چپتر 962: آفلاین
0نزدیک شدن به روزِ پایانی کُند پیش نرفت. لکس روزها رانداشتند به خیره شدن به شمارشِ معکوس و انتظارِ مشتاقانه برای لحظهٔفزایندهٔ وقوعِ تغییرِ بزرگ نگذراند. در عوض، روزهای آخر بهشدت شلوغ بود.
مهمانخانه غولآسا بود و آمادهسازیِ سراسرِ آن برای تغییرِ بزرگ، وظیفهای سنگین بود که کلِ کارکنانِباشد مهمانخانه را به خود مشغول کرد. همهٔ کارمندان مثل مورچههایی که برای انجامِ کارشان با عجله بهآبگرم اینسو و آنسو میدوند، بارِ دیگر به کار گرفته شدند و موجی از تکاپو به راه انداختند.
مهمانها هم متوجهِ این موضوع شده بودندجلساتِ و اگر کارمندان آن انرژیِ پرشور را نداشتند،حتی چهبسا نگران میشدند که چه اتفاقی دارد میافتد.
اما حالوهوای کارمندان یک چیز بود و فشارِ فزایندهٔ داخلِ مهمانخانه چیزی دیگر. لکس فکر میکردکند با افزایشِ فشار مهمانهای بیشتری آنجا را ترک کنند، اما عکسِ این قضیه اتفاق افتاد. مهمانهاآیا در واقع رفتن را متوقف کردند، چون همه کنجکاو بودند بدانند چه اتفاقی قرار است بیفتد.
لکس جز اینکه هر از گاهی سر میزد تا مطمئن شود حالِ مهمانهایش خوبمیشدند است، وقت نداشت نگرانشان باشد. لکس پنج روزِ آخر را صرفِ رساندنِ سطحِ تزکیهاشفشار به لبهٔ شکستنِ مرز کرد و مطمئن شد که در بهترین شرایطِ ممکن قرار دارد.
بینِ جلساتِ تزکیه، به اتاق وان آبگرم میرفت تا استراحت کند و حتی موهایش را پیشِباشد هری کوتاه کرد تا وضعیتش را به اوجِ مطلق برساند. فقط برای اطمینانِ کامل، حتی یکوان بارِ دیگر پیشِ کاساندرا رفت تا بررسی کند آیا وضعیتش در بهترین حالتِ ممکن است یا نه.
معلوم شد که نبود. لکس باز هم خوابیدن و غذا خوردنآبگرم را فراموش کرده بود. خندهدار بود که چقدر راحت میشد عادتهای قدیمیبرساند را کنار گذاشت، وقتی از یک نیاز به یک تجمل تبدیل میشدند.
در روزِ پایانی، لکس شش ساعت خوابید و چند میوهٔ روحیِ بسیار مقوی خورد. با نزدیککند شدنِ ساعتهای آخر، لکس به دفترش آنی منتقل شد و خودش را بهکلی از دنیا جداآیا کرد. ذهنش را از تمامِ افکار خالی کرد و به مراقبه نشست تا خودش را آرام کند.
وقتی سرانجام چشمانش را باز کرد، تنها چند ثانیه با تغییرِ بزرگ فاصلهنگران داشت. جلوی پنجرهٔ دفترش ایستاد و همانطور که منتظرِ پایانِ شمارشِ معکوس بود،میکرد به مهمانخانه نگاه کرد. وقتی به ۰ رسید، صدای دینگِ آشنایی را شنید.
اعلانِ جدید: بذرِ قلمرو در حالِ جوانهزدن است. قلمروی جدیدی در حالِ تولد است. برای محافظت از مهمانخانهٔ نیمهشب، این مکان بهطورِ کامل مُهروموم میشود. انتقالِ آنی به داخل و خارج غیرفعال شد.
اعلانِ جدید: مهمانخانهٔ نیمهشب در حالِ جدا شدن از قلمروی خاستگاه است. قلمروی جیبی که مهمانخانه در آن قرار دارد، بهطورِ کامل نابود خواهد شد.
اعلانِ جدید: فرایندِ تولدِ یک قلمروی جدید حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال طول میکشد. قلمروهای جدید تا حدود ۲۰ میلیون سال غیرقابلسکونت باقی میمانند.
اعلانِ جدید: نابودیِ قلمروی جیبی و تولدِ قلمروی جدید، انرژیهایی نامناسب برای موجوداتِ زنده آزاد خواهد کرد. تمامِ مهمانان، کارمندان، موجوداتِ زندهٔ فاقدِ شعور و اموالِ مهمانخانه مُهروموم میشوند تا در طولِ این فرایند آسیبی نبینند و از انرژیهای تولدِ قلمروی جدید در امان بمانند!
اعلانِ جدید: تمامِ موجوداتِ جداشده در حینِ تخریبِ قلمروی جیبی در آن باقی میمانند و مشمولِ جریانِ زمانِ قلمروی تازهشکلگرفتهٔ نیمهشب نخواهند شد.
اعلانِ جدید: بقایای کودِ تارو شناسایی و استفاده شد. روندِ تثبیتِ قلمرو تسریع یافت.
اعلانِ جدید: تا زمانِ تولدِ قلمروی جدید، هیچیک از قابلیتهای سیستم در دسترس نخواهد بود.
انگار که منتظرِ همین باشند، بهمحضِ اینکه لکس آخرین اعلان را خواند،میرفت پنلی که اینقدر با آن مأنوس شده بود ناپدید شد. لباسِ میزبان کهاطمینانِ به تن داشت نیز غیب شد و او در همان شکلِ نوزادیاش ماند.
لکس سعی کرد یک بارِ دیگر پنل را احضار کند، اما چیزی ظاهر نشد. در همین حین، شهابسنگِ دیگری به زمین برخورد کرداوجِ و ویرانیِ عظیمی به بار آورد. اما لکس احساسِ خطر نمیکرد. با اینکه نمیتوانست حصارِ انزوای اطرافش را حس کند، اما همان حسِعادتهای امنیتی که زیرِ بارشِ آتش از آسمان و نابودیِ مکانی که مدتها خانهٔ خود میدانست داشت، به او میفهماند که حصار دارد کار میکند.
سعی کرد آنی منتقلاین شود، اما البته کهاگر آن هم کار نمیکرد.
با صدایقرار بلند پرسید:بیفتد «مری، اونجایی؟»
تا مدتی، تنها صدایی که لکس میشنید غرش واتاق سقوطِ شهابسنگها بود. اما سرانجام، صدای بسیار ضعیفی به گوششکوتاه رسید، انگار که از پشتِ نوعی عایق عبور کرده باشد.
مری با صداییشکستنِ گرفته و غمگینشرایطِ جواب داد: «اینجام.»
لکس گفت: «نگو که قراره چندشده میلیون سال همینجوری گیر بیفتم.» کاملاً مطمئننگران بود که در واقعیت اینقدر طول نمیکشد.
«شکلگیریِ قلمرو واقعاً همونقدر طول میکشه. ولی چیزی که ناگفته موند اینه که جریانِ زمان نقشِ بزرگی تو سرعتبخشیدن به این روند بازی میکنه، یا دستکم، خودت مجبور نیستی این چنداتاق میلیون سال رو حس کنی و بگذرونی. وقتی قلمرو اونقدر تثبیت بشه که بتونه از زندگی پشتیبانی کنه، جریانِ زمان هم پایدارتر میشه، هرچند خیلی بعید میدونم حتی اون موقع همخندهدار مثلِ قلمروی خاستگاه بشه. در هر حال، انتظار دارم زمانبندیِ شکلگیریِ قلمروی نیمهشب با نابودیِ اینجا یکی بشه، برای همین باید آماده باشیم تا درست قبل از فروپاشیِ این فضا، منتقل بشیم.»
لکس فوراً جواب نداد. در عوض، از دفتر بیرون رفت و همانطور که شعلههای مهیب همهچیز را خاکسترهری میکرد، به سراسرِ مهمانخانه چشم دوخت. بیاختیار روزِ اولی را به یاد آورد که داشت مهمانخانه را طراحی میکرد.خوردن میخواست یک «عمارتِ اربابی» بسازد چون فکر میکرد جالب میشود. حتی همان موقع هم کارش را سرسری گرفته بود.
حالا اینهمه راه آمده بود، اما بهنوعی، با دستهای خودش، یا بهتروان است بگویم با کارهای خودش، هرچه را که ساخته بود به آتش کشیدهبرساند بود. این اتفاق به صلاحشان بود، اما باز هم باعث میشد دلش بگیرد.
«مری، اولین باری که همدیگه رو دیدیم یادت میاد؟ اون موقع چیچهبسا گفتی؟ گفتی یه آواتارِ واقعیتافزودهای تا کمکم کنی به سیستم عادت کنم. ولیفکر حالا که همهٔ قابلیتهای سیستم از کار افتاده، چهجوری هنوز داری حرف میزنی؟»