چپتر 1117: مُهرها
0معمولاً لکس میتوانست در هر شرایطی خونسردیاش را حفظ کند. در واقع بیشترِ مواقع، هرچهخیلی اوضاع جدیتر میشد، بهتر میتوانست خودش را کنترل کند. چارهای هم جز این نداشت؛ بامغزِ توجه به اینکه مدام با موجوداتِ بینهایت قدرتمندی روبهرو میشد که میتوانستند بهراحتی نیستونابودش کنند.
در واقع، لکس با اطمینان میتوانست بگوید که اگر قدّیسه هر هویتِمیگذشت دیگری هم داشت، چه یک ایزدِ باستانی، چه یک سرورِ دائوی مخفی یاواقعاً موجودی غیرقابلتصور با سطحِ قدرتی که اصلاً درکش نمیکرد، باز هم جا نمیخورد.
اما روبهرو شدن با مونِ کوچک، کوچکترین خواهرش، کاملاً گیجش کرده بود. چند سال از آخرین باری کهدیده او را دیده بود میگذشت؟ با در نظر گرفتنِ اینکه پانزده سال را در قلمروی نیمهشب گذرانده بودسرتاپای و حتی قبل از آن هم سالها بود که او را ندیده بود، نزدیک به دو دهه میشد.
واقعاً... واقعاً اینقدر گذشته بود؟
بیاختیار سرتاپای او را برانداز کرد و با خاطراتش سنجید. کوچکترین خواهرش طبیعتاً بازیگوشترینصدا و لوسترین بچهٔ خانواده بود. هرچه میخواست برایش فراهم بود و پدر و مادرشان همیشهاست با او راه میآمدند. حتی خودِ خواهر و برادرها هم بیشتر از بقیه لوسش میکردند.
اگر لکس میخواست او راکرده در چند کلمهٔ ساده توصیف کند،دیده میگفت: شاداب، سرزنده، پرانرژی و شیطون.
اما زنِ بالغی که حالا روبهرویمونِ لکس ایستاده بود، با وجودِ داشتنِکرده همان چهره و صدا، خیلی فرق داشت.
برای مونبقیه هم سالها ازکلمهٔ آخرین دیدارشان میگذشت.
لکس جاخورد و پرسید: «مون، تو اینجا چیکار میکنی؟»ایستاده همان لحظه که پرسید فهمید سؤالِ احمقانهای است، امامون مغزِ همیشه سریعش در آن لحظه داشت هنگ میکرد.
«من اینجا چیکار میکنم؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ آخرین چیزی کهدیده شنیدم این بود که از زمین غیبت زده. هیچکس نمیتونست پیدات کنه.نزدیک بِل داشت از نگرانی دق میکرد، حتی اگه به روی خودش نمیآورد.»
با به یاد آوردنِ پنهانکاریهای مختلفِ خانوادهاش، احساساتِ لکس زیرورو شد. مون هم از ماجراسال خبر داشت؟ با حسِّ روحیاش او را اسکن کرد و فهمید در عالمِ هستهٔ زریننزدیک است؛ این یعنی حتماً از بچگی تزکیه میکرده است. اما لکس بهجای ناراحتی، احساسِ خطر کرد.
قدمی جلو رفت و بازوهای لاغر و نحیفش راشاداب گرفت. با حواسِ مختلفش بدنِ مون را کاوش کرد وداشتنِ چیزی فهمید که زنگِ خطر را برایش به صدا درآورد!
نگرانیِ واقعی به جانش افتادزنِ و گفت: «چرا اینقدر ضعیفی؟ توداشتنِ که از یه فانی هم ضعیفتری!»
اما مون در جواب فقطکرده لبخندِ بیرمقی زد؛ چهرهاش پرباری از حسرتهای پنهان و بیپایان بود.
پیش از آنکه بتوانداما توضیحی بدهد، تپشِ عجیبِ انرژیخواهرش حواسِ لکس را پرت کرد.
قاتلهایی که شکست داده بود هنوز بیهوش روی زمین افتاده بودند، اماشیطون مشخص بود که سازوکارِ امنیتیِ خاصی فعال شده است. بلورِ عجیبی ازفرق درونِ بدنشان بیرون آمد و همگی با هم شروع به تپیدن کردند.
لکس متوجهِسرزنده یک اختلالِشیطون فضایی شد.
بیدرنگ به بلورها حمله کرد، اما ضربهاشچند بهراحتی دفع شد. هر اتفاقی که داشتگرفتنِ میافتاد، کارِ دستکم یک جاودانِ زمینی بود.
لکس یک کلیدِنمیخورد طلایی بیرون آوردمونِ و بهطرفِ مون انداخت.
«یکی داره یه دروازه بهسمتِ تو باز میکنه و احتمالاً قاتلهای بیشتری تو راهن؛بالغی اونم دستکم تو سطحِ جاودانِ زمینی. از کلید استفاده کن. تو رو میبره به جاییپرسید به اسمِ مهمانخانهٔ نیمهشب. اونجا جات امنه. منم سعی میکنم بفهمم کی پشتِ این ماجراست.»
مون باسرزنده حالتی سرگرم بهزنِ لکس نگاه کرد.
مون با اطمینان گفت: «حتی اگه یه جاودانِ زمینی هم حمله کنه، من تو این سیاره کاملاً درگذرانده امانم. یه آرایهٔ محافظتیِ خیلی بزرگ دورِ این سیاره هست که انرژیش رو از ستارهٔ مرکزِ این منظومهلوسترین میگیره. تنها هدفِ اون آرایه محافظت از منه. حتی اگه خودم هم بخوام نمیتونم آسیب ببینم. تماشا کن.»
مون برای اثباتِ حرفش، پوستِ دستِ خودش را گازخواهرش گرفت. لکس منتظر ماند تا کارکردِ آن آرایهٔ کذایی رامیگذشت ببیند، اما در عوض دستِ نحیفِ مون به خونریزی افتاد.
لکس فقط ابرویی بالا انداخت، اماساده مردمکهای مون از شدتِ شوک تنگشیطون شد! آرایه واقعاً از کار افتاده بود!
بالاخره رگههایی از وحشت درزنِ صدایش دوید و گفت: «یهوجودِ مشکلی تو آرایه پیش اومده!»
«خیلی خب، آرایه هم از کار افتاده باشه چیزِآخرین مهمی نیست. فقط برو به مهمانخانهٔ نیمهشب، من خودمگذرانده اینجا اوضاع رو راستوریس میکنم. داداشِ بزرگت رو دستکم نگیر.»
لکس با گفتنِ این حرف مکثی کرد. بینِ آن دو،کاملاً لکس بود که جوانتر به نظر میرسید. اما این فقط ظاهرِگرفتنِ قضیه بود. در اصلِ ماجرا، او هنوز هم برادرِ بزرگتر بود!
«نه، نمیفهمی، من نمیتونم از این سیاره برم. باید فوراً با یکیشیطون تماس بگیریم.» این را در حالی گفت که وسیلهای را از درونِفرق تجهیزاتِ فضاییاش بیرون میکشید، اما به نظر میرسید آن هم کار نمیکند.
هر لحظه بیشتر وحشت میکرد و لکس میدید که صرفاً فشارِداشتنِ این وحشت دارد روی جسمش تأثیر میگذارد. در همین راستا، متوجهاینجا شد که او در تمامِ این مدت چندان تکان نخورده است.
خشمِ عمیقی در دلِ لکس جرقه زد، اما بهسرعت آن را فروخورد. چیزِ زیادی دربارهٔ خانوادهاش یا رازهایی کهحتی از او پنهان کرده بودند نمیدانست، اما از آنجا که به خاندانِ قدرتمندِ ویلیامز ربط داشتند، چطور ممکن بودخانواده مون تا این حد نادیده گرفته شود؟ پدر و مادرش چطور توانسته بودند او را در چنین وضعیتی رها کنند؟
اما بعداً به ایناما موضوع میرسید. فعلاً باید باخواهرش وضعیتِ کنونی دستوپنجه نرم میکرد.
«مون، این شوخی نیست. برخورد با اون جاودانه مشکلی نیست، اما نمیتونمشیطون بدونِ اینکه بهت آسیبی برسه این کار رو بکنم. باید بری مهمانخانه.فرق بهم اعتماد کن، کاملاً امنه. وقتی این ماجرا تموم شد میتونی برگردی.»
باید عجله میکرد، چون ناهنجاریِ فضایی داشت بیشتر میشد و لکس میفهمید که کسی دارد به آنجا تلهپورت میکند.دیدارشان حتی با خاصیتِ فضاییِ شگفتانگیزش هم نمیتوانست جلوی این تلهپورت را بگیرد. هر کسی که این را راه انداختهغیبت بود، داشت از نیروی خشنِ بسیار بیشتری نسبت به چیزی که لکس بتواند بهراحتی با آن مقابله کند، استفاده میکرد.
مون با استیصال توضیح داد: «لکس، اینطور نیست که نخوام برم، بلکه واقعاً نمیتونم از این سیاره برم. روحم به این سیاره زنجیرنزدیک شده. اگه از این سیاره دور بشم، حتی اگه فقط بیش از حد تو آسمون پرواز کنم، روحم خاموش میشه. آرایهای که دورِ اینخودِ سیارهست فقط برای محافظت از من در برابرِ حملات گذاشته نشده. اون رو گذاشتن تا مطمئن بشن کاری نمیکنم که به خودم آسیب بزنم.»
این... اعترافِ دردناکی بود، اما روزهایی بود که واقعاً خیلی مستأصل شده بود.بود هرگز به نقطهای نرسیده بود که بخواهد خودکشی کند، اما پدربزرگش نمیخواست هیچحتی ریسکی بکند و به همین دلیل پناهگاهِ امنش به زندانش هم تبدیل شده بود.
سرِ لکس از سمتِ ناهنجاریِ فضایی بهسوی مون چرخید و ناگهان همهچیزشیطون را با دیدِ جدیدی دید. از حسِّ روحیاش استفاده کرد و متوجه شدبرای که اندازهٔ روحِ مون در بدنش در واقع بزرگتر از یک سکه نیست.
اما از درونِ آن سکه، طنابِ بلندحالا و نازکی بیرون میآمد که از بدنشصدا خارج میشد و بهسمتِ مرکزِ سیاره پایین میرفت.
مون در حالی که اشک گوشهٔ چشمانش را پر میکرد، با استیصال گفت: «لکس تو باید فرارنیمهشب کنی. اونا من رو نمیکشن، ولی تو رو میکشن.» بدنِ ضعیفش زیرِ این فشارِ احساسی شروع به لرزیدنبازیگوشترین کرد، اما هرچه وضعیت اینطور پیش میرفت، لکس باید تلاشِ بیشتری میکرد تا جلوی فورانِ خشمش را بگیرد.
در نهایت، لکسنمیخورد بهجای اینکه چیزی بگوید،کوچک به او لبخند زد.
«هی خواهر کوچولو، من... من تاساده حالا بدنِ واقعیت رو دیدم؟ یاشیطون همهچیز تو زمین فقط... فقط ساختگی بود؟»
مون از این سؤال جا خورد. الان وقتِ فکر کردن به این چیزها نبود. حتی اوفرق هم میتوانست هالهٔ عظیمی را که پشتِ سرش برمیخاست حس کند. بیشتر از هر چیزی میخواستهنگ با لکس وقت بگذراند. خیلی وقت بود که کسی را از نزدیک ندیده بود. اما وضعیت...
پیش از آنکه مون بتواند جواب بدهد،چند لکس دستش را جلو برد و اشکهاییگرفتنِ را که داشت از چشمانش میچکید پاک کرد.
«آروم باش، مونِنمیخورد کوچولو. من اینجام.مونِ همهچیز درست میشه.»
اوه، لکس واقعاً دلش میخواست همین الانتوصیف دمار از روزگارِ یک نفر دربیاورد. خوشبختانه،بالغی یک داوطلب درست بهموقع داشت بهسمتش میآمد.
لکس پیراهنش را پاره کرد و سه مُهر را روی سینهاش نمایان کرد که تزکیهاش رافرق تحتِ کنترل نگه میداشتند. مُهرِ وسطی شبیه به تکهای جواهر بود که درست در سینهاش جاسازیهنگ شده بود. چیزی بود که خودش ساخته بود و وظیفه داشت بیشترِ قدرتش را مُهروموم نگه دارد.
با این حال، دو مُهرِ دیگر متشکل ازسال یک نشانِ حکشده روی پوستش و یک خالکوبی بودندنیمهشب که شبیه به یک نیلوفرِ کوچک به نظر میرسید.
لکس نمیخواست تعدادِ زیادی از مُهرهایش را باز کندخواهرش چون باعثِ اختلال در برنامههایش میشد، اما وقتی شرایطدیده اجازه نمیداد، دیگر فکر کردن به این چیزها فایدهای نداشت.
نشان از روی پوستشمیکردند ناپدید شد و نیلوفرمیگفت شروع به محو شدن کرد.
هالهٔ لکس منفجر نشد، زیرا تا زمانی که مُهرِ سوم باز نشده بود، هنوز هم میتوانستفرق قدرتش را بهخوبی کنترل کند. اما برای روبهرو شدن با یک جاودانه، دو مُهر باید بیشهنگ از حدِ کافی میبود. احتمالاً. قبلاً هرگز امتحان نکرده بود، بنابراین فقط الان میتوانست متوجه شود.