتر، به نظر میرسیددقیق فقط انسانها و پریها غایباند. البته دلیلش این بود که تنها این دو نژاد هیچ سرورِ دائویی نداشتند که اصلاً بتواند در چنین جلسهای شرکت کند.
«تا جایی که میدونیم، هیچ خبرِ مستقیمی از مادر نو-وا نرسیده.لورتا با این حال، قدمِ اول برداشته شده. باید فرض رو بر اینمدتِ بذاریم که چیزهای بیشتری در جریانه که ما حقِ دونستنشون رو نداریم.
«حواسِ جهان پرت شده. اژدهایان و عنصرزادگان علاقهای به هدف گرفتنِ بقیه ندارن. حامیانِ ایزدی هم زیادی درگیرِ جنگِ خودشونن، و بانکها... خب،عجیبی بانکها همون کاری رو میکنن که توش بهترینن و تو پسزمینه میمونن. ونتورا چشمش به آرتیکاست، چون قوانینِ غیرعادیِ اونجا، تعادلِ انباشتِ قدرتیقطورِ رو که با دقت پرورش دادن تهدید میکنه. از طرفی، دوزخیان و سرافیم هم هر دو تمرکزشون رو میذارن روی خرابکاری تو پروژهٔ نفیلیم.
«هیچکس شک نمیکنه که ما تو پسزمینه مشغولِ کاری هستیم. مهرهها همه سرِ جاشونن، فقط باید مطمئن بشیم همهچیزدیوِ طبقِ نقشه پیش میره. محضِ اطمینان از اینکه کسی به ما شک نکنه، تصمیم گرفتیم سرمایهگذاریِ سنگینی روی قلمرویمحیطِ خاستگاهِ هنالی بکنیم؛ اینطوری همه فکر میکنن این آخرین قلمروی بزرگیه که قبل از پایانِ این دوران شکل میگیره.»